وقتی فانتزی ،واقعی شود

فانتزی مدرن مجموعه چراغ جادو که درونمایه اش را از علاءالدین و چراغ جادویش گرفته فی نفسه جذاب است غولی از چراغ جادویش آزاد می شود و در خدمت اربابش قرار می گیردامادر یکی از قسمتهای این مجموعه یک ساختار شکنی صورت می گیرد
کد خبر: ۶۸۸۲
غول در خدمت غول دیگری در می آید که اکنون انسان شده است او نیز مانند قهرمان فیلم وندرس ، یعنی فرشتگان برلین دیر زمانی آرزوی انسان شدن داشته است و به آرزویش هم رسیده است او به یک پهلوان معرکه گیر تبدیل شده که زور بازویش را به نمایش می گذارد و از این راه ، گذران زندگی میکند.اما او خوشبخت نیست این تمام آنچه نبوده که او می خواسته است او به آرزویش رسیده است و انسان شده و دیگر غول نیست پس ازدواج می کند و صاحب فرزند می شود اما اتفاقی افتاده است ؛ او هیچ وقت پیر نمی شود او مانند قهرمان جاودانه رمان سیمون دوبوار، یعنی همه می میرند، هیچ وقت پیر نمی شود او بی مرگ و جاودانه است ؛ اما این قانون ، تنها شامل او می شود همسر او پیر شده و می میرد، فرزندانش هم به این سرنوشت دچار می شوند و او تنها می ماند برای او فقط یک دلخوشی مانده است ؛ پیر مردی که "ندیده " اوست ؛ یعنی فرزندی پس از نبیره او پهلوان ، دیگر پهلوان نیست یعنی چرخ روزگار، تمامی توان و نیرویش را از او ستانده است اکنون آرزوی مرگ می کنند؛ تنها همین است که می تواند به او آرامش دهد در اینجاست که دست روزگار کار خودش را می کند موتور سوار معروف این مجموعه که هر بار چراغ جادو را به کسی می رساند، این بار چراغ را به غول سابق و انسان کنونی می رساند. غول چراغ با دوست قدیمی اش رو به رو می شود اما دوست سابق تقاضایی دارد که بر آورده کردنش از غول چراغ نمی آید او باید مرگ دوست قدیمی و چند هزار ساله اش را فراهم کند غول چراغ امتناع می کند او نمی تواند بانی مرگ کسی شود منطق او، منطق انسانی نیست پس پهلوان باید او را مجاب کند که آخرین خواسته اش را بر آورده کند آن دو به گذشته می روند پهلوان داستان پر آب چشم زندگی اش را روایت می کند او شاهد نیستی عزیزترین آدمهای اطراف خود است آنها ذره ذره پیش چشم او پیر می شوند، اما پهلوان همچنان همانی هست که بود پهلوان تاوان انسان شدنش را دارد می دهد او همین را می خواسته ، می خواسته طعم زندگی را بچشد، طعم عشق را؛ اما هیچ طعمی بی تاوان نیست تاوان طعم عشق برای پهلوان ، جاودانگی است او محکوم به جاودانه زیستن است او همچون پرومته ، این تقدیرش را پذیرفته اما فقط پذیرفته است ، ولی آن را باور ندارد رنج پهلوان او را به این نقطه رسانده که هواخواه مرگ است مرگ می تواند این زخم بی علاج را چاره کند در واقع پهلوان تاوان دانایی خود را دارد پس می دهد او از این راز آگاه شد چه رازی ؛ راز زیستن ، زیستن با دیگران ، راز عشق ورزیدن اما او دیگر خسته است او به یار غارش التماس می کند که این آخرین خواسته اش را برآورده کند و غول چراغ می پذیرد هر چند که او انسان نیست و نمی تواند منطق انسانها را بپذیرد اما این کار را برای رفیقش می کند در واپسین نماهای این قسمت از مجموعه ، پهلوان را در آستانه عبور می بینیم او لحظه به لحظه پیر می شود و سرانجام می میرد غول چراغ بر بالای سر کالبد بی جان او می رقصد و می چرخد غول چراغ با این کارش ، به نوعی شادمانی کتمان شده خود را به نمایش می گذارد اجازه بدهید این یادداشت را با جمله ای اغراق آمیز به پایان برسانم که ، چنین مجموعه هایی ما را هر چه بیشتر امیدوار می کند که می شود در تلویزیون برنامه هایی ساخت که فارغ از هر مقوله فرامتنی ارزشهایی ماندگار داشته باشند.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها