حکایت مرغ عشق متروسوار

فال اول: همان وقت که پی اش می گردی نیست ، وقتی نمی خواهی اش می آید. سعی می کند با چشمهایش فریبت دهد. خودش خوب می داند که چشمهایش خیسند و محجوب. دوروبرت می گردد. التماس می کند
کد خبر: ۵۸۳۸۲
اقبالت را رقم بزنی و تو قبول نمی کنی ، حتی به قیمت صد تومان. خیلی ها هم بختشان را می خرند به قیمت صد تومان و می خوانند. عاشق ها لبخند می زنند. بختشان را تا می کنند ، می گذارند توی جیبشان.الکی خوش ها سرسری می خوانند و مچاله می کنند، می اندازند کف مترو.
همان وقت که می خواهم با او حرف بزنم ، نیست. وقتی نمی خواهم حرفی بزنم می آید از خودش برایم می گوید. آن بار آخر که دیده بودمش گفته بودم: اسمت ؛ گفته بود اسمم حمید است ولی بچه ها می گویند «ایی تی». گفته بودم چه چکمه های قشنگ قرمزی! ته خنده ای تحویلم داده بود که زود بی رنگ شده بود ، مثل صورتش. گفته بود آقام خریده. پدرش باربر راه آهن است و بارها گفته که زندگی با کسی شوخی ندارد و برای همین هم حمید ظهرها می آید و تا غروب فال می فروشد. زنها همیشه بیشتر می خرند. مردها اهل بخت و اقبال نیستند. کارمند مترو می گوید کسی نمی تواند از ورودی مترو با پرنده بگذرد. حتما خیال کرده اید! پس ایی تی یک خیال هفت ساله موطلایی است با مرغ عشقی سبز.
کارمند دیگر می گوید پرنده را می گذارند زیر بغلشان از ورودی رد می شوند. ما هم که علم غیب نداریم. حمید خوب می داند که مرغ عشق ها حق ندارند سوار مترو شوند. شاید اصلا تو همه دنیا مرغ عشق او اولینی باشد که سوار مترو شده است. آن هم نه یکبار ، که هر روز ، بجز جمعه ها از 12 ظهر تا 5 عصر ، پرنده او سوار مترو شده و همین که مردم صد تومان شان را داده اند، با چشم غره حمید خم شده و یک فال بیرون کشیده است. آنهایی که سرذوقند در مورد پرنده از حمید سوال می کنند. او وقت ندارد به همه سوالها جواب دهد. طفره می رود. بچه های مدرسه ای هم عصرها سر و کله شان پیدا می شود. پول می دهند. فال نمی خواهند ، فقط دست دراز می کند تا مرغ عشق حمید روی دستشان راه برود.
پرنده روی دست آنها راه می رود و تا شانه شان بالا می آید. حمید می گوید مرغ عشقش بامرام است. دمش را نچیده اند. شاه پرهایش هم سرجایشان هستند. اما فرار نمی کند. پرواز هم نمی کند. فقط راه می رود و فال بیرون می کشد.فال دوم: وقتی سر ذوقی ، نامرئی است. حوصله که نداری می آید و اصرار می کند یک غزل بخری و بخوانی. خودش بلد نیست چیزی بخواند. شعر را هم که برایش بخوانی نمی داند یعنی چه و چرا خواجه حافظ این همه سخت حرف زده است و با یک کلام تکلیف طرف را روشن نکرده. رفقایش هم توی مترو کاسبی می کنند. کار زیاد است. بعضی ها شکلات و آدامس می فروشند. بعضی ها سازدهنی می زنند. بعضی ها هم فقط تو چشمهای مردم نگاه می کنند و می گویند خدا خیرت بده.
مشکل اصلی گذشتن از ورودی هاست که اگر رد شوند یک عالم چیزهای قشنگ منتظر آنهاست.
از پله برقی گرفته تا قطارهایی که هر 10 دقیقه یک بار از دل تاریکی با سر و صدا بیرون می آیند یا ورقه های نازک و باریک که به جدیدترین عطرها آغشته شده اند و مسافران آنها را بو می کشند و بی خیال روی زمین می اندازند. حالا که قصد کرده ام غزل بخرم ، نیست ؛ اما روی میز نگهبانی مترو پر است از غزلهای سرخ و سبز و آبی ، که یکی شان هم لابد سهم امروز من بوده است. جوانک با دقت کاغذهای نخوانده را مرتب می کند و کنار هم می چیند. گاهی هم یکی را برمی دارد، نیم نگاهی می اندازد و لبخند می زند. می گوید تمامشان فرار کردند. به فالها که نگاه می کنم ، می گوید به زور نگرفتم ، از زیر لباس یکی شان ریخت زمین. از ایی تی که می پرسم می گوید پرنده ای همراهشان نبود. به سقف خیره می شود سر تکان می دهد و تکرار می کند نه! مطمئنم. پرنده ای ندیدم. یکی از ماموران مترو می گوید: مرغ عشقش توی پیرهنش قایم می شود ، خودش هم بین زنها. سخت می شود پیدایش کرد. هربار که می گیرمش گریه می کند. دلم به حالش می سوزد. می گذارم فرار کند. فردا باز از نو می بینم بین زنها پنهان شده. مرغ عشق حمید بهتر از خودش قایم شدن را یاد گرفته ، او هیچ وقت لو نمی رود. فال سوم: بچه ها توی راهرو ایستاده اند یکی از دخترها که چشمهای درشت قهوه ای دارد، پاهایش را روی سنگ فرش صیقلی لیز می دهد و سر می خورد. آن که افغان است تکیه داده به دیوار و با نوک پنجه به زمین می کوبد. سراغ حمید را که می گیرم ، پسر افغان می خندد و می گوید: «ایی تی» زرنگه. هنوز همانجاست. می گویم فالهایتان را حراست جا گذاشته اید؛ پسر افغان ژاکتش را بالا می زند می گوید آمدم فرار کنم ریخت. او هم شش یا هفت سال بیشتر ندارد. دختر چشم قهوه ای می گوید بازهم داریم. می گویم 10 تا فال می خرم به شرط مصاحبه. دختر شانه بالا می اندازد. پسر افغان لبش را گاز می گیرد. او هم چکمه های قرمز دارد مثل حمید. دختر چشم قهوه ای می گوید مادرم اجازه نمی دهد.
به آنها می گویم اسمشان را نمی نویسم و کسی نمی فهمد. دختر اخم می کند و می گوید پدرم روزنامه می خواند. پسر چکمه پوش با دستهای کوچکش کفشهای دختر چشم قهوه ای را نشان می دهد و می گوید می شناسندش. از کفشهاش ، از لباسهایش ، روسری اش ، می خندم: «من که عکس نمی گیرم پسر خوب !» پسر چکمه پوش انگار صدای مرا نمی شنود. تکرار می کند می شناسندش از کفشهاش ، لباسهاش ، روسری اش. به دختر نگاه می کنم می گویم پس حداقل یک فال بفروش. جوابم را نمی دهد. باز پاهایش را روی سنگفرش صیقلی راهرو لیز می دهد و سر می خورد.



مریم یوشی زاده
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها