زوج جوان 3 سال بعد از عقد تصمیم به جدایی گرفتند

ویرانی زندگی بر اثر زلزله دروغ

زندگی مهناز و امیر سه سال است که در درگیری و کشمکش می‌گذرد. با این که امیر دادخواست طلاق داده، اما مهناز هم جدایی را پذیرفته است و می‌گوید در برابر خواسته شوهرش مقاومت نخواهد کرد.
کد خبر: ۶۸۵۵۸۰

زوجی که فکر می‌کردند روزهای خوبی در انتظارشان خواهد بود، ‌اختلاف فرهنگی نداشتند، وضعی مالی بدی نداشتند و همه شرایط برای خوشبختی‌شان در ظاهر فراهم بود، حالا به آخر خط رسیده‌اند.

آنها قبل از این‌که زیر یک سقف زندگی کنند، تصمیم به جدایی گرفتند. هردو می‌گویند این جدایی برایشان سخت‌است، اما ادامه دادن این رابطه هم فایده‌ای ندارد. آنها برای جدایی به دادگاه خانواده شماره دو تهران مراجعه کرده‌اند.

پرده اول؛ روایت مهناز

من در یک عکاسی کارمی‌کردم و همانجا با شوهرم امیر آشنا شدم. اوایل به عنوان صندوقدار مشغول کار شدم و بعد کم‌کم عکاسی را یاد گرفتم.

سه سال بود آنجا کار می‌کردم و تقریبا فوت و فن کار را یاد گرفته ‌بودم. امیر هم در مغازه کیف‌ و کفش‌فروشی کنار عکاسی که مال پدرش بود، کار می‌کرد. امیر و پدرش رابطه خوبی باهم داشتند و هردو آدم‌های خوبی بودند. ما هر روز همدیگر را می‌دیدیم و در این مدت نسبت به هم شناخت خوبی پیدا کرده بودیم تا این‌که یک روز امیر گفت به من علاقه‌مند شده و می‌خواهد به خواستگاری بیاید. من هم با مادرم صحبت کردم و آنها آمدند.

خانواده امیر درباره پدرم پرسیدند و ما گفتیم سال‌هاست از او خبری نداریم و شنیده‌ایم فوت شده است. این توافقی بود که بین من و مادرم صورت گرفته بود. من هیچ‌ تصوری از پدرم نداشتم و حتی تا دوران راهنمایی هم فکر می‌کردم او فوت شده تا این‌که یک روز سراغم آمد و گفت زنده‌ است و فهمیدم مادرم به من دروغ گفته‌ است. من هیچ‌ وقت دوست نداشتم پدرم را ببینم چون مادرم را ترک کرده‌ بود. او واقعا در ذهن من مرده ‌بود.

بعد از آن روز هم با این‌که خیلی ناراحت و حتی مدتی مریض شدم، اما پدرم را در زندگی قبول نکردم و بعد از آن همدیگر را ندیدیم. مادرم، همه چیز زندگی من بود. دبیرستان و دانشگاه رفتم و روی پای خودم ایستادم. همان‌طور که مادرم روی پای خودش ایستاد. او با کار کردن در بیمارستان مرا بزرگ کرد و من هم قدر زحماتش را می‌دانستم و نمی‌خواستم با آمدن دوباره پدرم به زندگی‌مان همه چیز تغییر کند. وقتی هم می‌خواستم ازدواج کنم، به امیر گفتم پدرم مرده‌ است البته هنگام انجام عقد، او مجهول‌المکان معرفی شد.

وقتی من و امیر عقد کردیم، او فکر می‌کرد پدرم مرده ‌است تا این‌که چند ماهی بعد از عقد یک روز در حالی که امیر کنارم نشسته بود، پدرم به من تلفن کرد. این تلفن زندگی مرا دگرگون کرد. از آن به بعد امیر دیگر به من اعتماد نکرد. مرا برای دروغی که گفته ‌بودم، نبخشید. چند ‌بار گفت مرا بخشیده، اما این‌طور نبود. ما می‌توانستیم خوشبخت باشیم، اما امیر مرا درک نکرد. حالا بعد از گذشت سه سال از عقد با این‌که عاشق شوهرم هستم، تصمیم او را درست می‌دانم ما بر سر حق ‌و حقوقی که داشتیم توافق کردیم و او درخواست طلاق داده ومن هم مقاومتی نخواهم کرد.

پرده دوم؛ روایت امیر

مهناز را دختری صادق و عاقل می‌دانستم. در سه سالی که او را شناخته‌ بودم هیچ‌رفتار ناشایستی از او ندیده‌ بودم. خیلی مهربان بود و همیشه به دیگران کمک می‌کرد.

ما از هر نظر خیلی به هم می‌آمدیم. او دختر زیبایی بود، اما هیچ وقت از چهر‌ه‌اش برای این‌که پیشرفت کند استفاده نکرد و این برای من خیلی ارزشمند بود. وقتی به او پیشنهاد ازدواج دادم با متانت تمام قبول کرد. بعد از این‌که به خواستگاری‌اش رفتم، از او خواستم هیچ‌وقت به من دروغ نگوید. وقتی ازدواج کردیم، فکر می‌کردم خیلی خوشبخت هستیم واقعا هم خوشبخت بودیم تا این‌که متوجه شدم او درباره پدرش به من دروغ گفته ‌است.

این‌که پدر مهناز فوت شده یا از مادرش جدا شده، برایم اهمیتی نداشت؛ چون او دختر خودساخته‌ و با استعدادی بود؛ بنابراین اگر در مورد جدایی پدر و مادرش هم واقعیت را می‌گفت، هیچ ‌تاثیری در تصمیم من نمی‌گذاشت، سعی کردم این موضوع را فراموش کنم. اما نتوانستم مهناز را برای دروغی که گفته ‌بود، ببخشم. با پدر مهناز صحبت کردم و فهمیدم او سراغ دخترش رفته اما مهناز او را به خاطر مادرش پس زده‌ است. مهناز برای این دروغ از من عذرخواهی کرد. قبول کردم البته فکر می‌کردم واقعا او را بخشیده‌ام اما این‌طور نبود. هر موضوع کوچکی که پیش می‌آمد، این دروغ در ذهنم زنده می‌شد. دیگر نمی‌توانستم مهناز را مثل سابق دوست داشته ‌باشم. فکر می‌کردم همه حرف‌هایش دروغ است. دیگر آرامش نداشتم و سر هر موضوع کوچکی با هم جروبحث می‌کردیم حتی به پیشنهاد مهناز پیش مشاور خانواده رفتیم و از او کمک خواستیم باز هم نشد.

نتوانستم کاری را که با من کرده ‌بود، فراموش کنم. ما سه سال عقد کرده ماندیم. هربار که صحبت از عروسی می‌شد، دلم می‌لرزید چون نتوانسته ‌بودم به همسرم اعتماد کنم. مشاور می‌گفت من باید بر این تردید و شکی که به همسرم دارم، غلبه کنم و بتوانم به او اعتماد کنم، اما نتوانستم. مهناز را دوست داشتم و این سه سال زندگی هرچند با ناراحتی و اعصاب‌خردی گذشت، اما باعث نشد از احساسی که به همسرم داشتم ذره‌ای کم شود، بلکه به آن اضافه هم شد، اما عقلم به من می‌گوید ما با این وضع نمی‌توانیم زندگی مشترک را شروع کنیم و فقط همدیگر را می‌رنجانیم.

قرار من و مهناز این است که یک سوم مهریه‌اش را بدهم البته این خواسته خودش نبود، بلکه من خودم خواستم این پول را بدهم و او هم قبول کرد. مهناز نخواست توافقی طلاق بگیریم، اما قبول کرد در صورتی که من دادخواست طلاق بدهم، مقاومتی نکند و سر حرفش هم ماند. نمی‌دانم شاید دارم اشتباه می‌کنم و مدتی بعد دوباره سراغش بروم و از او بخواهم با من ازدواج کند، اما حالا زمانی نیست که حتی بتوانم اسمش را در شناسنامه‌ام داشته‌ باشم.

سولماز خیاطی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها