کارگردان می گه لنز رو ترکوندم

با نصرالله رادش در یکی از ساختمان های شهرک اکباتان گفتگو کردیم ؛ خانه ای نه چندان بزرگ که سرشار از مجسمه و صورتک هایی بود که اشکال عجیب و غریبی داشتند و یک تخته پلان کار که او کارهای روزانه اش
کد خبر: ۷۲۹۹۳
را روی آن می نویسد، چون معتقد است حافظه ضعیفی دارد، مصاحبه با اعمال شاقه انجام شد، چون پرهام پسر 8ساله اش 2 روز پیش نزد پدر آمده بود و به عناوین مختلف سر به سرش می گذاشت.
فضای مصاحبه تحت تاثیر شیطنت های او گذشت. شربت می خواست و باید پدرش برای او شربت می ریخت. موز می خورد و پوست موز را روی سر پدرش می گذاشت و دقیقه به دقیقه از سروکله رادش بالا می رفت و البته با شلیک اسلحه فضایی اش مصاحبه را جنایی تر می کرد.
زمانی که راجع به صورتک ها صحبت می کردیم ، نظر می داد که پدرم اول با گل درست می کرده و حالا با خمیر آنها را می سازد. وقتی پرهام از سرو کله پدر بالا می رفت ، رادش جذبه می گرفت و به پای او می زد و می گفت : «حالا که بهت خندیدم دیگه پررو نشو.»
ولی در انتهای مصاحبه و زمانی که رادش گفت : پسرش را خیلی دوست دارد؛ اما او که مثل پدر جنوبی اش رک است گفت : «دروغ می گه. هر وقت که من می یام همه اش می خوابه...» در هر حال رادش با لهجه جنوبی اش از خیلی چیزها گفت: از این که دوست دارد کسی که کار موسیقی می کند، برای ترانه های طنز او آهنگ بسازد و بازی اش در طنز اکسیژن گرفته ، جوری که کارگردان گفته بازی تو خیلی خوب است و لنز را ترکوندی.


مایلید این مصاحبه مثل توپ صدا کند؛
اصلا توپ بودن یا نبودن آن زیاد فرقی نمی کند، چون روزنامه جام جم بود مصاحبه کردم.

چرا؛
چون اصلا توپ را دوست ندارم ، یعنی جنجال را دوست ندارم.

دوست دارید تنها باشید؛
بله. تنهایی خیلی بهتر است.

گوشه نشین هستید؛
نه گوشه نشین نیستم. جنجال را دوست ندارم ، هیچ نوع آن را.

پس برویم سراغ اکسیژن. مهدی مظلومی را چقدر می شناختید حتما از کمربندها؛
نه. مهدی مظلومی را از ساعت خوش می شناختم. پس از آن در همکاری با مهران غفوریان هم سلام وعلیک داشتیم.

منظورتان زیرآسمان شهر است؛
بله زیر آسمان شهر (1)، طبقه وسط و چند کار دیگر.

کمربندها را ببندید را دیده بودید؛
بله ، البته نه همه اش را، چون زیاد تلویزیون نمی بینم و پیگیر سریال های تلویزیونی نیستم. تنها بازی ای که تا الان یادم است و خیلی کوچک بودم ، بازی مهدی هاشمی در سلطان و شبان است یا بازی رضا شفیعی جم در نقش بامشاد که آن را خیلی دوست دارم.

پیگیر کارهای خودتان هم نیستید؛
از کارهای خودم آنهایی را که خیلی دوست دارم ، ذوق می کنم و قربون صدقه خودم می روم و برای آنها که بد است به خودم ناسزا می گویم.

در طنز اکسیژن چطور؛
خدا را شکر بازی خودم را در این کار خیلی دوست دارم و وقتی خودم را می بینم ذوق می کنم.

از غلام بگویید. فکر کنم با دیگر نقشهایتان کمی فرق دارد. آنقدر تند و تیز و فعال نیست؛
اول که شروع کردیم من یک مدل دیگر گرفته بودم. خودم دوست داشتم غلام را خیلی لخت و شل بگیرم ، چون به قول شما معمولا جلوی دوربین تند و تیز و اکتیو هستم.
دوست داشتم این نقش متفاوت باشد. بعد به خاطر این که چنین آدمی کارهای خلاف می کند و تا حدودی مواد هم مصرف می کند، دوست داشتم آن را شل بگیرم ؛ اما همیشه برای این جور نقشها محدودیت وجود دارد.
این بود که تصمیم گرفتم یا رومی روم یا زنگی زنگ باشم ، یعنی یک جاهایی احساس کردم اگر شل بگیرم بانمک تر است و یک جاهایی اگر تند و تیز باشد بهتر است ، چون بازیگری هستم که فقط خودم را در نظر نمی گیرم به سکانس نگاه می کنم.
اگر کسی قرار است در آن سکانس ریتم را تند کند، دیگر لازم نیست من چنین کاری انجام دهم.

در اکسیژن چقدر این کار را کردید؛
من همیشه این کار را می کنم. یک جایی سکانس شل است و ریتم ایجاب می کند این طوری بازی شود.

شاید یکی از این دلایل ، زمان اندک بازی در سریال های طنز و روتین است؛
بله ، این هم هست. وقتی در کارهای روتین در طول روز باید 30تا 35دقیقه ضبط صورت بگیرد چه بخواهید و چه نخواهید خیلی از چیزها فدا می شود و فرصتی نیست که روی نقش فکر و راجع به آن بحث کرد.
گاهی 3صفحه هم باید حفظ کرد. برای همین وقتی من وارد کار می شوم باید فکر کنم که سیستم این طوری است و خیلی از بازیگرهای حرفه ای هستند که به این نوع سیستم از کار تن نمی دهند و احساس می کنند که خراب می شوند، ولی خب من دوست دارم.

چرا نصرالله رادش تن می دهد؛
خب مدل من این طوری است. به همین دلیل برای بعضی کارها سراغ یک عده بازیگر طنز می روند. به نظر من این کارها، کار هر کسی نیست.
مثلا اکبر عبدی در طنز زیرآسمان شهر هم بازی کرد، اما خودش هم می داند که خیلی در آن کار نتوانست خوب ظاهر شود و حتی بازیگران معمولی از او بهتر ظاهر شده بودند. من الان جوان هستم می توانم بازی کنم و اگر سنم بالا برود دیگر نتوانم این طوری بازی کنم.

به نظر شما کار طنز به سن هم ربط دارد؛
یکی از خوبیهای کار طنز و کمدی این است که سرمایه اصلی آنها قیافه خوب و خوشگل نیست.

فضای مصاحبه تحت تاثیر شیطنت های او گذشت. شربت می خواست و باید پدرش برای او شربت می ریخت. موز می خورد و پوست موز را روی سر پدرش می گذاشت و دقیقه به دقیقه از سروکله رادش بالا می رفت و البته با شلیک اسلحه فضایی اش مصاحبه را جنایی تر می کرد

برای همین کسانی که کار طنز می کنند خیالشان راحت است که در سنین بالاتر هم می توانند جذاب باشند.
به نظر من اگر هر بازیگری می خواهد همیشه باشد باید متفاوت بازی کند. من خودم سعی کردم این را رعایت کنم و در ساعت خوش هم شش هفت تا تیپ را بازی کردم.

نسبت به طنز و کمدی چطور رفاقت ایجاد می کنید با این که می گویید خواهان ایفای نقشهای جدی هم هستید؛
اصلا چند روز پیش داشتم به این فکر می کردم که چرا من بازیگری را انتخاب کردم. فقط برای این که از زندگی طبیعی و واقعی فراری هستم.

مگر در بازیگری زندگی نیست؛
خب یک زندگی دیگر است. حداقل از این زندگی یکنواخت بهتر است ، چون من آدمی هستم که عقل مبارزه با مشکلات را ندارم و یک زندگی آرام می خواهم و دوست دارم اوقات خوشی داشته باشم ؛ اما این در زندگی من نیست.
برای همین پس از این کار دلم می خواهد در کار جدید و داستان جدیدی باشم.

و هر بار به چه جوابی می رسید؛
اولین جواب این است که مساله مالی و زندگی در میان است ، ولی می دانم اگر الان ثروت خیلی زیادی داشتم باز هم بازیگری را رها نمی کردم.

هیچ راهی پیدا نکردید برای این که به دلبستگی های هنری خودتان برسید؛
چرا دنبال آن هستم. یکی صورتک سازی من است و دیگر ترانه های طنز که حرفهای دل من است که خیلی دوست دارم به شکل کاست بتوانم آن را منتشر کنم.

شده تا به حال نقشهایتان را از میان این صورتک ها پیدا کنید؛
نه هیچ ربطی ندارد. اینها فی البداهه پیش می آید. اصلا نمی دانم که می خواهم چه کنم. خودش به وجود می آید.

چرا آن زمان ساعت خوش مثل توپ صدا کرد؛
از کارهایی که در حال حاضر هم ساخته می شوند استقبال زیادی می شود، مثل نقطه چین ، پاورچین و... اما ساعت خوش و جنس بازی در آن زمان خیلی نو بود.

به عنوان بازیگر چه معیارهایی دارید؛
اگر قرار باشد با معیارهای خودم انتخاب کنم دیگر نباید بازی کنم ، باید بروم دنبال کاری دیگر. دوست دارم با یک نویسنده ، کارگردان و تهیه کننده بنشینم و راجع به نقش صحبت کنم.
اصلا با نویسنده بنشینیم و سر هیچی صحبت کنیم و براساس توانایی های خودمان بحث کنیم و تیپ و کاراکتر آدمهای مختلف را شکل دهیم.

تا حالا چنین اتفاقی نیفتاده است؛
آنقدر کارها ضرب الاجل است که نمی شود.

در «o مثبت» هم این کار را نکردید؛
در شروع «o مثبت » یک جور کار می کردم و در سکانس های بعدی یک تیپ دیگر داشتم. مثل دوبله مارلون براندو در پدرخوانده ؛ ولی بعد در خود کار تصمیم گرفتم که چنین کاری بکنم.

خودتان تصمیم می گرفتید چنین کنید؛
بله ، چون این آدم اصلا داشت نقش بازی می کرد و یک لبوفروش بود، البته نباید اینچنین باشد، اما پیش می آید.

اگر قرار باشد نقش جدی ای را بازی کنید، چه ویژگی هایی دارد؛
یک بار پرسیدند گفتم نقش یک آدمکش ، قاتل بی رحم که روانی است و احتمالا هم با چاقو می کشد. این کاراکتر را خیلی دوست دارم ، چون خودم یک نمه عصبانی هستم.

در سینما کمتر هستید و در تلویزیون بیشتر. تفاوتی میان این دو رسانه قائل می شوید؛
بازیگر تلویزیون بیشتر دیده می شود.

و این خیلی برای شما مهم است؛
بله ارتباط با مردم را خیلی دوست دارم. این که شناخته شوم ، چون از اول هم دوست داشتم یک هنرپیشه مردمی باشم تا هنرپیشه ای که به او استاد استاد بگویند، ولی مردم اسم او را نشناسند.
شاید خیلی از بازیگران حرفه ای تر از رضا شفیعی جم باشند، اما محبوبیتی که او بین مردم دارد، قابل ستایش است.

فکر می کنید اوج بازیگری تان کجاست؛
اوج یعنی چه؛ یعنی در آینده؛

بله در آینده؛
خب من برون مرزی فکر می کنم.

یعنی می خواهید بروید خارج؛!
نه. یعنی این که برای خارج از کشور هم کار کنم.

زمان بیکاری فقط صورتک می سازید؛
بله فقط صورتک. تصمیم گرفتم یک نمایشگاه اینترنتی بگذارم و همان کارها و ترانه های طنز را ادامه دهم که از دلمشغولی های من است.

مریم درستانی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها