چرا به زندان افتادی؟
زیاد نمیخواهم دربارهاش حرف بزنم. جوان بودم و قدرت تصمیمگیری درستی نداشتم. من دختری را میخواستم، اما شنیدم پسر دیگری به خواستگاریاش رفته و اتفاقا جواب مثبت هم گرفته است من هم از کوره در رفتم و با چاقو زدمش.
همین طور بدون مقدمه؟
من خیلی عصبی بودم. آن موقعها زیاد دعوا میکردم. مخصوصا کار خاصی هم نداشتم. بعد از این که مدرسه تمام شد، چون سن پدرم بالا بود معافیت کفالت گرفتم و از آن به بعد وقتم همیشه خالی و آزاد بود و با دوستانم کارهای بیهوده انجام میدادیم و دعوا هم زیاد میکردیم.
بعد از آن نزاع چه اتفاقی افتاد؟
مرا به زندان انداختند. بعد هم به دیه محکوم شدم. البته حکم زندان هم داشتم. من دو سال در حبس ماندم تا این که با پرداخت دیه بیرون آمدم. خدا را شکر آن پسر زنده ماند.
دیه را چگونه فراهم کردی؟
پدرم خانهاش را فروخت و سر پیری مستاجر شد. سه ماه بعد از این که از زندان بیرون آمدم او فوت شد. دو خواهرم خیلی رفتار بدی با من داشتند و میگفتند او به دلیل کار من فوت شد. راستش خودم هم کمی احساس گناه میکردم، اما رفتار آنها خیلی تند بود.
توانستی رابطهات را با خواهرانت بازسازی کنی؟
بعضی اتفاقها قابل جبران نیست. وقتی نگاه یکی نسبت به دیگری خراب شد دیگر هیچ جوری نمیشود درستش کرد. الان با هر دو نفرشان در رابطه هستم و هرازگاهی به خانهشان هم میروم، اما هنوز کدورتهایی وجود دارد.
چطور توانستی به زندگی سالم برگردی؟
ماجرای مفصلی دارد. من از فردای روزی که از زندان آزاد شدم سر کار رفتم. این را به هر کسی که میگویم باورش نمیشود. چون آدم وقتی از زندان آزاد میشود هنوز در همان حال و هواست و حوصله کسی را ندارد، اما من از فردای همان روز کارم را شروع کردم. خانه جدیدی که پدرم اجاره کرده، ته کوچه بنبست بود و سر کوچه یک بنگاه معاملات املاک بود. دیدم روی شیشهاش نوشته به یک مشاور باسابقه و یک مشاور مبتدی احتیاج دارد. خودم را معرفی کردم و چون خانهمان هم همانجا بود صاحب بنگاه اعتماد کرد و کارم را شروع کردم. البته حقوق ثابتی در کار نبود و قرار بود هر وقت توانستم معاملهای را جوش بدهم درصد بگیرم. در یک ماه اول یک ریال هم گیرم نیامد چون بنگاه دو مشاور حرفهای داشت و همه معاملهها برای آنها بود، اما ماه دوم دقیقا یادم است سر اجاره دادن سه خانه درصد گرفتم. در آن مدت توانسته بودم رابطهام را با بقیه کارکنان خوب کنم و آنها کمکم میکردند.
دیگر سراغی از آن دختر نگرفتی؟
نه از آن دختر و نه هیچ دختر دیگری. اصلا فاز زندگیام عوض شد. سال بعد از آزادی کنکور دادم و رشته مدیریت قبول شدم و توانستم لیسانسم را بگیرم. در تمام مدت دانشجویی هم کار میکردم و هم درس میخواندم. بعد هم که سرمایهای برای خودم جور کردم ماشین خریدم و مسافرکشی را شروع کردم.
چرا در بنگاه نماندی؟
راستش زیاد از آن کار خوشم نمیآمد. بنگاه هم تعطیل شد و به جایش میوهفروشی راه افتاد. با مسافرکشی میتوانستم بدانم هر روز ته جیبم پول دارم و میتوانم خورد و خوراکم را جور کنم، وقتم هم آزاد است.
الان که به گذشته برمیگردی، فکر میکنی زندان چه ضررهایی به تو وارد کرد؟
مهمتر از همه همان بحث فوت پدرم. بعد این که هنوز ازدواج نکردهام شاید هیچ وقت هم فرصت مناسبی برایم پیش نیاید. چون کمتر کسی حاضر است با مردی که سابقه چاقوکشی دارد ازدواج کند. البته از یک طرف هم خوب شد اگر آن موقع به زندان نمیافتادم بعید نبود چند وقت بعد به جرم بزرگتری مثل قتل دستگیر شوم.
حالا در مجموع از وضع زندگیات راضی هستی؟
نه زیاد. زندگیام میچرخد خدا را شکر، اما کمکم دارم چهل ساله میشوم، اما سر و سامان درستی ندارم. گفتم که بعضی اتفاقها را نمیشود جبران کرد. به هر حال شکایتی ندارم.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم