سربازها، دوبهدو، عقب و جلوی ماشین بودند. ایفاها به یک ستون با نظم حرکت کردند. ستون ماشینها خودش عجیب بود. این همه اسیر را یک جا منتقل میکنند به ناکجا آباد. مسیری که از آن هیچ نمیدانستیم. به کدام سو خواهیم رفت و در نهایت مقصدمان کجاست؟ ساعتی که گذشت، گفتند اینجا بصره است.
در بین راه، متوجه حضور جمع زیادی از مردم شدیم. کاروان ما چیزی حدود صد و بیست ماشین پشت سر هم بود. ناگهان بهتزده شدیم. دو طرف جاده پر شده بود از زن و مرد که هلهلهکنان و دایرهزنان، با سنگ و چوب و هرچه دم دست داشتند، بر سر و صورت اسیران دربند میکوبیدند و هلهله و شادی میکردند.
آنها کاروان اسیران بسیجی را خارجی قلمداد میکردند. در بصره جار زده بودند که خارجیها و آتشپرستها را آوردهاند. دستهدسته به دیدن ما آمده بودند، به ما تهمت آتشپرستی میزدند و بر سر و صورتمان میکوبیدند.
به سرم گلوله قناسه خورده بود و خیلی درد داشتم. وقتی سنگها به پیشانیام میخورد، تمام وجودم از درد میگداخت. بیشتر جمعیت بصره را نظامیان تشکیل میدادند. با اینکه بیشترشان مردمانی بیرحم و شقی بودند، اما در بینشان مردمانی بودند که بهطرف اسیران بهجای سنگ، بطری آب پرت میکردند تا به نحوی ارادتشان را به بسیجیان و شیعیان برسانند. آنها میدانستند که دستهایمان بسته است و تشنه آبیم.
کوچه به کوچه، شهر به شهر ما را گرداندند. سر و صورت بیشتر بچهها زخمی و خونین شده بود. لباس بسیجیها هم از خون پر شده بود. کلی فیلمبردار و خبرنگار از بیرحمی و شقاوت ددمنشانه این مردمان پست و ذلیل، فیلم و گزارش تهیه میکردند تا بتوانند در روحیه سربازانِ به اجبار به جنگ رفته، تأثیر بگذارند. برای ما، خود این اسارت، فرصتی ارزشمند بود برای نشان دادن روحیة ذلتناپذیر بسیجیِ برآمده از تفکر عاشورایی، به جهانیان و آیندگان.(فارس)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم