در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
با این وضع چطور میتواند بگوید ندارتر هم شدهایم. دو ماه است دارد زندگی را با قرض جور میکند تا شاید دوستش که قول داده برایش کار دوم دست و پا میکند به او خبر دهد.
آخر دو ماه پیش مدیریت کارخانه اعلام کرده دیگر اضافهکاری در کار نخواهد بود و کارگران باید طبق شیفت مقرر خود کار کنند و شیفت اضافه و از این چیزها خبری نیست. همان شب وقتی به خانه رفت متوجه شد دخترش مریض شده و کلی خرج روی دستش گذاشت تا معالجه شود. مادر بچهها هم لباس زمستانی نداشت و پسر کوچکش هم لباسهای پارسالش دیگر اندازهاش نبود.
در مورد خودش هم گفته بود: «به درک! آدمی که اضافهکاری ندارد بهتر است بیلباس بماند!»
از آن روز تاکنون کارش شده بود قرضکردن و ریختن به چالههای از پیش تعیین شده زندگی.
او هرگز فکرش را هم نمیکرد بتواند به همسرش بگوید حقوقش نصف شده است. این کلافگی داشت بیچارهاش میکرد. وقتی به خانه میرفت یاد ماجرای الیور توویست و مسئول یتیمخانه میافتاد که او بیشتر میخواست و تنبیهاش میکردند. کاری که او با دختر بیچارهاش کرده بود وقتی گفته بود: «بابا! قرار است از طرف مدرسه ما را ببرند اردو. خواستهاند 150 هزار تومان بدی!»
آنوقت نفهمیده بود غیظش از مدیر کارخانه بود یا مشکلات اقتصادی که یکدفعه بغضش را ریخت توی دستش و زد توی دهان طفل بیچاره!
بعدش هم معلوم بود: دعوا و قهر چند روزه همسرش.
اما هنوز هم نتوانسته بود بگوید. چه میتوانست بکند. به همسرش چه ربطی داشت. او باید میتوانست خانوادهاش را تامین کند. اول زندگی به او و خانوادهاش قول داده بود نگذارد آب توی دل دخترشان تکان بخورد و کلی شرط و شروط را پذیرفته بود که خیلیهایشان را برآورده نکرده و هر چند وقت یکبار از سوی همسرش باز خواست میشد.
دلش میخواست بگذارد و فرار کند. اما به کجا؟
گفتن یا نگفتن
مرد داستان ما که یک مرد کاملا واقعی با یک ماجرای کاملا واقعی است مشکلش را به خیلی از دوستانش گفته بود، اما به همسرش نه! فکر میکنید چرا؟
خجالت میکشید؟
نسبت به خانوادهاش احساس مسئولیت داشت و این مانع طرح مسأله میشد؟
با زنش دوست نبود و با او رودربایستی داشت؟
توقعات خانواده برایش کمرشکن شده بود و دیگر نمیتوانست به آن پاسخ دهد؟
همه گزینهها؟
شاید جواب سوال بالا همه گزینهها باشد، اما بیش از هرچیز فقدان رابطه همدلی است که روابط دوستانه را خدشهدار میکند و مانع ابراز مشکلات خانوادگی میشود.
به اعتقاد مشاوران خانواده، یکی از بزرگترین موانع بر سر راه خوشبختی، توقعات بیش از حد است. عدهای از جوانان، برداشت غلطی از ازدواج دارند و همواره میپندارند ازدواج معجزهای است که زندگی را شیرین و شاد میکند. مثلا نسترن که پزشک است و 27 سال دارد، میگوید: درخانه پدری نتوانستهام هرچه میخواستم داشته باشم، اما با تلاش خودم دکتر شدهام و وقتی شاغل شوم در آمد خوبی خواهم داشت و حالا فقط با کسی ازدواج میکنم که خانه و ماشین مدل بالا داشته باشد و کلی برایم طلا بخرد و جشن عروسی مجللی بگیرد. ماهی یکی دو میلیون پول تو جیبی هم خیلی رضایتبخش است!
نسترن خودش میتواند درآمد خوبی داشته باشد و اگر بعدها توی ذوقش بخورد خودش پول توجیبی خوبی از شغلش کسب میکند، اما همه دخترها اینقدر خوش شانس نیستند. بعضیها تنها هنرشان دیپلمشان است و بازهم همین توقعات را از مرد آینده خود دارند. گروهی دیگر بدون در نظر گرفتن توانایی و سلامت روح و روان همسر خود سعی میکنند او را تحت فشار بگذارند تا به ایدهآلهای خود برسند و با این روش هرگونه فرصتی را برای به وجود آمدن روابط دوستانه و صمیمی از بین میبرند. مطرحشدن، پذیرفتهشدن، ایمن بودن و تعلق داشتن نیازهایی است که باید در یک ازدواج برآورده شود. اولین گام برای به وجود آوردن یک زندگی زناشویی موفق، پذیرفتن واقعیتهاست. پذیرفتن واقعیتها زیربنای هر نوع موفقیت و روابط سالم است. چیزی که در زندگی سلمان اگر وجود داشت امروز راحت حرفش را میزد.
رویای سلمان
اگر سلمان و آدمهایی شبیه او رویایی در مورد زندگی خانوادگی خود داشته باشند، توقعشان در ناگواریهای زندگی معمولا چنین چیزی است:
«از شنیدن خبر قطع اضافهکاریها خسته و در هم شکسته و عصبی میشوم. نمیدانم چطور از خجالت جلوی خانوادهام سر بلند کنم. سیگار میکشم و تهدلم ناراحتم که زنم خواهد فهمید و غر خواهد زد. با پولی که در جیب دارم دوست دارم آخرین ولخرجی را بکنم و برای زنم یک جعبه شکلات میخرم که شاید از همدلی او پیشاپیش تشکر کرده باشم. دلم میخواهد سرم را روی شانهاش بگذارم و گریه کنم. هیچ جا مثل خانه التیامم نمیدهد.»
به سمت خانه میروم، اما روحم انگار میگریزد. زنگ میزنم و همسرم در آستانه در بچه به بغل ظاهر میشود.
چهرهاش آرام و آراسته است و بوی خوش غذا توی خانه پیچیده است. وقتی قیافهام را میبیند و بوی سیگار را استشمام میکند نگران میشود. شکلات را به او میدهم و میبیند خوب نیستم. دخترم را به اتاق دیگر میفرستد وبچه را زمین میگذارد و کیفم را میگیرد و با محبت نگاهم میکند: چه خوب که زود آمدهای! بیا تو عزیزم برایت چای بیاورم.
وقتی خستگیام با دیدن چهره آرام او کمتر میشود، میگوید: عزیزم هر وقت خواستی بگو چه مشکلی پیش آمده. من که منتظر فرصت بودم آه بلندی میکشم و میگویم: شرمندهام که بگویم دیگر اضافهکاری خبری نیست و فقط باید یک شیفت کار کنیم. همسرم خودش را بیتفاوت نشان میدهم و محکم و قاطع میگوید: فدای سرت! دنیا که به آخر نرسیده. با هم مینشینیم فکر میکنیم، ببینیم چطور میتوانیم هزینهها را به نصف برسانیم. همه ما میدانیم تو مردانه داری تلاشت را میکنی. بزودی هم راهی پیدا میکنی که وضع بهتری پیش بیاید. پس فعلا از این فرصت استفاده کن و کمی بیشتر استراحت کن.
سلمان انگار کوهی از دوشش برداشته میشود و با تمام عشق به همسرش میگوید: عزیزم تو بزرگترین گنج من هستی. تا تو را دارم فقیر نمیشویم!
اما حیف که این فقط رویاست؛ رویایی که تحقق آن ناممکن نیست.
دوستان عزیز! اگر یکی از این روزها همسرتان با خبر بدی نزد شما آمد سعی کنید مثل رویای سلمان با او رفتار کنید. داشتن چنین همسری، رویای همه مردان است. یک مرد شکست خورده و شرمنده دیرتر میتواند شکست را جبران کند تا مردی که به زنش پشتگرمی دارد.
ماندانا ملاعلی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: