تلنگری در عصر اینترنت

خیلی جالب می شود وقتی تعریف و تفسیر مثبت طنز را از زبان یک منتقد همیشگی این ژانر البته پرطرفدار بشنوی و جالب تر می شود وقتی او علاقه مندی خود را برای شرکت در یک مجموعه طنز تلویزیونی اعلام می کند، می گوید:
کد خبر: ۷۰۷۸۱
«راستش تا مدتی پیش خودم را در ژانر طنز باور نداشتم. فضایش برایم کمی سنگین و پرمسوولیت و تاحدودی مخاطره آمیز بود. البته منظورم طنز تصویری تلویزیونی و سینمایی است.»
روزگاری وقتی می گفتند «مجید مظفری» همه یاد فیلمهای حادثه ای و نقشهای معمولا مثبت این طور فیلمها می افتادند.
اما امروز مجید مظفری آرامش پس از طوفان دوران اکشن سینمای خود را تجربه می کند و اغلب مشتریانش خانواده ها هستند تا امروز بارها لابه لای حرف مجید مظفری از جریان معمول فیلمها و سریال های طنز انتقاد شده.
اما این بار نوع گویش او در این مورد تغییر کرده است.


می شود حدس زد دلیل آشتی تقریبی شما با ژانر طنز، حضور شما در مجموعه نسبتا طنز 101راه برای ذله کردن پدر و مادرهاست؛
احساس خودم هم این است. من تا امروز در زمینه تئاتر کارهای طنز زیادی داشته ام و این قالب نمایشی برایم اصلا سخت نبود.
اما همیشه یک نوع احساس خطر کاری ، مرا از حضور در مجموعه های طنز تصویری باز می داشت.

شاید به دلیل پویایی تئاتر بوده.
دقیقا تحلیل خودم هم همین است. تئاتر زنده و پویاست و حس تماشاگران آن ، با وجود سختی کار؛ اما در مشت بازیگر است.
در واقع باید تئاتر را اداره کرد و از طرفی یک اجرا، حوادث و جریان های خاص خود را دارد. یک جایی آغاز می شود و ادامه می یابد و یک جای دیگر بدون وقفه به پایان می رسد.
اما در تلویزیون و سینما این طور نیست. به دلیل این که کار تولیدی است ممکن است حس ابتدایی کار در طول ضبط تغییر کند و نتوان یک کاراکتر متعادل را به لحاظ شخصیت پردازی ارائه کرد.

البته این قضیه در کارهای 90قسمتی تلویزیونی ، آفت حساب نمی شود؛
اما من فکر می کنم غیر حرفه ای است. تعادل شخصیتی ، بخصوص در یک کار طنز مساله مهمی است که صد درصد در کیفیت کار تاثیر می گذارد.

گویا چند پیشنهاد کار طنز هم داشته اید؛
بله. در این سه ، چهار سال اخیر، چند کار طنز به من پیشنهاد شد. ولی طنزهایی بود که بدآموزی داشت و من حس کردم با ایده آل هایم فاصله زیادی دارد تا این که سناریوی 101راه برای ذله کردن پدر و مادرها به من پیشنهاد شد.
وقتی فیلمنامه را خواندم ، حس کردم کار مستقلی است و هیچ نوع وابستگی به هیچ نوع کاری چه در گذشته و چه در حال ، ندارد.
چون کاری شبیه به این تا به امروز اتفاق نیفتاده است پس قاعدتا الگویی هم ندارد. من قبلا هم با آقای قاسم زاده کار کرده بودم.
کاری بود به نام تردستی که حدود یک سال پیش انجام شد. به اعتقاد من حجت قاسم زاده آدم تیزهوشی است و در مورد کاری که انجام می دهد، شناخت کافی دارد. 101را برای ذله کردن پدر و مادرها هم یکی از همان کارهاست که علاوه بر این که نو و بدیع است ، رویکرد جالبی هم در مورد رفتار پدر و مادرها با بچه های این دوره و زمانه دارد.
از طرفی فکر می کنم به لحاظ ایجاد انگیزه هم مفید است. از بچه های 10 12ساله تا حتی نوجوانان 15 16ساله. سناریو هم بسیار کامل و بی عیب و نقص بود و در بازیها خیلی کمک می کرد.
حال با توجه به این که این طور کارها هیچ الگویی ندارد و مستقل است ، پس نگارش سناریو هم بسیار سخت می شود. علاوه بر سناریو، خود آقای قاسم زاده هم خیلی کمک می کرد و کار با مشورت ایشان راحت تر و روان تر پیش می رفت.

فکر می کنید 101راه برای ذله کردن پدر و مادرها چقدر دستمایه های طنز دارد؛
فکر می کنم یک نوع طنز لطیف و نرمال و یکدست در بطن کار وجود دارد که فضای اصلی و جریان های واقعی و آموزنده را جهت دار می کند.
گو این که این نوع طنز خودش به بار آموزشی داستان هم می افزاید: برخلاف بسیاری از کارهای طنز سالهای اخیر که نه بار آموزشی داشته و نه هدف خاصی را دنبال کرده است.
خیلی از سریال های طنز فقط برای خنداندن مردم به ادبیات شیرین ، مهربان و دوست داشتنی فارسی حمله ور شدند و واژه هایی مثل : خفن و توپه و این جور حرفها را سر زبانها انداختند. کسی هم نیست ماحصل این نوع کارهای طنز را بررسی کند و ببیند چه تاثیر مخربی در فرهنگ و گویش مردم ایجاد می کند و متاسفانه همچنان این اتفاق رخ می دهد.
گلایه همیشگی من از نوع ساختار طنزهای رایج تلویزیونی بخصوص در چند سال گذشته همین بوده و هست. این که ادبیات شفاهی ما را که پر است از مهربانی ، عاطفه و البته آمیخته با طنزی شیرین ، از بین می برد.
ادبیاتی که در آن لطافت بود، حیا بود و حتی آموزنده هم بود، کم کم خدشه دار می شود و کلمات عجیب و غریب و مجهول الهویه جایگزین آنها می شود.

خب ، کمی هم از جذابیت های دراماتیک کار بگویید. چه چیزی در متن 101راه برای ذله کرد پدر و مادرها بود که شما را جذب کرد.
راستش اگر بخواهم در مورد جذابیت های این سریال حرفی بزنم دوباره باید از نوع طنز رایج در این سریال بگویم. جذابیت این مجموعه در این بود که هم دستمایه های طنز داشت و هم از آن نوع تخریب ادبیات شفاهی که در موردش صحبت کردم ، خبری نبود.
در کل این گونه استفاده از طنز، استفاده ای در جهت گسترش بعد آموزشی داستان بود و به بالا بردن انگیزه مخاطب در جهت اهداف داستان نیز کمک می کرد.

و آن چیزی که در پایان این کار عاید شما شد؛
راستش یک جورهایی احساس می کنم درباره حضور در کارهای طنز احساس بهتری دارم و اعتماد به نفسم بیشتر شده.
فکر می کنم این طرح برای من یک محک جدی بود تا تعادل شخصیتی نقشم را در قالب طنز خفیف تصویری امتحان کنم.
فکر می کنم آمادگی این را دارم که در یک مجموعه تلویزیونی کاملا طنز شرکت داشته باشم و البته خدشه ای هم به سوابق کاری قبلی ام وارد نشود. خلاصه این که آرزو می کنم یک روزی طنز هم کار کنم.
البته این توضیح را هم بدهم که این طرح اصلا قرار نبود طنز باشد.
اما جریان روایی داستان ایجاب می کرد که نوعی طنز لطیف و باریک به صورت موقعیتی در بطن داستان شکل بگیرد که مورد پسند مخاطب هم واقع شود.

مجید مظفری اصولا بازیگر منعطفی است. خیلی برایم جالب است که بدانم این بار این انعطاف در مواجهه با بچه ها چطور صورت گرفت؛
واقعیتش این است که کار با بچه ها اصولا خیلی مشکل است و خصوصیات خود را دارد. به دلیل این که بچه ها خیلی صادقانه به همه مسائل نگاه می کنند.
در کارشان دروغ نیست و باورهایشان هم کاملا واقعی است. پس نمی توانستیم منظورم من و خانم فقیه نصیری است به تکنیک وابسته شویم. طبیعتا از حسمان هم نمی توانستیم بهره ای بگیریم.
از آن طرف بچه ها هم نمی توانستند خودشان را با ما هماهنگ کنند و ما باید با آنها هماهنگ می شدیم. این کار را خیلی سخت می کرد. همیشه سعی می کردیم وقتی با بچه ها سکانسی را تمرین می کنیم ، قبلا آنها چند بار آن را تمرین کرده باشند و نوع عملکردشان و جنس بازی و حسشان توجیه شده باشد و در تمرین نهایی ، ما خودمان را در آن فضا بیابیم و هماهنگ کنیم.
در کل خیلی سخت بود. اما اصولا کنار بچه ها کار کردن شیرینی های خاص خودش را دارد.

هیچ وقت از دستشان عصبانی نشدید؛
نه... به دلیل این که ما از قبل می دانستیم که با چه نوع جوی قرار است روبه رو شویم. پس هیچ مشکلی پیش نمی آمد.
بچه ها قبل از هر برداشت ، به 90درصد آمادگی می رسیدند و آن 10درصد مابقی هم به عهده ما بود که به آنها گره بخوریم و با آنها هماهنگ شویم. اما هیچ وقت اذیتمان نکردند. مشکلاتشان در نوع اجرا طبیعی بود و آدم را کلافه نمی کرد.
ما حتی برای خستگی بچه ها، مشکلات بازی هایشان ، کلافه گی هایشان و حتی برای سرحال بودن آنها خودمان را آماده کرده بودیم.

حالا اگر خودتان یک همچین بچه ای داشتید چه کار می کردید؛
راستش این ماجرا 2حالت دارد. اگر من یک مهندس بودم مثل داستان همین سریال و چنین بچه ای داشتم یا این که من یعنی مجید مظفری بازیگر، چنین بچه ای با این خصوصیات که در کار می بینید داشتم.
در حالت اول که برخوردم همان بود که در سریال می بینید. اما اگر خودم صاحب یک پسربچه با این نوع تفکر و خصوصیات اخلاقی بودم ، سعی می کردم زیاد درگیرش نشوم و حتی او را در اختیار خودم درآورم تا این که خودم را دراختیار او بگذارم.

یعنی چه؛
ببین شغل ما یعنی کارهای هنری ، آن هم با این فشردگی و خاصیت های عجیب و غریب ، اصلا قابلیت این را ندارد که مطیع بچه ات باشی و خودت را با او و خواسته هایش تا این حد همسو کنی. ما خیلی متعهدیم.
متعهد به یک کار دسته جمعی که خلائ یکی ، به اختلال کل گروه منتهی می شود. نمی گویم که یک مهندس ساختمان تعهد کمتری در قبال کارش دارد.
بلکه منظورم این است که یک مهندس آن هم در حد این مهندسی که در سریال می بینید، برنامه هایش پر از گره کور نیست و تا حدودی کارش دست خودش است و می تواند به خاطر فرزندش یک ساعت دیرتر سرکار برود یا این که برنامه اش را طوری تنظیم کند که بتواند مثلا 2روز با خانواده اش به مسافرت برود.
اما من یعنی مجید مظفری بازیگر، اصلا نمی توانم این کار را بکنم. باید منتظر شوم قراردادم با یک گروه کاملا به پایان برسد، بعد به فکر سفر بیفتم.
به این دلیل می گویم اگر من یک بچه ای مثل پارسا داشتم ، حتما برخوردم با او فرق می کرد. طوری که او شرایط کاری مرا درک کند و خواسته هایش را با شرایط من تطبیق دهد نه این که مرا با برنامه هایش تنظیم کند.

نظرتان راجع به برج میلاد چیست؛
فکر می کنم این برج بیشتر یک نماد ملی و یک سمبل تاریخی است و خاصیت سمبلیک آن بیشتر از کارآیی های آن است. البته نمی خواهم زحمات اساتید فن و دست اندرکاران برج میلاد را زیر سوال ببرم و نادیده بگیرم.
چون وقتی خودم به بالای برج رفتم و وقتی که در نظر مهندس اجزایی اصلی ساخت برج میلاد هم بازی کردم ، حس غرور ملی عجیبی مرا گرفت.
احساس کردم برج میلاد مولود قدرت و هنرمندی ایرانی و یک افتخار و حماسه ملی است که ثابت می کند ما از جریان ساخت و سازهای جهانی ، عقب نیستیم و همگام با متد روز متداول در دنیا پیش می رویم. اما این که می گویند این برج موارد استفاده فراوانی دارد و می خواهیم آنتن مخابراتی را برفراز آن مستقر کنیم ، من فکر می کنم راههای دیگری هم برای این کار بود و می شد با همین مبالغ ، حتی ماهواره به فضا بفرستیم.
من این طور فکر می کنم که برج میلاد بیشتر از این که کارآیی های تکنولوژیک و اقتصادی داشته باشد، یک نماد ملی است که باعث غرور ایرانی ها خواهد بود.
مخصوصا وقتی اطرافش ساختمان هایی ، تاسیس شده که آن را تبدیل به یک مجموعه بزرگ کرده است. هتل ، سالنهای تئاتر و سینما، بیمارستان مکانهای ورزشی در کل نه تنها من ، بلکه تمام ایرانی ها حس خوبی نسبت به برج میلاد داریم.

و...؛
راستش را بخواهی ، دوست داشتم این سریال از شبکه یک سیما پخش شود.

چرا؛
شاید به خاطر بعد وسیع مخاطب در این شبکه. دوست داشتم این سریال را همه ایرانی ها ببینند. به لحاظ برخورد با خود کار هم خیلی مهم بود.
به هر حال 101راه برای ذله کردن پدرومادر یک سریال منفی نیست. بلکه تلنگری است به بزرگ ترها برای درک نیازها و روحیات بچه های عصر رایانه و اینترنت.

یاسر شیخ لو
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها