زندان، تجربه‌ای تلخ که زندگی مرد جوان را تحت تاثیر قرار داد

می‌خواهم آینده‌ام را بسازم

«حمید ـ ب» وقتی نوجوانی شانزده ساله بود، به اتهام حمل مواد مخدر به زندان افتاد، البته او هنوز هم بعد از گذشت 21 سال از ماجرا اصرار می‌کند مواد برای خودش نبوده و فریب خورده است.
کد خبر: ۶۷۸۳۴۳

او می‌گوید: ترک تحصیل کرده بودم و شغلی نداشتم. بیشتر وقتم را در خیابان‌ها می‌گذراندم تا این‌که از طریق یکی از دوستانم با مردی آشنا شدم که برای او جنس جا‌به‌جا کنم. چند بار برایش از جنوب به تهران جنس آوردم و مشکلی پیش نیامد، اما بار آخر مرا گرفتند و وقتی لابه‌لای جنس‌ها را گشتند، مواد پیدا کردند. من همان موقع اصل ماجرا را توضیح دادم، اما فایده‌ای نداشت و به دو سال حبس محکوم شدم که البته شش ماه زودتر آزادم کردند.»

زندانی سابق می‌گوید: «پدر من وقتی 12 سالم بود، فوت شد و من تک پسر خانواده بودم. وقتی به زندان افتادم، خانواده‌ام خیلی سختی کشیدند.

امید مادرم این بود که من کاری پیدا کنم و کمک خرج باشم، اما آن اتفاق همه چیز را به هم ریخت. در کانون که بودم، مددکاری بود که خیلی با من صحبت می‌کرد. او تنها کسی بود که حرفم را واقعا باور کرده و مطمئن شده بود مواد برای خودم نیست. چیزهای خوبی درباره زندگی در جامعه یادم داد. نصیحتم کرد که درس بخوانم. در همان مدتی که در کانون بودم، درس خواندم و وقتی بیرون آمدم، درسم را ادامه دادم تا این‌که دیپلم گرفتم.

حمید می‌گوید برای این‌که بتواند به تحصیل ادامه بدهد، سختی‌های زیادی کشید: «از یک طرف باید کار می‌کردم و از طرف دیگر درس می‌خواندم. از همان روزی که آزاد شدم، دنبال کار گشتم. از شاگردی شروع کردم و در یک فروشگاه عمده خواربار پادو شدم. گونی‌ها را جا‌به‌جا، بار وانت‌ها را خالی و مغازه را تمیز می‌کردم.

حالا که فکر می‌کنم، صاحبان مغازه که سه برادر بودند، زیاد هم به من احتیاج نداشتند، چون یک کارگر دیگر هم برایشان کار می‌کرد. آنها چون از طریق یک آشنا داستان زندگی‌ام را می‌دانستند، می‌خواستند کمکم کنند. همیشه از آنها ممنون هستم. الان مدت‌هاست از هیچ کدامشان خبر ندارم، چون مغازه را چند سال قبل فروختند، اما می‌خواهم بگویم هیچ وقت لطفی را که به من کردند، فراموش نمی‌کنم.»

حمید بعد از گرفتن دیپلم همچنان در همان مغازه ماند. او توضیح می‌دهد: تا پنج سال بعد از آزادی در آن مغازه ماندم تا این‌که کار بهتری پیدا کردم. البته این‌بار هم یک آشنا کمک کرد و در یک شرکتی که تازه راه افتاده بود، آبدارچی شدم. این کار بهتر بود چون بیمه هم داشت. حقوقش هم کمی بیشتر بود.

من در زندگی‌ام هیچ وقت ثروتمند نشدم. کار پشت میزنشینی هم پیدا نکردم، اما در همین حد که هستم، خدا را شکر می‌کنم. اگر موادی که از من پیدا کردند بیشتر بود احتمال داشت حکم‌های خیلی سنگینی بگیرم از طرفی اگر بموقع دستگیر نمی‌شدم، احتمال داشت کم‌کم آلوده این کار بشوم و معلوم نبود حالا چه وضعی داشتم.»

مرد جوان ادامه می‌دهد: «در این سال‌ها یکی از خواهرهایم که بچه بزرگ خانواده است، ازدواج کرد و من هم برای تهیه جهیزیه او خیلی تلاش کردم. هیچ منتی هم سرش نمی‌گذارم. برادرش بودم و وظیفه داشتم این کار را بکنم.

شکر خدا شوهرخواهرم مرد خیلی خوبی است. او آن زمان که به خواستگاری آمد، چیز زیای نداشت اما الان مغازه‌ای در شهریار دارد و من هم با او کار می‌کنم. بعضی‌ها وقتی متوجه شوند آدم سوء ‌سابقه دارد، طوری نگاهش می‌کنند که انگار مجرم مادرزاد است و هیچ ‌وقت هم اصلاح نمی‌شود در حالی که من اصلا مجرم نیستم و به دلیل بی‌احتیاطی به زندان افتادم.»

حمید، داستان زندگی‌اش را این‌طور به پایان می‌برد: «الان من، خواهر کوچک و مادرم باهم زندگی می‌کنیم. مادرم می‌گوید دوست دارد مرا در لباس دامادی ببیند، اما خودم فعلا به ازدواج فکر نمی‌کنم. نمی‌توانم مادرم را در این روزهای پیری تنها بگذارم، ضمن این‌که اصلا تا به حال به مورد مناسبی برنخورده‌ام. فعلا همه زندگی من تلاش و کار است. می‌خواهم هر طور شده، آینده‌ام را بسازم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها