تئاتر و زندگی روزمره مردم به رغم تمام مشقتهای مختلف همچنان جریان دارد. این نمایش در ژانر درام اجتماعی است و حول یک شب «بلهبرون» میچرخد، شبی که داستانش از ناپدیدشدن عروس آغاز میشود. کشتارگاه اقتباس آزادی از نمایشنامه «عروسی خون» فدریکو گارسیا لورکاست، با این تفاوت که شخصیتهای آن بومی و وطنی و ساکن جنوب شهر هستند. مهدوی در این نمایش سعی کرده با دیالوگهای خاص، زیبا و آهنگین و همچنین تکرار آنها و لحن طنزی که به چند شخصیت نمایش بخشیده، داستان را از تلخی ذاتیاش خارج کند که بهنظر موفق بوده و تماشاگران بسیاری را با خود همراه کرده است. مهدوی پیش از این نمایشهایی چون «آوازهای سرشام» را در مقام کارگردان در کارنامه دارد. اجرای این نمایش بهانهای شد تا با این کارگردان گفتوگو کنیم که در ادامه از نظر میگذرانید:
ایده نمایش از کجا به ذهن شما خطور کرد و چطور تصمیم گرفتید اقتباسی از «عروسی خون» گارسیا لورکا داشته باشید؟
من ۱۳سال پیش نمایشنامه «جوادیه» را نوشتم که رگههایی از این نمایش را در خودش داشت. همزمان یکی از دوستان گفت که چنین نمایشی در حال اجراست و تصمیم گرفتم نام آن «کشتارگاه» باشد. در ابتدا متن این بستر را نداشت که اقتباسی از عروسی خون باشد بلکه سه خانواده بودند که در شب عروسی نوهشان زلزله میآمد. از همانجا تصمیم گرفتم متن را به عروسی خون نزدیک کنم؛ یعنی بهگونهای که تصمیم عروس عوض میشود و آنچه درونش وجود دارد را برونریزی میکند. در سالهایی که متن را مینوشتم و ویرایش میکردم، بهتدریج سه خانواده به دو خانواده رسیدند. در عروسی خون، خانوادهها در مرحله عروسی هستند، اما در کشتارگاه در مرحله بلهبرون هستند. میخواستم با اجرای این کار نشان دهم که جنوب شهر برخلاف تبلیغات، جای دعوا، فحاشی و چاقوکشی نیست بلکه گاهی ممکن است داخل این آدمها کسانی را پیدا کنید که عشقشان بسیار قابل احترام است و این را از نمایشنامه عروسی خون دریافت کردم.
ادبیات دیالوگنویسی این نمایش، خاص و در بخشهایی آهنگین و با تکرار همراه است که فرم اجرا را میسازد. چطور به این سبک اجرا رسیدید؟
در گذشته در همین سالن، نمایش ناتورالیستی (طبیعتگرا و شبیه رئالیسم) «آوازهای سرشام» اجرا کردم که شبیه به همین نمایش بود اما تا این اندازه دیالوگها آهنگین و شاعرانه نبود. اینبار چون میدانستم قرار است متن را چطور کارگردانی کنم، تاکید داشتم دیالوگها در بعضی بخشها آهنگین شود و با کلمات بازی کنم. خیلی تلاش میکردم که ریشه دیالوگها را از فرهنگ لغت دربیاورم، مثل این دیالوگ: «موقعی که ما خاص بودیم، شما زاپاس بودید». درعینحال با جملاتی مانند «هیچ عاشقی در تاریکی نمیماند» حواسم به برداشت از عروسی خون بود، چون بهشدت شاعرانه است. همه تلاشم این بود که فضای دیالوگنویسی هم به جنوب شهر نزدیک باشد هم موقع کارگردانی، سیاهی موجود در اثر اصلی را ازبینببرم. گاهی قابهایی در نمایش تشکیل میشود و بازیگران در آن دیالوگ میگویند و از این راه سعی کردم یادآوری کنم زندگی بچههای جنوب شهر، شبیه قاب عکس است و ما نیستیم که این قاب عکس را ببینیم. بههمیندلیل، میزانسنهای ما شبیه قاب است؛ یعنی یک نفر جلو و بقیه در پشت او هستند و در صحنه پایانی هم انگار همه درحال عکسگرفتن هستند. میخواهم یادآوری کنم زندگی خانوادههای جنوب شهر، مملو از قاب عکس است. پلههای موجود در صحنه نشانه این است که دنیای عاشقانه شخصیتها دائم در حال بالاوپایین شدن است. حتی نورهای طراحیشده نشانه این بود که هرکدام از صحنههای زندگی شخصیتها، نماد یک رنگ است چون ما قصد داشتیم سیاهی را از آن بگیریم و رنگها را به آن تزریق کنیم.
در مورد تکرار سالهای مختلف که با صدای بلند گفته میشود، تکرار بعضی دیالوگها و مستقیمنبودن برخی دیگر هم صحبت کنید.
بعضی اوقات در کارگردانی برخی عناصر کارکرد دارند که کمتر در کلاسهای کارگردانی به آن میپردازند؛ یکی از این عناصر، تکرار است که تماشاگر را درگیر این سوال میکند که چرا [این تکرار] اتفاق میافتد؟ من تلاش کردم تکرار داشته باشم و یادآوری کنم درون بچههای جنوب شهر و خانوادهها، چیزی وجود دارد که گاهی با آرامش و گاهی با خشونت بروزش میدهند؛ مثل این جمله: «احترامت رو بده نگه دارم، اما احترام سنگینی داری، زود برگرد.» بههرحال، یکی از ایندو را به شخص مورد خطابش گفته و چنینحرفی میتواند به ۱۰ شکل مختلف گفته شود اما ما همین دو شکل بیان را به مخاطب گفتیم؛ بهعبارت دیگر، حرفی که آدمها میگویند یا واقعا از درونشان میآید یا اینکه حرف درونشان پیش خودشان میماند. هدف از تکرار سالها با صدای بلند که در نمایشنامه عروسی خون هم وجود دارد، بیان این موضوع است که نظام بر پایه سنت و مدرنیته انگار هیچوقت نمیخواهد تغییر کند. ما هم قصد داشتیم این را یادآوری کنیم که دیدگاههای سنتی غیرمحبوب با گذر سالها تغییر نمیکند و همیشه رگههایی از آن در زمان حال وجود دارد. چنین دیدگاههایی فرصت تجربه و اشتباهکردن را از آدمها میگیرد. درباره مستقیمنبودن بعضی دیالوگها نیز میتوانیم بگوییم که بخشی از فرم اجراست. برای حفظ این فرم، دیالوگ بازیگران در بعضی بخشها رو به تماشاگران بود تا قاب مورد نظر ما ساخته شود؛ در غیر این صورت، در بسیاری از بخشها دیالوگها مستقیم اجرا میشد. از جهتی هم دوست نداشتیم فضای ناتورالیستی نمایش برجسته شود، چون در این صورت رنگها خیلی سیاه یا دکور، کثیف ــ بهخاطر فضای کشتارگاه ــ میشد.
طنز جذابی در گفتار مادر خانواده و همچنین لهجه مشهدی داخل نمایش وجود دارد. این چطور طراحی شد؟
شخصیتهای ما داخل محله کشتارگاه و نازیآباد هستند و همه گویش شبیه به هم دارند و این ایده را مطرح کردم که عروس خانواده یعنی شخصیت نوشابه میتواند با لهجه متفاوتی صحبت کند؛ چون باید علت منطقی برای ازدواج با پسر خانواده یعنی اشتر وجود داشته باشد. لهجه مشهدی از روز سوم اجرا به کار اضافه شد؛ چون در آغاز مخالف بودیم و بعد قرار شد اجرا شود تا نظرمان را بگوییم و زمانی که خوب شد موافقت کردیم. شخصیت عذرا یعنی مادر خانواده شوخیهای شیرینی دارد که در گذشته همراه با این شوخیها صداسازی میکرد و ما نخواستیم در این اجرا صداسازی داشته باشد، چون نزدیک به تیپ میشود تا شخصیت.
هماهنگکردن بازیگران نیاز به تمرین ویژهای دارد؛ چطور این هماهنگی صورتگرفت و بازیگرانی مانند سامان خلیلیان و مهسا مهجور ــ بهرغم فوت مادرش در اولین روز اجرا ــ با شما همکاری کردند؟
همه بچهها از کوچکترین نقشها با ما همکاری خوبی داشتند و کمترین تنش را با یکدیگر داشتیم. تمام بچههایی که در جشنواره بودند ــ بهجز یک نفر که در شیراز بود ــ در اجرای فعلی حضور دارند. سامان خلیلیان به اندازهای به ما لطف داشت که در خانهاش تمرینها را بهدلیل گرانی اجاره پلاتو انجام میدادیم. بعد از جشنواره از آقای خلیلیان خواستم که بهعنوان تهیهکننده همراه ما باشند و بهعلاوه یکی از شاخصترین بازیهایش را در اینجا انجام داد و نامزد شد. مهسا مهجور کار بزرگی انجام داد و البته میدانم چنین شرایطی برای سعدی افشار که فرزندش را صبح به خاک سپرد و شب روی صحنه رفت، پیش آمده بود. خانم مهجور این نمونهها را برای ما میآورد و میگفت من از آنها بزرگتر نیستم و صبح مادرش را به خاک سپرد و شب نمایش را اجرا کرد. این ماجرا به ما یاد میدهد که جریان نمایش خیلی احترام دارد و پاک است و ارزش آن هرگز با تبلیغات بیشتر نمیشود. این کار حرفهای نیست که پول تبلیغات نمایش را بپردازید، اما ندانید چه کاری روی صحنه نمایش انجام میدهید.
قصه نمایش تلخ است و شما تلاش کردید شیرینیهایی به آن اضافه کنید. آیا دکور نمایش و استفاده کم از رنگ در دکور در جهت فضای قصهای است که روایت میکنید؟
بله، دکور اولیه در ذهن ما یک دیوار خیلی بزرگ بود که زوایایی از آن خالی میشد و در آن زوایا ما خانواده دیگر را میدیدیم؛ یعنی طوری نبود بازیگران بعد از پایان نقش استراحت کنند و دوباره وارد صحنه شوند و این حضور پشت دیوار برای مخاطبان ادامه داشت. چنین دکوری را به لحاظ مالی نتوانستم پیاده کنم. وقتی سراغ این دکور آمدیم، میخواستیم تمام قابها زنگزده و بیرنگ و روح باشند؛ اما وقتی با مسئول نور صحبت کردیم، تصمیم گرفتیم رنگهایی به آن اضافه کنیم و به طور تقریبی رنگ هر صحنهای عوض میشد. بههمیندلیل تلاش کردیم با درستکردن برف و نوربخشیدن به هر صحنه، فضای شاعرانه نمایش حفظ شود و چندان بیرنگ نباشد. به عبارتی، دیالوگهای نمایش به اندازه کافی خشن بود و باید با مقداری شاعرانگی و رنگ تلطیف میشد. درحالحاضر هر مخاطبی که نمایش را ندیده و عکسها میبیند، میپرسد کار شما شاعرانه و آهنگین است؟
عشق و شاعرانگی در«کشتارگاه»
کاوه مهدوی، کارگردان نمایش «کشتارگاه» در پاسخ به این پرسش که مخاطبان شما چه کسانی هستند و انتقال چه موضوعی بیش از هر چیز به مخاطبان برای شما اهمیت دارد، به جامجم گفت: «هیچگاه مخاطبانم را دستهبندی نکردم تا بگویم کسانی که برایشان کمدی یا نوستالژی اهمیت دارد، نمایش را ببینند. معتقدم هر کاری مخاطبان خود را پیدا میکند و این نمایش به پیشنهاد جشنواره شهر اجرا شد؛ اما فکر میکنم این نمایش برای بچههای منطقه کشتارگاه تهران جذاب باشد؛ چون بارها شنیدم که نظیر اتفاقات این نمایش در خانواده خودشان رخ داده است. بنابراین، هر خانوادهای میتواند مخاطب نمایش ما باشد. دوست دارم شاعرانگی و عشق را با همین شکل اجرا در یک فضای بهشدت واقعی که شیرینیهایی هم دارد، به مخاطبان منتقل کنم. معتقدم کسی که در کشتارگاه کار و زندگی میکند، لزوما فرد خشنی نیست و شاید در خلوت خودش آدم مهربان و لطیفی باشد و عشقی راستین میانشان جاری است. چنین فردی ممکن است ابیاتی مانند «زشت باید دید و انگارید خوب/ زهر باید خورد و انگارید قند» را از رابعه بلخی که برای اولین بار میشنود به خاطر بسپارد.