اگر بعد از طلاق به شهرمان برمی‌گشتم کارم به زندان نمی‌کشید

پدر و برادرانم مرا کتک می‌زدند

نام و تاهل: حمیده ـ م، مطلقه سن: 31 سال تحصیلات: راهنمایی اتهام و محل دستگیری: سرقت ـ استان تهران یگان دستگیرکننده: پلیس پیشگیری
کد خبر: ۶۱۳۳۲۲

حمیده 17 سال بیشتر نداشت که ازدواج کرد. او می‌گوید: از جوانی چیزی نفهمیدم. از بچگی همه زندگی‌ام بدبختی بود. من دو برادر دارم و خودم تک دختر هستم. برادرانم خیلی اذیتم می‌کردند. پدرم هم کتکم می‌زد، اصلا در خانه ما زن بدبخت بود. مادرم هم همین وضع را داشت. من تا کلاس دوم راهنمایی بیشتر درس نخواندم و بعد از آن ترک تحصیل کردم. آنقدر که پدر و برادرانم اذیتم می‌کردند گفتم خانه بمانم بهتر است. بعد هم هفده ساله که شدم مرا به زور شوهر دادند. شوهرم در تهران کار می‌کرد البته همشهری بودیم. خانه پدرش دو سه خانه بیشتر با ما فاصله نداشت.

حمیده بعد از ازدواج راهی تهران شد. توصیف او از پایتخت هم خواندنی است: وقتی به تهران رسیدیم گیج شده بودم. همه الکی می‌دویدند. شلوغ بود. پر از سر و صدا. مردم همین‌طور الکی داد می‌کشیدند. رویم نمی‌شد اما بالاخره از شوهرم پرسیدم گفت چون اینجا ترمینال است این‌طور است، اما وقتی بیرون هم آمدیم همین طوری بود. در شهر خودمان هیچ وقت ترافیک نمی‌شد. ترسیده بودم این‌که می‌گویم ترسیده بودم واقعی است نه این‌که خیال کنید یک چیزی همین‌طوری می‌گویم. دل‌شوره افتاده بود به جانم و یکدفعه دلم برای خانه‌مان تنگ شد. بغضی کرده بودم که هنوز هم یادم است، گلویم درد گرفته بود. شوهرم من را به خانه‌اش برد. خانه که نبود؛ دو اتاق بود با یک آشپزخانه که با مستاجر دیگری شریک بودیم. حمام نداشت، توالتش هم مشترک بود.

زن جوان آن‌طور که توضیح می‌دهد در خانه شوهر روزهای سختی را تجربه کرد. او می‌گوید: بیشتر سختی‌اش به‌خاطر دلتنگی بود بعد از سه سال هم طلاقم داد، چون بچه‌دار نمی‌شدم. آن موقع مادرم فوت شده بود. پیش خودم گفتم اگر به شهرمان برگردم برادران و پدرم بیچاره‌ام می‌کنند. برای همین تهران ماندم، در همان خانه و شوهرم خانه‌اش را عوض کرد. برای این‌که پول دربیاورم باید کار می‌کردم. چند جا برای کار رفتم تا این‌که برای کارگری قبولم کردند.

متهم اولین‌بار وقتی در خانه زن مسنی کارهای نظافت را انجام می‌داد، سرقت کرد و به زندان افتاد. او می‌گوید: بعد از آن دیگر نتوانستم کار درست بکنم، همه‌اش دزدی می‌کردم. دزدی از دختربچه‌ها را هم در زندان یاد گرفتم و وقتی بیرون آمدم این کار را انجام دادم. با مردی آشنا شده بودم که در نزدیکی خانه خودمان مغازه داشت. من از دخترها طلا می‌دزدیدم و به او  می‌فروختم.

حمیده داستان زندگی‌اش را این‌طور تعریف می‌کند: پدرم تا مدت‌ها خبر نداشت شوهرم طلاقم داده است چون شوهرم اصلا به شهرما سر نمی‌زد و پدر و مادرش هم فوت کرده بودند. من هم هیچ ارتباطی با خانواده‌ام
نداشتم. در همه آن سه سال فقط برای مراسم‌ ختم به شهر خودمان رفته بودیم، اما بعد از این‌که اولین بار از زندان برگشتم صاحبخانه‌ام به من گفت یکی از برادرانم دنبالم آمده بود. واقعا ترسیدم. برای همین هم خانه‌ام را عوض و جای دیگری را اجاره کردم که فقط یک اتاق بود. از آن به بعد همه‌اش نگران این بودم که خانواده‌ام پیدایم کنند اما دیگر کسی سراغم نیامد.

زن زندانی ادامه می‌دهد: در این مدت زندگی خیلی سختی داشتم، خودم هم نفهمیدم چرا این‌طور شد. اگر بعد از طلاق به شهر خودمان برمی‌گشتم کارم به دزدی و زندان نمی‌کشید ولی خیلی از برادران و پدرم می‌ترسیدم. آنها طلاق را بد می‌دانستند و اگر می‌فهمیدند شوهرم طلاقم داده است معلوم نبود چه بلایی سرم بیاورند. حالا هر چه بوده گذشته و زندگی من این شکلی شده و یک بار دیگر باید به زندان بروم البته فعلا حکمی ندارم.

متهم درباره آینده‌اش می‌گوید: خودم هم نمی‌دانم چه می‌شود. بعضی وقت‌ها به سرم می‌زند به شهر خودمان برگردم. راستش چند بار خواب دیدم پدرم فوت کرده است، شاید خوابم درست باشد. نمی‌دانم اگر برگشتم به برادرانم چه بگویم. اگر از من بپرسند این سال‌ها کجا بودی چه جوابی بدهم؟ شاید هم خودشان بفهمند و حرفی نزنند. واقعا نمی‌دانم. شاید هم ترسیدم و همین تهران ماندم. آن وقت نمی‌دانم چه جوری باید زندگی کنم. واقعا گیج هستم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها