سرطان مرا به هدف رساند

عطر نان تازه، تمام خستگی‌هایم را از بین می‌برد، نه فقط خستگی‌های یک روز کاری، بلکه خستگی‌های یک عمر زندگی، یک عمر زحمت و تلاش بی‌وقفه. همیشه دوست داشتم برای خودم یک نانوایی تمیز و مرتب داشته باشم که هر روز از صبح تا شب این عطر خوش را حس کنم و سروکارم با نان و پخت و پز باشد. حالا که 54 سال از عمرم می‌گذرد و به این هدف رسیده‌ام، احساس سبکی می‌کنم. آرامش خاصی دارم و خوشحالم که به آنچه همیشه آرزو داشتم، رسیده‌ام.
کد خبر: ۶۰۴۳۷۴

* * *

انگار همین دیروز بود. با این‌که 15 سال از آن روزهای سخت می‌گذرد، اما هنوز هم خاطراتش خیلی واضح و روشن در ذهنم مانده است. روزی که پزشک بیماری‌ام را تشخیص داد و گفت دیگر کاری از دستش ساخته نیست. سرطان داشتم و بیماری مدت‌ها بود، ساکت و آرام در بدنم پیشرفت می‌کرد. از طرفی، هزینه‌های درمان هم بسیار سنگین بود و خانواده فقیر ما نمی‌توانست خیلی راحت از عهده آن بربیاید. با این حال، همه تا جایی که امکان داشت، سعی می‌کردند پول جمع کنند تا من دوره‌های شیمی درمانی را بگذرانم.

یک هفته تمام گریه کردم و از خدا خواستم من را نجات دهد اما به نظر می‌رسید حتی همسر و فرزندانم هم امیدی به نجات یافتن من ندارند. بعد از یک هفته تنهایی و گریه، تصمیم گرفتم دیگر به محل کارم نروم. اگر قرار بود بمیرم، دیگر نیازی به آن کار خسته‌کننده نداشتم. همیشه از صبح اول وقت تا شب، پشت میزی پر از پوشه و کاغذ می‌نشستم و مشغول پرکردن فرم‌هایی می‌شدم که اصلا به من ارتباطی نداشت. با این فکرها بود که تصمیم گرفتم دیگر به آنجا برنگردم و از فردای آن روز، خانه ماندم.

پس از چند روز بیکاری، یاد آرزوهای دوران جوانی‌ام‌ افتادم؛ یک فروشگاه که انواع نان‌های خوش عطر و طعم را می‌پزد و به مشتریانش می‌فروشد. فروشگاهی که مدیر آن یک خانم است و از همه مشتریانش با نان‌های خوشمزه پذیرایی می‌کند.

یادآوری این آرزو باعث شد خیلی جدی‌تر به فکر بیفتم. پولی را که این سال‌ها در بانک گذاشته بودم، برداشتم و مغازه‌ای کوچک در مرکز شهر خریدم. همسر و بچه‌هایم راضی به این کار نبودند و فکر می‌کردند فقط پول را بیهوده خرج می‌کنم. شاید آنها هم منتظر مرگ من بودند، اما من بی‌توجه به همه این حرف‌ها، آن مغازه را خریدم و کم‌کم آن را برای پخت نان و فروش آن، آماده کردم.

پس از چند هفته، کارم حسابی گرفت و بچه‌ها و همسرم هم در کمال تعجب دیدند که نه تنها از نظر مالی ضرر نکردیم که حتی به نفع‌مان هم شد. با پولی که از این راه به دست آورده بودیم، اول دوره درمانم را طی کردم و پس از آن هم مغازه‌ای بزرگ‌تر و شیک‌تر اجاره کردیم تا بهتر از قبل بتوانم این کار را انجام دهم.

حالا 15 سال از آن روز‌ها می‌گذرد و نه اثری از بیماری در من باقی مانده و نه بی‌پولی خانواده را آزار می‌دهد. این روزها، می‌توانم هر روز بعد از ظهر روی ایوان خانه بنشینم، چای بنوشم و با آرامش به برنامه‌های فردا فکر کنم. حالا آرامش دارم چون آرزویم برآورده شده است.

guideposts.org

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها