در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خیلی خواسته بود کارش به حسن مقدم نیفتد. مقدم را ده سال بعد از حوادث سال 65 در سوله بزرگی دید که دور تا دورش تجهیزات چیده بودند. مقدم دو دستش را از پشت به هم گره کرده و روی کمرش گذاشته و برخلاف همیشه لباس نظامی پوشیده بود. سلیمان نمیدانست وقتی مقدم خبر آمدنش را به ایران شنیده اخم کرده و گفته اصلا و ابدا نمیخوام ببینمش! مقدم آدم مغروری نبود، اما در برابر سرگرد سلیمان لیبیایی، تکبر تنها کاری بود که میشد انجام داد. ده سال قبل صدام در خطمقدم عرصه را باخته و فتیله جنگ شهرها را بالا کشیده بود. ایرانیها یک تیم را برای آموزش موشکی به سوریه فرستاده و چند فروند موشک هم از لیبی گرفته بودند. قذافی همراه موشکها یک تیم راهنما هم فرستاده بود. فرمانده آن تیم نمیدانست تیم وردست ایرانی کنارشان، دوره آموزشی را طی کرده. مقدم و تیمش هم مانند آدمهای از همه جا بیخبر کارهای سلیمان و همراهانش را رتق و فتق میکردند تا اینکه یک روز لیبیاییها تجهیزات را دستکاری کردند و بعضیها را هم برداشتند و رفتند توی سفارت لیبی و در را هم روی خودشان بستند. صدام، دمِ قذافی را دیده بود و حالا سلیمان و تیمش دست ایرانیها را وسط جنگ شهرها توی پوست گردو گذاشته و رفته بودند.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: