قصه ای تلخ از روابط آدم ها

همایون اسعدیان در پرونده کاری خود علاوه بر فیلمهای سینمایی نیش ، مرد آفتابی ، شب روباه ، شوخی و آخر بازی ، سریال هایی چون چراغ جادو، بچه های خیابان و راه بی پایان را نیز دارد.
کد خبر: ۱۴۲۹۱۳

به گفته بسیاری ، اسعدیان در سریال هایش موفق تر از فیلمهای سینمایی اش بوده است. سریال «راه بی پایان» که از شبکه 3 در حال پخش است ، یکی از همین سریال های موفق است که توانسته نظر مخاطبان سختگیر تلویزیون را هم با خود همراه کند. با اسعدیان به گفتگو نشستیم تا دلایل این موفقیت را از زبان خود او بشنویم. اسعدیان نظر منتقدانی را که از کار او ایراد می گیرند، می شنود و گاهی حتی آنها را تایید هم می کند، چون معتقد است همه عوامل باید دست به دست هم بدهند تا اثر به یک کار خوب و کامل تبدیل شود.

سناریوی سریال راه بی پایان نوشته شده بود که شما به کار دعوت شدید یا این که از ابتدای نگارش سناریو با گروه همراه بودید؛
فیلمنامه به صورت کامل نوشته شده بود که من از طرف آقای مصطفی عزیزی ، تهیه کننده سریال برای کارگردانی دعوت شدم . ماجرای سریال راه بی پایان به سال 84 برمی گردد که آقای عزیزی با من تماس گرفتند و گفتند سناریویی دارند به نام «بوی گندم» که آقایان بذرافشان و شیرزاد آن را نوشته اند. متن را خواندم و نظراتم را گفتم و توافق شد سناریو کاملا بازنویسی شود. من مرداد 84 به گروه پیوستم و 85 کار را کلید زدیم. بازنویسی حدود یک سال طول کشید و متن حدود 5 بار بازنویسی شد. آنقدر نوشتیم و تغییر دادیم تا به آنچه می خواستیم ، رسیدیم. ابتدا حدود 3 ماه با بذرافشان و شیرزاد به گفتگو نشستم. پس از مدتی بذرافشان به دلیل مشغله کاری از ما جدا شد و من خودم بازنویسی را ادامه دادم ؛ البته گاهی با آقای شیرزاد مشورت می کردم.

ابتدای سریال ما با یک قصه عاطفی میان 2 جوان روبه رو بودیم. بعد داستان به سمت شرکتهای تجاری و بازرگانی سوق پیدا کرد و اکنون سمت و سوی دیگر یافته است. آیا از ابتدا روال سناریو به همین شکل بود؛
موضوع اولیه که به من دادند، یک جوان بود که می خواست پروتز تولید کند و به همین دلیل او از شرکتی سردر می آورد که واردکننده پروتز بود. آنها با این جوان همکاری می کنند و ماجراهای فرعی پیش می آید. کاری که در بازنویسی انجام دادیم . پرداخت شخصیت ها بود که به عقیده من در سناریوی اولیه اشکال داشت. دوم اضافه کردن چند شخصیت به قصه بود که به این وسیله داستان از حالت یک خطی خارج شود. یکی از این شخصیت ها که اضافه شد مینا، خواهر منصور بود. در سناریوی اولیه دختری به نام مینا وجود داشت ، اما هیچ قصه ای نداشت. قصه مینا، منیر خانم و کارگاه عروسک سازی را من اضافه کردم. منشی ابوالحسنی هم در قصه نبود که اضافه شد. در قصه اولیه وقتی غزل به خارج کشور می رفت دیگر برنمی گشت و دختر جدیدی به زندگی منصور وارد می شد و رابطه عاطفی دیگری شکل می گرفت ، اما من غزل را به قصه برگرداندم. در واقع بازنویسی در حد روتوش نبود، بلکه خیلی کامل بود. بازنویسی شامل افزایش شخصیت ها و پرداخت آنها بود که باید کامل می شدند.

کدام موضوع برای شما اهمیت بیشتری داشت ، جوانها و روابط آنها یا شرکتهای تجاری؛
قصه اولیه با جوانی شروع می شد و ادامه می یافت که می خواست پروتز تولید کند، اما به عقیده من موضوعات علمی و تولیدی جذابیتی برای تماشاگر ندارند. اگر ما می خواستیم فقط با کارگاه منصور که می خواست پروتز تولید کند پیش برویم به بن بست می خوردیم. کاری بی روح می شد که برای مخاطب جذابیت نداشت. ما سعی کردیم با یک بستر عاطفی برای بیننده جذابیت ایجاد کنیم و با درگیری هایی که در شرکت پیش می آید چرخش هایی به قصه بدهیم که بیننده با موضوعات جدید روبه رو شود.

عبوس ، اما موفق


مجموعه راه بی پایان سریال با شخصیتی است که برای خودش ارزش و احترام قائل شده و هم برای مخاطبش و نه تنها درک و سلیقه مخاطب را دست کم نگرفته که اتفاقا به آن بها داده است. تجربه نشان می دهد سریال هایی با این مشخصات ، عمیق تر و جدی تر تماشا می شوند و مخاطب را بسرعت از وضعیت آسان پسندی که در طول سال با دیدن برخی سریال های پیش پا افتاده بخصوص در زمینه طنز دچارش شده ، دور می کنند و او را به نوعی احساس رضایت واقعی از آنچه می بیند، می رسانند. با این همه این واقعیت را هم نمی توان نادیده گرفت که نگاه بیش از حد جدی کارگردان به شخصیت های سریال باعث شده راه بی پایان در مجموع سریالی خشک ، تلخ و عبوس جلوه کند. موضوع و داستان سریال به اندازه کافی از جذابیت های دراماتیک برخوردار است.
سریال ، قصه های فرعی متنوعی دارد که شیوه مناسبی به موازات قصه اصلی روایت شده اند. شخصیت های سریال خام و رها شده نیستند و تعدادی از آنها نسبتا خوب توصیف و پرداخت شده اند. سریال صحنه های گیرا و خوش ترکیبی دارد که از تجربه و دانش کارگردانش حکایت می کنند؛ کارگردانی که پیداست با ابزار کارش بخوبی آشناست و به حرفه اش عشق می ورزد. با این همه راه بی پایان سریالی است که بعضی وقتها خوب پیش می رود و در مواردی هم ضعیف جلوه می کند. گاه گرم و پرکشش است و زمانی سرد و کسالت آور.
آنچه این سریال هم مانند غالب سریال های دیگر از آسیبش در امان نمانده ، اغراق و زیاده روی در پرداخت موقعیت های حساس و نیز شکل و شیوه رفتار و واکنش های کاراکترها در این گونه موقعیت هاست. در این موردخاص اشاره می شود به شخصیت اصلی ماجرا، بهزاد (با نقش آفرینی آتیلا پسیانی) که گاه واقعا غیرقابل تحمل می شود!پرتعداد بودن نماهای درشت از چهره آتیلا پسیانی و تکرار این گونه نماها تعجب آور و سوال برانگیز است ؛ هرچند لابد توجیه اش این است که مقصود انتقال تشویش و نگرانی و نیز استیصال درونی بهزاد (پسیانی) بوده است . با توجه به این که دیگر بازیگران سریال از این لطف کارگردان بهره چندانی نبرده اند هرچند آنها هم در موقعیت هایی دچار تشویش و نگرانی و... شده اند می شود چنین نتیجه گرفت که کارگردان بیش از حد تحت تاثیر جذابیت های چهره بازیگرش قرار گرفته است. بالاخره پسیانی کم و بیش شباهت هایی به کوین کاستنر دارد، ندارد؛
موسیقی متن سریال خوب است و بی آن که طبق سنت رایج تبدیل به عنصر غالب شود و با شلوغ کاری های بی دلیل ، دیگر عناصر تشکیل دهنده صحنه ها را بی رحمانه زیر فشار خودش بگیرد، نقش تکمیل کننده اش را بخوبی ایفا کرده است. سریال راه بی پایان در نیمه راه است و ده دوازده قسمت دیگر از آن باقی مانده است.
با این همه دست کم درباره نیمه راه طی شده اش باید اذعان کرد که سریال با وقاری است که روی آن فکر شده و به یقین توانسته نظر موافق مخاطبان بسیاری را به خودش جلب کند


محمودرضا جغتایی

از ابتدا تصمیم گرفتیم در جا نزنیم. روابط آدمها و پرداخت به ظرایف شخصیت ها برایم اهمیت داشت.

و پرداخت به روابط آدمها در سریالی که قرار بود 26 قسمت ادامه یابد، خطر بزرگی بود؛
در اصل اضافه کردن شخصیت ها به قصه خطر بزرگی بود؛ مثلا من فکر کردم مینا باید یک قصه داشته باشد. این قصه می توانست ما را از اصل ماجرا به بیرون پرت کند یا این که می توانست یک خرده قصه جذاب باشد. ما در سریال راه بی پایان یک قصه نداریم ، همچنان که یک شخصیت اصلی نداریم. ما با یک مجموعه شخصیت روبه رو هستیم که اگر این شخصیت ها کارشان را درست انجام بدهند، بیننده با آنها براحتی کنار می آید وگرنه آنها را پس می زند و سریال شکست می خورد.

پروتز شاخه ای از علم است که عموم مردم زیاد با آن آشنا نیستند. چطور شد که پروتز را برای قصه انتخاب کردید؛
در طرح اولیه که 4 سال پیش به شبکه داده شده بود، قصه جوانی بود که می خواست پمپ آب تولید کند. برای همین نام سریال «بوی گندم» بود. پس از این که آقایان شیرزاد و بذرافشان برای نوشتن سناریو به کار دعوت می شوند، پمپ آب به پروتز تبدیل می شود؛ بنابراین وقتی من وارد کار شدم ، پروتز وارد قصه شده بود و من متوجه شدم که پروتز چون برای مردم ناشناخته است پس این سریال علمی هم نمی تواند برای مردم جذاب باشد. پس سعی کردم این مساله علمی را به حاشیه ببرم. همه ماجراهای سریال با پروتز و تولید آن شروع می شود، اما ما تصمیم گرفتیم وقتمان را زیاد به این ماجرا اختصاص ندهیم.

از شخصیت مینا گفتید. گویا این شخصیت برای شما مهم بود، چون نوع دکوپاژ او هم خاص و ویژه است؛
من تلاش کردم به تک تک شخصیت ها نگاه ویژه ای داشته باشم. بنا به روحیات و شخصیتی که دارند، جوری به آنها نزدیک شوم که از بقیه شخصیت ها جدا شوند. در واقع می خواستم هر کدام از شخصیت ها یک رنگ ویژه داشته باشند. مینا ابتدای سریال سرگردان و بی ثبات است. دکوپاژی برای او انتخاب کردم که این سرگردانی را به نمایش بگذارد. پلان هایی که او سیگار می کشد یا مواد جابه جا می کند از دوربین روی دست استفاده کردیم و با معلق نگه داشتن دوربین سعی کردیم سرگردانی او را نشان دهیم. از زمانی که او حرفهایش را می گوید و به آرامش می رسد، دوربین هم آرام می گیرد.
من معتقدم بخشی از کارگردانی همین است که براساس خصوصیت هر شخصیت نوع نگاه دوربین به او فرق کند. من سعی کردم این تفاوت ها را رعایت کنم ، حتی در انتخاب لوکیشن ها وسواس داشتم ؛ مثلا خانه توتونچی را طوری طراحی کردیم که سردی بر آن حاکم باشد، خانه ای که ثروت دارد اما گرمای زندگی در آن نیست. خانه منصور را از همان ابتدا سعی کردیم گرم به تصویر بکشیم. معتقدم کارگردانی یعنی همین توجه به ظرافت ها و دقیق شدن در شخصیت ها.

سریال راه بی پایان آنقدر دقیق است که گویا از همان ابتدا تصمیم داشتید به مخاطب بگویید شما حق دارید کارهای خوب از تلویزیون ببینید؛
صددرصد این تصمیم را داشتم. متاسفانه برخی از کارگردان هایی که از سینما به تلویزیون می آیند این ذهنیت رادارند که به هر حال سریال است و نباید زیاد سخت گرفت . این یکی از دلایلی است که سریال های ما روز به روز نازل تر می شوند و چون کیفیت مناسی ندارند، سطح سلیقه مخاطب را هم پایین می آورند؛ اما برای من فرق نمی کند که فیلم سینمایی می سازم یا سریال تلویزیونی.
برای تک تک پلان هایی که می گیرم احساس مسوولیت می کنم و معتقدم باید به مخاطب احترام بگذارم ، البته با این روش به خودم هم احترام می گذارم چون اسم من امضای کار است و نباید بسادگی از این امضا بگذرم. اگر ما کارگردان ها به این اصل برسیم حتما سریال های ما روز به روز بهتر خواهند شد؛ البته با این روش سطح سلیقه مخاطب هم بالا می رود.

انتخاب بازیگران به چه شکل بود؛ چون در سریال برخی از بازیگران سرشناس چون آتیلا پسیانی و فرهاد اصلانی را می بینیم و در کنار این بازیگران ، هنرپیشه های جوانی قرار دارند که تاکنون آنها را ندیده ایم و البته هومن سیدی که یکی از شخصیت های اصلی را بازی می کند. آیا این ظرفیت را در او دیدید که بتواند در 26 قسمت به عنوان یک شخصیت محوری حضور داشته باشد؛
درباره هومن سیدی ، حتما به این باور رسیدم که او را انتخاب کردم. حال که انتخاب شده باید شما قضاوت کنید که آیا این انتخاب درست بوده یا خیر؛ برای شخصیت های بزرگسال از همان ابتدا می خواستیم از بازیگران معروف استفاده کنیم. برای شخصیت های جوان ابتدا ذهنیتمان این نبود که از بازیگران گمنام استفاده کنیم ، اما با حجم تولیدات تلویزیون و این که بیشتر بازیگران حرفه ای جوان ، گرفتار کار بودند تصمیم گرفتیم از بازیگران گمنام استفاده کنیم. فراخوان دادیم و از کلاسهای بازیگری کمک خواستیم ؛ البته انتخاب ما از بازیگران گمنام این حسن را دارد که بیننده را با چهره های تازه آشنا می کند و مخاطب مجبور نیست بازیگران را به صورت تکراری ببیند. چهره های جدید باعث تنوع می شوند و مخاطب راحت تر با آنها ارتباط برقرار می کند.

با این توضیح ، انتخاب آتیلا پسیانی هم یک جور خطر بود، چون او هم در بیشتر فیلمها و سریال های تلویزیونی دیده می شود؛
پسیانی در سریال راه بی پایان خیلی متفاوت است. بشدت از حضور او در این کار راضی هستم.

نوع بازی پسیانی خوب است ، اما بیشتر پیچیدگی شخصیت توتونچی است که بیننده را جذب می کند؛
در توان بازیگری آقای پسیانی هیچ شکی نیست. اگر در کاری از بازی او احساس رضایت نمی کنید به دلیل نقشی است که به او و امثال او سپرده شده است.
اگر نقش به بازیگر کمک نکند، بازیگر نمی تواند توانایی هایش را به نمایش بگذارد. من قبول ندارم. که کارگردان می تواند در بازیگر چیزهای عجیب و غریب کشف کند، کارگردان موظف است تداوم بازی یک بازیگر را حفظ کند یا توضیحات کلی به او بدهد. هر چقدر نقش پخته تر باشد و زوایا و پیچیدگی های بیشتری داشته باشد، این امکان را برای بازیگر فراهم می کند که بتواند خلاقیت و استعداد خود را بروز دهد. اگر چنین نقشهایی نداشته باشیم بزرگترین بازیگرها هم نمی توانند معجزه کنند. پسیانی بازیگری است با قابلیت های زیاد و نقش توتونچی ، پیچیدگی ها، چرخش ها و تضادهای او باعث شد این بازیگر امکان حضور فعالی پیدا کند.

پیچیدگی شخصیت توتونچی از زمانی شروع شد که ابوالحسنی از غزل خواستگاری کرد و رگ غیرت توتونچی جنبید؛
همه ما زندگی روزانه خود را داریم و گاهی فقط یک تلنگر لازم است تا ما را با قضایایی روبه رو کند که تاکنون از آنها بی خبر بوده ایم . من از همان ابتدا، یعنی تیتراژ سریال سعی کردم این قضیه را معنا بخشم. در تیتراژ اول سریال ، یک گوی رها می شود و ضرباتی شروع به نواختن می کنند که دیگر هیچ چیز نمی تواند آنها را متوقف کند. در سریال راه بی پاپان اگر ابوالحسنی از غزل خواستگاری نمی کرد، هیچ کدام از این اتفاقات رخ نمی داد، حتی لایه های پنهان شخصیت توتونچی برای خودش هم ناشناخته باقی می ماند. یک تلنگر گاهی باعث اتفاقاتی می شود که همه چیز را به هم می ریزد و هیچ وقت هم نمی توان به گذشته برگشت.

برگردیم به هومن سیدی و انتخاب او و این که آیا اکنون از بازی او راضی هستید؛
هومن سیدی و آزاده صمدی را 10 روز قبل از شروع کار دیدیم و از میان کسانی که دیده بودیم ، مناسب ترین افراد بودند. البته اگر سریال راه بی پایان یک قهرمان یا شخصیت محوری داشت من آن را به سیدی نمی دادم. اما این سریال قائم به ذات یک نفر نیست و چند شخصیت قصه را پیش می برند، پس سیدی تنها نقش اصلی نیست ، او در کنار دیگران معنا پیدا می کند.

اما در بازی سیدی یک نوع بی تفاوتی دیده می شود که آن را قبلا در کارهایی چون «یک تکه نان» و «پا برهنه در بهشت» دیده ایم و گویا سیدی خواسته این بی تفاوتی را در این سریال نیز تکرار کند؛
در سریال راه بی پایان ، اشکال از سیدی نیست. ما از روز اول با یک مشکل اساسی در فیلمنامه روبه رو بودیم که متاسفانه نتوانستیم آن را برطرف کنیم و آن ، اتفاقاتی بود که در شرکت توتونچی و ابوالحسنی رخ می دهد. هیچ پل ارتباطی با منصور ندارد.

دوست داشتم «راه بی پایان» دلیلی باشد برای آشتی مخاطبانی که با تلویزیون قهر هستند

ما تلاش کردیم اتفاقات و ماجراهای شرکت را به نوعی با منصور مرتبط کنیم و او را درگیر آن ماجراها کنیم ، اما موفق نشدیم در نتیجه یکی از نقشهای اصلی ما، کارآیی خود را از دست داد. در واقع یکی از نقشها غیرفعال است ، منصور فقط ناظر ماجراهاست و این ایراد به شخصیت پردازی او در فیلمنامه برمی گردد نه به هومن سیدی. من در طول یک سال بازنویسی فیلمنامه مدام از خودم می پرسیدم اگر کارگاه پروتز را حذف کنیم چه اتفاقی رخ می دهد و بعد به این نتیجه می رسیدم که کارگاه پروتز تعیین کننده نیست و اگر منصور و کارگاهش نباشند باز هم ماجراهای سریال می تواند به شکل دیگر اتفاق بیفتد.

کمی هم به امور فنی سریال بپردازیم. ما «پرده آبی» را خیلی کم در سریال های تلویزیونی ایرانی دیده ایم ، اما شما از این تکنیک استفاده کرده اید...
و خیلی بد شده است . یکی از بدترین بخشهای سریال راه بی پایان بخشهایی است که از پرده آبی استفاده کرده ایم. تکنیک پرده آبی در ایران خیلی پیشرفته است. آقای فخیم زاده در سریال «خواب و بیدار» از آن عالی استفاده کرده است. اما ما سهل انگاری کردیم و نتیجه آنقدر بد است که وقتی خودم می بینم ، حالم بد می شود.

در موسیقی سریال هم از موسیقی Chipsi استفاده کرده اید، دلیل خاصی برای این انتخاب داشتید؛
10 سال پیش زمانی که رابطه عاطفی بین منصور و غزل شکل می گیرد، منصور نوار کاست موسیقی chipsi را به غزل هدیه می دهد و این انگیزه ای می شود که ما هر کجا رابطه عاطفی این 2 نفر را داریم به آن موسیقی هم بازگشت کنیم. من حدود 6 ماه روی انتخاب این موسیقی فکر کردم ، ابتدا به موسیقی ایرانی فکر کردم که هم برای نسل امروز آشنا باشد و هم برای همسن و سال های خودم ایجاد نوستالژی کند، اما پیدا نکردم. اما وقتی به موسیقی chipsi رسیدم ، متوجه شدم این موسیقی همان چیزی است که می خواهم. البته تاکنون بازتاب خوبی هم داشته و کسی از آن ایراد نگرفته است.
موسیقی chipsi موسیقی خوبی است ، بخصوص برای کسانی که با آن آشنا هستند؛ اما برای عموم مردم که شاید آن نوار کاست ابتدای سریال را فراموش کرده باشند، کارایی ای را که شما می گویید ، ندارد.
من بر این باورم که باید در یک سریال جرییاتی را خلق کرد که اگر بیننده آنها را نبیند یا آنها را فراموش کند، کلیدهایی را از دست داده است. این جزییات را هم من نباید مدام تکرار کنم و باید آنقدر به مخاطبم احترام بگذارم و اصل را بر این بگذارم که او این جزییات را به خاطر دارد. جزییات سریال راه بی پایان چنان کنار هم چیده شده اند که اگر مثلا بیننده ای از قسمت سوم پیگیر سریال شود، مسلما چیزهایی را از دست داده است و باید آنها را از کسانی که سریال را دیده اند، بپرسند. البته در سریال همیشه این خطر وجود دارد که اطلاعات قسمتهای ابتدایی سریال از خاطر بیننده برود، اما واقعیت این است که من نمی توانم بابت فراموشی مخاطب ، ظرافت های کارم را نادیده بگیرم.

و برسیم به دفتر کار ابوالحسنی که خیلی ساده است ، در صورتی که او مردی ثروتمند و مقتدر است. گویا فرصتی برای یافتن لوکشین مناسب نداشته اید؛
نه. عمدا این فضا را انتخاب کرده ایم. در سریال «راه بی پایان» ما 2 شریک داریم ، یکی ابوالحسنی و دیگری توتونچی. توتونچی بشدت تو چشم است. خانه ، ماشین و شرکت بسیار شیکی دارد، اما شریک اصلی یعنی ابوالحسنی اصلا به چشم نمی آید. او معتقد است هر چه کمتر به چشم بیایی ، خطر کمتر است.

شما در سریالتان از یک شیوه خوب دیگر هم استفاده کرده اید، گفتگوهای خسته کننده بین 2 نفر در داخل ماشین را به بیرون و فضای باز کشیده اید...
یکی دو سکانس گفتگو داخل ماشین هم داشته ایم ، چون کوتاه بود برای شما خسته کننده نبوده. هر قسمت سریالهای تلویزیونی معمولا 15 تا 16 سکانس دارند، اما ما در هر قسمت حدود 30 تا 40 سکانس داریم. در طول کار سعی کردم گفتگوها کوتاه باشند و آنچه به نظرم ضروری است ، گفته شود. به این وسیله ریتم کار سریع تر و دیدنی های هر قسمت هم بیشتر می شود.

مخاطب سریال را چه گروه سنی در نظر گرفتید؛
گروه سنی خاصی در نظرم نبود دوست دارم این سریال را عموم مردم ببینند. در کشور ما اکثر مردم بیشتر سریال های تلویزیونی را بدون توجه به خوب یا بد بودن آنها نگاه می کنند. اما گروهی هم هستند که بندرت سریال تماشا می کنند چون معتقدند سریال خوب از تلویزیون خیلی کم پخش می شود. من بیشتر تمایل دارم این گروه از مردم سریال را تماشا کنند. اگر من بتوانم این گروه را جذب کنم ، برنده شده ام و اکنون خوشبختانه این اتفاق افتاده است . خیلی دوست داشتم «راه بی پایان» دلیلی باشد برای آشتی مخاطبانی که با تلویزیون قهر هستند.

پس در کارتان خیلی جدی هستید؛
من در همه کارهایم چه سینمایی و چه تلویزیونی جدی هستم. چون امضای من پای کار ثبت می شود و من باید به این امضا احترام بگذارم.

فکر می کنید «راه بی پایان» نام مناسبی برای سریالی است که این همه به ظرافت های آن توجه داشته اید؛
سه روز مانده به پخش نام سریال را انتخاب کردیم ، اسمهای مختلف به شبکه دادیم که پذیرفته نشد تا به این شعر حافظ رسیدیم که می گوید:
از هر طرف که رفتم ، جز وحشتم نیفزود
زنهار زین بیابان وین راه بی نهایت
و نام «راه بی پایان» را برای سریال انتخاب کردیم. هر چند می دانم ، نام پرکششی نیست.


طاهره آشیانی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها