به مناسبت تولید مجموعه "صنوبر" به کارگردانی مجتبی راعی : او لایق بود ، پس انتخاب شد

شب سردی بود اواخر آبان سال 60 را می گویم تازه از عملیات طریق القدس یعنی فتح بستان که امام شهیدان آن را فتح الفتوح نامید برگشته بودیم غائله منافقان موازی با غائله جنگ تحمیلی انقلاب را تهدید می کرد و باید شبها بیدار می ماندیم
کد خبر: ۱۱۸۵۰
و نگهبانی می دادیم من مجتبی راعی را خیلی دوست دارم ؛ یعنی از همان زمان آشنایی ام در مسجد انقلاب اصفهان ، پایگاه تبلیغات سپاه او را دوست می داشتم ، نه برای این که فیلمساز است ، آن زمان که فیلمساز نبود برای اخلاقش و برای ایمانش و از آن بالاتر باز هم برای اخلاصش ؛ لذا همواره سعی می کردم برای نگهبانی در ساعت و پستی قرار بگیرم که با مجتبی هم پست شوم . نه فقط من ، جواد فتاحی ، حجت خادمی ، حسن اردستانی آنها هم برای هم پست شدن با او از همدیگر سبقت می گرفتند مجتبی دیرآشنا بود اما وقتی با او آشنا می شدی ، گرفتارش می شدی و تازه می فهمیدی که چقدر با او دیر آشنا شده ای ، به طوری که هر وقت نبود انگار یک چیزی گم کرده ای . آن شب حرف برای گفتن زیاد بود، به طوری که پست قبلی یعنی جواد فتاحی ، حجت خادمی و حسن اردستانی هم ، پست شان تمام شده بود اما توی سنگر کنار مسجد ماندند تا حرف بزنیم ، از عملیات ، از میدان مین بستان ، از فیلمهایی که گرفته بودیم ، از صحنه هایی که دیده بودیم ، از فردا ، از امام ، از شهدا آخر مجتبی به اصطلاح کارگردان بود و من به اصطلاح فیلمبردار ، هر دو هم ناشی و برای اولین بار و اولین تجربه . قصه گم شدنش را روی میدان مین تعریف کرد، جواد، حجت و حسن هم با اشتیاق گوش می دادند من هم به سبک سکانس های پارالل ، بریده بریده توی حرفهاش می رفتم و چشم به راهی و نگرانیم را می گفتم ، آخر می دونید چیه ، مجتبی کوله دوربین 8 میلی متری و فیلمهای اکسپوز شده را با خودش می آورد ، من هم دوربین 16 میلی متری با کوله نگاتیوهای خام را ، قبل از میدان مین در کنار جاده بستان چزابه به دلیل تاریکی هوا همدیگر را گم کردیم . من بودم و حاج محمد حجازی )سردار حجازی که اکنون فرمانده نیروی مقاومت است ( حاج محمد هم یک دوربین عکاسی یاشیکا به گردن داشت و همه منتظر زدن سپیده و آمدن نور کافی بودیم تا دوربین هامون را به کار بگیریم وقتی هوا کمی روشن شد، متوجه شدیم مجتبی نیست نکنه اون وقت که گلوله توپ می اومد ، ترکش بهش گرفته و ما نفهمیدیم ، نکنه راه را اشتباه رفته و اسیر شده؛ نکنه معبر را گم کرده و رفته باشه روی مین؛ من دلم شور می زد و حاج محمد به من دلداری می داد تا نزدیک ظهر هیچ خبری از او نشد ، به هر که می رسیدم ، سراغش را می گرفتم بالاخره ظهر شد مثل بچه های دیگه با پوتین ایستادم به نماز....
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها