شوهرم نباید مثل پدرم شود

داستان زندگی زنی که آتش به پا کرد

حمیده ـ ن وقتی به زندان افتاد 19 سال بیشتر نداشت. آن موقع او و پدرش با هم زندگی می‌کردند و مادر و یکی از برادرهایش فوت شده بودند. برادر دیگرش خدمت سربازی را می‌گذراند و برادر سوم هم از شهرشان کاشان به امید زندگی بهتر به تهران آمده بود.
کد خبر: ۵۱۹۲۴۸

حمیده می‌گوید: پدرم با یک تاکسی قراضه کار می‌کرد. ماشین برای خودش نبود. از یکی کرایه کرده بود و هفته به هفته دخلش را با صاحب ماشین قسمت می‌کرد. قبلش در یک مغازه بود؛ بیشتر از 20 سال، اما صاحب مغازه که مرد بچه‌هایش پدرم را بیرون کردند و آنجا را فروختند. همه امید پدرم به همان تاکسی قراضه بود تا این‌که صاحب ماشین خواست آن را پس بگیرد. پدرم هر چه خواهش و التماس کرد به گوشش او نرفت که نرفت. من هم که حال زار پدرم را دیدم از آن مرد کینه به دل گرفتم و یک شب ماشینش را جلوی خانه‌اش آتش زدم. بعد هم دستگیر شدم و به زندان افتادم.

حمیده ادامه می‌دهد: حبسم زیاد نبود. فکر می‌کنم 6 ماه اما بیشتر از یک سال و نیم در ماندم. دلیلش هم این بود که شاکی رضایت نمی‌داد و پول ماشین را تمام و کمال می‌خواست. هر دو برادرم سعی می‌کردند هر طور شده پول تهیه کنند اما نتوانستند. من در زندان بودم که پدرم فوت شد.

برادرهای حمیده به هر شکلی بود پول شاکی را پرداختند و خواهرشان را آزاد کردند. زندانی سابق توضیح می‌دهد: 11 سال قبل بود که آزاد شدم و چون دیگر در کاشان جایی نداشتم که بمانم به تهران آمدم. برادرم که سربازی‌اش تمام شده بود با چند نفر دیگر خانه گرفته بود و در یک فروشگاه لوازم خانگی کار می‌کرد. پیش او نمی‌توانستم بمانم برای همین پیش برادر بزرگم رفتم. او حرفی نداشت. خوشحال هم بود اما امان از زنش که راست و چپ به من سرکوفت می‌زد. بالاخره تصمیم گرفتم سرکار بروم. برادرم به دوستان و آشنایانش سپرد تا این‌که در دفترخانه ازدواج و طلاق برایم کار پیدا شد. در واقع آبدارچی و مسئول پذیرایی شدم. این طوری زمان کمتری در خانه بودم و از زن برادرم کمتر حرف می‌شنیدم.

حمیده بعد از مدتی جستجو بالاخره توانست با دو دختر دانشجو همخانه شود. برادرش هم که شرایط خانوادگی‌اش را می‌دانست با مستقل شدن خواهرش مخالفتی نکرد. زن جوان ادامه می‌دهد: بعد از آن دیگر سرم به کار گرم بود. قبل از زندان می‌خواستم درس بخوانم و در دانشگاه قبول شوم اما وقتی به زندان افتادم برنامه‌ام به هم خورد. دلم می‌خواست دامپزشک شوم، عاشق حیوانات هستم ولی با آن ندانم‌کاری آرزویم از بین رفت.

زن جوان دو سال بعد از مهاجرت به تهران ازدواج کرد. او می‌گوید: شوهرم دوست برادر کوچکم بود و چند باری همدیگر را دیده بودیم. پسر خوبی بود الان هم مرد خیلی خوبی است. در بازار موبایل است البته از خودش مغازه ندارد و برای مردم کار می‌کند. ما تصمیم داریم هرطور شده مغازه‌ای بخریم. نمی‌خواهم آخر و عاقبت شوهرم هم مثل پدرم شود. برای همین است که دو نفری سخت کار می‌کنیم. من الان در یک دفتر بیمه کار می‌کنم و هنوز بچه‌ نداریم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها