روزمره مان پر از اتفاق است

اکنون نام سعید آقاخانی را در تیتراژ سریال «متهم گریخت» به عنوان نویسنده و البته بازیگر می بینید. نویسندگی اش از همان ساعت خوش شروع شد و تجربه چند کار عروسکی با کامبوزیا پرتوی را از بهترین خاطراتش می داند
کد خبر: ۷۸۶۸۴
، تا این که حالا نویسنده متهم گریخت است و خودش هم صادقانه به متن ایراد می گیرد؛ البته به کل گروه و از جمله کارگردان وفادار است و نمی خواهد از کسی بد بگوید.
کمی از مطبوعات دلخور است و نام نشریه ای را می برد که هر چه دلش خواسته راجع به او نوشته است. سعید آقاخانی لو نمی دهد که فقط یک تجربه بازی سینمایی به نام (کلید ازدواج) را به کارگردانی داوود موثقی داشته است ، اما دعا می کند که ان شاالله دیگر در عرصه بازیگری او را نبینیم، مگر این که چه بشود!
آقاخانی متولد 50 در بیجار کردستان است. خیلی کم حرف است و ساده گو. از آن آدمهایی است که باید حرف را از زیرزبانش بیرون کشید.
زمانی که کیفش را روی دوشش انداخت و آماده رفتن شد گفت : در پایان جملاتی از ارسطو و افلاطون و... اضافه کنید تا مصاحبه علمی تر شود.
سعید آقاخانی به دنبال داستان هایی ساده اما واقعی است ، به طوری که ماندن در ترافیک هنگام آمدن به روزنامه برای او جرقه داستان جدیدی شده است.


به عنوان نویسنده ، هاشم را از کجا گیر آوردید؛
راستش ایده اصلی این داستان برمی گردد به چند سال گذشته.

این که می گویند سعید آقاخانی نویسنده متهم گریخت نیست ، حتما شایعه است؛!
این شایعاتی است که یک روزنامه سینمایی درست کرده است ؛ ببینید متن اول فیلم سینمایی بود، راجع به آدمی که به بیمارستان می رود و آنجا برایش درگیری پیش می آید و گیر می کند.
این متن سال گذشته آماده بود و قرار شد آن را کار کنیم ، حتی پیمان قاسم خانی هم آن را خواند و خوشش آمد.

محور اصلی داستان همین زندگی ای بود که اکنون از هاشم می بینیم؛
بله ، پایه اصلی داستان همین بود. پیمان قاسم خانی هم آن را برای ابراهیم وحیدزاده برده بود که نظرش راجع به آن مثبت نبود. تا این که به سریال تبدیل شد و شبکه 3طرح آن را تصویب کرد و در آن تغییراتی داده شد.

چرا تغییرات؛
به دلیل شباهتی که بین این کار و سریال های دیگر ماه رمضانی شبکه های دیگر وجود داشت.

چرا قرار شد سینمایی نباشد؛
این ماجرا خیلی طول کشید و طرح قصه آن هم خیلی جاها لو رفته بود. بالاخره قرار شد با ایرج محمدی و مهران مهام کار کنیم و شروع به کار کردیم.

و به خاطر همکاری ای که در طرح خانه به دوش با سیروس میمنت داشتید، کارگردان کار هم رضا عطاران شد؛
خب با رضا دوست بودم و کار خانه به دوش هم خیلی موفق بود. شبکه هم می خواست با هر قصه و سوژه ای ، رضا عطاران کارگردان کار باشد.
این که می گویند فرهاد توحیدی نویسنده کار است ، نه من ایشان را می شناسم و نه از نزدیک او را دیده ام ، فقط کارهایش را می شناسم و دیده ام.

بگذریم. زمان نوشتن نقش هاشم با بازی سیروس گرجستانی ، چقدر نقش دستخوش تغییرات شد؛
اصلا ایده اولیه این بود که هاشم در قسمتهای هفده ، هجده بمیرد و دیگر او را نبینیم ، اما به این شکل نشد و تغییراتی صورت گرفت.

زمانی که شخصیت ها را می نوشتید، نقشها را برای بازیگر یا کاراکتر خاصی می نوشتید یا این که بدون در نظر گرفتن شخصیتی آن را نوشتید؛
همیشه از ابتدا در ذهنم هست که قرار است برای چه کسی بنویسم و براساس روحیات و خلق و خوی آن آدم باشد. برای متهم گریخت این نقش را برای سیروس گرجستانی و حمید لولایی نوشتم که به نقش من می خوردند و همیشه هم سعی می کنم چنین کنم.

چقدر آن چیزی که نوشتید با آنچه به مرحله عمل درآمده یکی است.خب فیلمنامه سینمایی تا سناریوی تلویزیونی که باید بیشتر به شخصیت ها پرداخت فوق العاده فرق دارد. شما چه کردید؛
خب بله ، خیلی فرق کرد. کل ماجرا باید تغییر می کرد و به شخصیت ها اضافه می شد، اما چون محور ما مشخص بود که هاشم کی هست و چه می کند، فقط یک سری آدمها را بر آن اضافه کردیم ؛ مثلا منصور و عباس را خیلی کم می شناسیم و اصلا در زندگی آنها نرفتیم ، چون آنها در ارتباط با هاشم معنا پیدا می کنند و ما جدای از هاشم به آنها نمی پردازیم.
نخواستیم با پرداختن به حواشی از اصل جا بمانیم و سعی کردیم در هر لحظه و هر سکانس اتفاقی وجود داشته باشد که برای مخاطب کشش ایجاد کند.

در سریال خانه به دوش هم تنها عباس را دیدیم نه خانواده او را. چرا؛
آنجا که داستان های فرعی کمتر بود، چیزی از زندگی عباس دستگیرمان نشد چه برسد به این کار که هم داستان های فرعی اش زیاد است و هم شخصیت هایش. پارسال هم یک خط اصلی داشتیم و یک سری شخصیت های فرعی کنار آن.
اگر می خواستیم به سراغ شخصیت های فرعی برویم و زندگی آنها را بشکافیم ، از خط اصلی دور می شدیم.

اما الان هم تقریبا چنین چیزی را می بینیم. آنقدر شخصیت ها زیاد است که از زندگی خود هاشم دور شده ایم؛ بی بی و شازده، معصومه و عباس ، منصور و ماجراهای خواستگاریش و تازه مش قربون و خود هاشم آقا؛
به هر حال جاهایی در ریتم و قضاسازی اشتباه کردیم و این باعث شد داستان کند پیش برود. می توانستیم ریتم آن را تندتر یا این که در فیلمنامه مش قربون را اضافه کنیم که به شهر بیاید و هر چند قسمت یکبار او را ببینیم ، چون به شیرینی داستان اضافه می کرد؛ اما متاسفانه دیگه دیر شد و قطار رفت.

چرا سریال های ما اینچنین است و ما اتفاقی در آنها نمی بینیم؛ در سریال های خارجی در هر قسمت چند اتفاق رخ می دهد، اما مثلا در متهم گریخت هر بار شاهد تو سر و کله زدن یک خانواده هستیم که غم نان دارند.
الان هم این اتفاق می افتد، ولی اتفاقات کوچک است ؛ مثلا هر دفعه بیننده پیگیری می کند تا ببیند قضیه کلانتری رفتن هاشم چه می شود و متاسفانه باز این برمی گردد به این که آدمهای سریال زیاد هستند و به عرض پرداخته شده است، چون ما هم چاره ای نداشتیم از این که حواشی را هم با اصل داستان پیش ببریم ، چون در پایان داستان به همه شخصیت ها نیاز داریم و این سرعت ما را کند می کرد.
از طرفی ما عادت داریم که در خانواده ها بمبی منفجر شود تا بگوییم اتفاقی رخ داده است ، در صورتی که خیلی از اتفاقات ، همین داستان های روزمره زندگی ماست و این موضوع در کارهایی موفق مثل هزاران چشم کیانوش عیاری به چشم می خورد؛ مثلا یکی از داستان هایش این بود که یک فرد سیگاری می خواست سیگارش را ترک کند.
وسوسه ها و رنج این آدم در خانه قابل توجه و دیدن زندگی عادی او جالب بود. این موضوع در بازیگری نیز صدق می کند. مثلا مریم امیرجلالی خیلی رئال بازی می کند.
حتی وقتی نفسش می گیرد باز هم بازی می کند و این همان است که در زندگی رئال و واقعی ما وجود دارد.

با توجه به این که می گویید داستان هاشم از زمان پشت کنکوری ها نوشته شده ، قدری تشابه میان اینها وجود دارد. مثل خانه به دوش و متهم گریخت.
الان محور اصلی قصه خانواده ای است که دچار یک سری معضلات و مشکلات شده که عمده ترین آنها مشکل مالی و بیکاری است.
در خانه به دوش هم خانواده ای داشتیم که درگیر همین ماجرا بودند و مشکلاتشان هم یکی بود؛ ولی موقعیت آنان فرق می کرد. شاید کار بعدی من هم همین خانواده باشد، اما در موقعیت دیگر و در داستان دیگر.
مشابهت هایی از این دست هم حتما وجود دارد؛ اما این پیشنهاد شبکه بود که داستانی راجع به مهاجرت نوشته شود.

حتما هم نمی گویید داستان بعدی تان از کجا آغاز می شود؛
چرا اتفاقا مشغول نوشتن داستانی هستم که از یک مداد آغاز می شود، به همین سادگی. در آن اتفاقا داستان محور اصلی ندارد و تنها به عرض پرداخته شده است.

شاید دلیل دیگر تشابه این دو کار وجود بازیگرانی چون مریم امیرجلالی و علی صادقی است؛
بله. وجود این دو بازیگر تشابه کار را تشدید می کند، اما آن هم چیز بدی نیست که بخواهم به عنوان یک معضل بزرگ در کار نام ببریم ، چون بیشتر کسانی که می نویسند دیده و فکر خاصی در ذهنشان است و آدمها را در آن موقعیت ها قرار می دهند.
از طرفی آنقدرها هم سوژه نداریم. تعداد سوژه ها از هفت هشت مورد بیشتر نیست مثل مرگ و عشق و زندگی و آرزوهای آدمها و هر کس از یک زاویه به آن نگاه و قصه خودش را پرداخت می کند. یکی کمدی ، یکی طنز و یکی تلخ به آن نگاه می کند.

و شما چرا خواستید به دیده طنز به این مشکلات و معضلات نگاه کنید؛
به نظر من نگاه به این مشکلات و معضلات در همه سریال ها به شکلی جدی مطرح شده است و کمتر به شیوه طنز به این ماجراها پرداخته می شود. این شیوه هم شیرین است و هم این که مردم دوست دارند.
از طرفی مطرح کردن آن مهم است. این که در چه قالبی باشد اصلا مهم نیست و چون امروزه مردم بیشتر به این شیوه نیاز دارند سعی کردیم به این شکل باشد.

به نظر شما نوشتن برای سریال های مناسبتی چارچوب و قاعده خاصی می طلبد؛
به لحاظ موقعیت قصه و داستان هیچ تغییری نمی کند این که نویسنده ای در ماه رمضان بخواهد قصه بنویسد یا در ماههای دیگر. فکر نکنم فرم نوشتن آن فرق کند، اما شاید فضا و حال و هوای آن ماه به دلیل مذهبی بودن رعایت شود.

چرا همه نداری ها، بی پولی ها، اسباب کشی ها، بیکاری ها در ماه رمضان باید اتفاق بیفتد؛
به نظرم اینها حساب شده نیست و تعمدی این اتفاق نیفتاده است.

در جایی از سریال می بینیم که هاشم آقا باتوجه به این که نمی توان به هیچکدام از حرفها و کارهایش اطمینان داشت و حساب باز کرد، نزدیک باجه تلفن عمومی توجه همه را با حرفهایش جلب می کند. این که مسوولان باید به فکر بیکاری جوانها باشند و حرفهایی از این دست. مطرح کردن آنها به این شکل چه دلیلی داشت؛
همه مردم پس از جنگ دارای اطلاعات سیاسی و اقتصادی وسیعی شده اند. اگر در تاکسی یا اتوبوس بنشینید براحتی متوجه این حرفها می شوید.
رشد فکری مردم بالا رفته است ؛ البته من شانه خالی نمی کنم و فکر نمی کنم تو ذوق بیننده بخورد.

به این معنا که هیچ دخالتی در کار کارگردان نداشتید؛
اصلا دخالت نمی کنم. تنها در حد مشورت و پیشنهاد، چون او هم سلیقه خودش را دارد.

طرف مقابل شما (سیروس گرجستانی) خودش آدم منطقی ای نیست. به شما بی احترامی می کند و کتکتان می زند. چگونه با این قضیه کنار آمدید؛
با آقای گرجستانی قبلا کار کرده بودم. به نظرم بهترین بازی او در کیف انگلیسی بود. در حین کار هم اصلا به این چیزها فکر نکردم.
بالاخره قرار گرفتن در آن موقعیت و درک موقعیت زیرمجموعه های زیادی دارد. من طرف مقابل او بودم و قصه را برای او پیش می بردم و به رشد حسی آن بازیگر در سکانس کمک می کردم ، اما با برخورد و دعوای غیرکلامی مخالف هستم.
در نوشته هایم نیز سعی می کنم این احترام به بزرگتر رعایت شود؛ چیزی که متاسفانه در سریال های تلویزیونی و برنامه های روتین زیاد به چشم می خورد.

اینها را موقع نوشتن متهم گریخت هم مدنظر داشتید؛
صددرصد. اما کارگردان هم دخل و تصرف هایی می کند که این هم منطقی است. نهایت هم کاری که می بینیم. حاصل سلیقه کارگردان است.

آن طور که شنیدیم قرار است پایان کار تلخ باشد چرا؛
بالاخره نیاز قصه است. زمانی که ضبط می کردیم همه ناراحت بودیم، چون همه چیز با خوبی و خوشی پیش می رود؛ اما یکدفعه اتفاقی کوچک همه چیز را به هم می ریزد، خود رضا هم اصرار داشت که پایان کار این طور باشد.

بازی را از ساعت خوش شروع کردید. نویسندگی را از کجا آغاز کردید؛
نویسندگی را از همان ساعت خوش شروع کردم. تقریبا همه بچه ها در نویسندگی شرکت داشتند. من هم آیتمهای کوچولو می نوشتم. یک سری کارهای عروسکی کردم. متنی را با آقای میمنت به اسم جادوی مهتاب کار کردیم که بهمن زرین پور کارگردانی آن را به عهده داشت.
پس از آن برای شبکه جام جم کار کودک نوشتم و طرح اولیه خانه به دوش را با آقای میمنت نوشتیم و حالا هم متهم گریخت.

اما چرا دیگر بازی ای مثل ساعت خوش از سعید آقاخانی ندیدیم؛
داستان یک شهر را ندیدید، سریال کلانتر (محسن شاه محمدی) را چطور؛

منظورم این است که چرا دیده نشد؛!
در داستان یک شهر که جزو بهترین کارهای تلویزیونی شناخته شد بازی داشتم و بعد هم کار خوبی اتفاق نیفتاد.
مثلا در سه چهار قسمت طنز من یک مستاجرم بازی کردم. مگر چند کار خوب پخش شده است.

چه معیاری برای بازی دارید؛
بیشتر دوست دارم با کسانی کار کنم که قبلا کار کرده ام و دوست هستم.

حتی اگر نقش هم بد باشد؛
نه. معمولا پیشنهادهایی دارم ، اما خودم کمتر بازی می کنم چون علاقه ای به بازیگری ندارم. بیشتر دوست دارم نویسندگی یا کارگردانی نکنم و از بازی فاصله بگیرم.
این که چرا کار خوب نکردم ، برمی گردد به این که مثلا اگر 10کار خوب باشد یکی از آنها به ما رسیده است.

حضورتان در کمربندها را ببندید به انتخاب شما برای این نقشها لطمه نزده است؛
راستش من به این حرفها اعتقادی ندارم.

پس به خاطر این که می گویید به بازیگری علاقه ندارید در سینما نیستید یا این که پیشنهادی نمی شود؛
نه. سینما اصلا پیشنهادی نمی دهند. اگر پیشنهادی هم هست، نقشهایی کوتاه است و پول هم ندارد و وقتی بیننده فیلمها باشید، می بینید که خبری هم نیست.

و اصلا وسوسه هم نشدید که یک نقش را هر چند کوتاه بازی کنید؛
اصلا چون هیچ جذابیتی ندارد. پس از داستان یک شهر که سوژه ها و داستان های زیبا داشت با خودم فکر می کنم سینما بروم چه فیلمهایی بازی کنم.
آدم از تلویزیون برود به سینما، پول هم نگیرد و هزارتا منت هم سرش بگذارند. پیش از داستان یک شهر خیلی دوست داشتم ، ولی بعد از آن نه الان دیگر پیشنهادی نمی شود.

و اگر پیشنهادی شود اول درآمد آن مدنظر شماست؛
بله. وگرنه بروم سینما چه کار کنم؛ تلویزیون امن تر است و دوست دارم با کسانی بازی کنم که چیزی یاد بگیرم، نه این که درب و داغان بیرون بیایم.

شما 2 تا تجربه کار با رضا عطاران داشتید. از او به لحاظ کارگردانی چه یاد گرفتید؛
رضا در حین کار آرامشی دارد که من در کسی ندیدم. قدرت فوق العاده خلاقه ای دارد. بداهه های خوبی دارد و آنقدر در لحظه ذهنش آماده است که ایده های خوب بدهد که آن را در کسی ندیدم.
کارکردن با او شیرین و لذت بخش است، چون رضا ریتم هنری کار را می فهمد و ضرباهنگ و کمدی را خیلی خوب می شناسد.

مریم درستانی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها