در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دو هفته بود که خدمتم تمام شده بود و طبق قولی که به چند نفر از دوستانم داده بودم، قرار شد آنها را شام مهمان کنم و به جاده سولقان ببرم. برای این کار، خودروی برادرم را قرض گرفتم. هیچوقت پیش نیامده بود تصادف کنم، مسیر را هم بدون هیچ مشکلی رفتم اما موقع برگشتن نمیدانم چه شد که با یک عابر تصادف کردم. شب بود و آن مرد هم لباس تیره داشت. یکدفعه به خودم آمدم و دیدم اتفاقی که نباید، افتاده است.
آن عابر فوت شد و فرهاد به زندان افتاد. او ادامه میدهد: چند ماه حبس به خاطر رانندگی بدون گواهینامه داشتم و به پرداخت دیه هم محکوم شدم اما خودم که پولی برای پرداخت دیه نداشتم. پدرم هم درست است که فقیر نبود اما آنقدر هم پول نداشت که زود آزادم کند. دو سال در زندان ماندم تا اینکه بالاخره هر طور که بود، پول دیه جور شد. فرهاد در حالیکه سرش را پایین انداخته است، ادامه میدهد: هنوز هم بعضی شبها خواب آن تصادف را میبینم، واقعا برایم عذابآور است. هنوز هم وجدانم راحت نشده. آن موقع که این اتفاق افتاد، من 20 سالم بود و حالا 40 ساله هستم اما گذشت زمان نتوانسته است آن خاطره را از یادم ببرد.
زندانی سابق پس از آزادی، تمام تلاشش را به کار گرفت تا دو سال هدر رفته از زندگیاش را جبران کند. او میگوید: برادرم در یک رستوران سنتی کار میکرد، او مرا هم پیش خودش برد. از آن به بعد چسبیدم به کار اما یک سال بعدش کنکور دادم و اتفاقا قبول شدم ولی در شهر دیگری بود و نمیخواستم بروم.
پدر، مادر و برادر فرهاد با اصرار او را قانع کردند برای ادامه تحصیل به اهواز برود. او میگوید: نتوانستم درسم را تمام کنم. حقیقتش این است که هرچند دوران زندان تمام شده بود اما از نظر روحی اصلا خوب نبودم. نتوانستم با خوابگاه و تنهایی و غربت کنار بیایم. وسطهای ترم دوم بیخیال شدم اما مشکل اینجا بود که دیگر نتوانستم پیش برادرم کار کنم چون شغل مرا به یکی دیگر داده بودند.
فرهاد از آن به بعد دنبال کار گشت. پدرش پیشنهاد داد گواهینامه بگیرد و با خودروی او مسافرکشی کند اما زندانی سابق دیگر حاضر نبود پشت فرمان بنشیند. او هنوز هم رانندگی نمیکند: میترسم. دست خودم نیست. چند بار سعی کردم اما نتوانستم، همهاش یاد آن صحنه میافتادم. زندانی سابق بعد از هفت ماه جستجو بالاخره شغل مناسبی پیدا کرد. او میگوید:من دیپلم فنی دارم و لوازم صوتی و تصویری را هم خوب میشناسم. یک روز اتفاقی داشتم از خیابانی رد میشدم که دیدم پشت شیشه مغازهای نوشتهاند به تعمیرکار ماهر نیاز دارند، رفتم و خودم را معرفی کردم. فرهاد سه سال در همان مغازه کار میکرد تا اینکه آنجا تعطیل شد. او میگوید: شغلم را عوض نکردم فقط چند بار مغازهها را تغییر دادم که همهشان هم ناچاری بود تا اینکه بازار موبایل داغ شد و من هم تعمیر موبایل را یاد گرفتم و هنوز هم در همین شغل هستم .
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: