پسر جوان چگونه کلاهبردار شد؟

غرق شده در رویای بلندپروازانه

نام و تاهل: کاظم ـ ز، مجرد سن: 23 سال تحصیلات: دیپلم اتهام و محل دستگیری: کلاهبرداری ـ استان تهران یگان دستگیرکننده: پلیس آگاهی
کد خبر: ۵۳۲۴۴۹

کاظم تک پسر خانواده است و دو خواهر دارد که هر دو ازدواج کرده‌اند و زندگی سالم و آرامی دارند. او می‌گوید: «پدرم معلم یک مدرسه راهنمایی است و مادرم خانه‌دار. خودم هم دیپلم دارم. دانشگاه هم قبول شدم، اما ترجیح دادم به سربازی بروم و بعدش در بازار کار دست خودم را بند کنم چون فکر می‌کردم دانشگاه رفتن هیچ به درد نمی‌خورد.

پسر جوان بعد از این‌که از سربازی برگشت جستجویش را برای یافتن شغل مناسب آغاز کرد. او می‌گوید: «مدتی طول کشید تا سرکار رفتم، اما از شغلم راضی نبودم. چند بار کار عوض کردم، اما هیچ‌کدام به دلم نمی‌نشست از فروشندگی تا رزروشن آژانس را تجربه کردم، اما دنبال راهی بودم که پول بیشتری گیر بیاورم. پدرم یک عمر با حقوق کارمندی زندگی کرده و به جایی نرسیده بود. من نمی‌خواستم مثل او بشوم. راستش من و پدرم خیلی با هم اختلاف عقیده داشتیم مثلا او اصرار داشت من حتما دانشگاه بروم، اما خودم نمی‌خواستم یا او می‌گفت به یک کار بچسبم تا در آن پیشرفت کنم ولی من مرتب این شاخه به آن شاخه می‌کردم. خیلی چیزهای دیگر هم بود. هنوز هم به نظرم بعضی مواقع حق با من بود، اما سر اصل‌کاری‌ها پدرم راست می‌گفت. اگر درس می‌خواندم یا اول کار به همان حقوق کم قانع می‌شدم حالا دستبند به دست اینجا ننشسته بودم.»

کاظم غرق در افکار بلندپروازانه‌اش بود که با پیشنهاد یکی از دوستانش مواجه شد. او توضیح می‌دهد: «حمید از دوستان دوران دبیرستانم بود. او هم مثل من دنبال پول قلمبه می‌گشت. برنامه‌اش این بود که جیبش را پر کند و از ایران برود. طرحی به ذهنش رسیده بود که به من گفت و قبول کردم کمکش کنم. پدر حمید بنگاه‌دار بود وخود او هم راه و چاه این کار را یاد گرفته بود. به من گفت یک مغازه اجاره کنیم و بنگاه راه بیندازیم. بعد خانه‌های مردم را با رهن کم و اجاره بالا کرایه کنیم و همان‌ها را رهن کامل بدهیم. این طوری پول خوبی گیرمان می‌آمد و وقتی هم می‌دیدیم دست‌مان دارد رو می‌شود سریع فرار می‌کردیم وهیچ‌کس هم ردی از ما پیدا نمی‌کرد.»

متهم ادامه می‌دهد: «چند ماهی روی این برنامه فکر کردیم و کارهای مقدماتی را انجام دادیم. بعد از آن کارمان را شروع کردیم.

اتفاقا همه چیز طبق نقشه پیش می‌رفت و همان‌طور که حمید گفته بود پول خوبی هم گیرمان آمد از سه چهار مشتری مبالغ چند میلیون تومانی گرفتیم و بعد هم مغازه را تعطیل کردیم البته قرار بود در جای دیگری دوباره بنگاه بزنیم چون هنوز فکر می‌کردیم جا دارد به کارمان ادامه بدهیم، اما بالاخره گیر افتادیم. یکی از بنگاه‌داران همان محلی که ما مغازه اول‌مان را کرایه کرده بودیم حمید را شناخته بود البته هیچ وقت سراغش نیامد و آشنایی نداد، اما وقتی بحث شکایت و پلیس مطرح شد همه چیز را به ماموران گفت و اول حمید و بعد من را دستگیر کردند.»

پسر جوان اکنون در بازداشت به سر می‌برد و منتظر حکم دادگاه است. او می‌گوید: «از پدر و مادرم خجالت می‌کشم. آنها همیشه با آبرو زندگی کرده‌اند، اما من زحمات تمام این سال‌هایشان را به باد دادم. پدرم وقتی شنید من چه کرده‌ام شوکه شد. مادرم هم خیلی غصه‌دار است و دارد دق می‌کند. امیدوارم زودتر رضایت شاکیان را بگیریم تا زیاد حبس نکشیم. می‌خواهم بعد از این‌که آزاد شدم زندگی تازه‌ای را شروع کنم و این بار واقعا به یک کار شرافتمندانه بچسبم و سعی کنم از راه درست پیشرفت کنم. اگر هم پولدار نشدم دیگر مهم نیست. آدم بی‌پول باشد بهتر از این است که آبرو نداشته باشد و همیشه تن و بدنش بلرزد که ممکن است دستگیرش کنند و زندانی شود. من واقعا بابت کارهایی که انجام داده‌ام متاسف هستم و امیدوارم پدر و مادرم من را ببخشند.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها