روزی که خنده حاج همت بند نمی آمد

چشم غره ای به من رفت و به دستور حاجی سوار موتور شد و زد به پل، که از آن طرف ماشینی آمد و کریمی تعادلش به هم خورد و افتاد توی آب. حالا مگر خنده ی حاجی بند می آمد...
کد خبر: ۵۱۰۳۹۵

از دست کریمی ، زیر لب غرولند می کردم که "اگر مردی خودت برو. فقط بلده دستور بده."

گفته بود باید موتورها را از روی پل شناور ببرم آن طرف . فکر نمی کرد من با این سن و سالم ، چطور این ها را از پل رد کنم ؛ آن هم پل شناور. وقتی روی موتورمی نشستم ، پام به زور به زمین می رسید. چه جوری خودم را نگه می داشتم ؟

ـ چی شده پسرم ؟ بیا ببینم چی می گی.

کلاه اورکتش روی صورتش سایه انداخته بود. نفهمیدم کی است . کفری بودم ، رد شدم و جوری که بشنود

گفتم :"نمردیم و توی این برّ و بیابون بابا هم پیداکردیم ."

باز گفت :"وایسا جوون . بیا ببینم چی شده."

چشمت روز بد نبیند. فرماندهمان بود؛ همت . گفتم :" شما از چیزی ناراحت نباشید، من از چیزی دل خور نیستم . ترا به خدا ببخشید."

دستم را گرفت و من را کنارش نشاند. من هم براش گفتم چی شده .

کریمی چشم غره ای به من رفت و به دستور حاجی سوار موتور شد و زد به پل ، که از آن طرف ماشینی آمد و کریمی تعادلش به هم خورد و افتاد توی آب . حالا مگر خنده ی حاجی بند می آمد؟ من هم که جولان پیدا کرده بودم ، حالا نخند کی بخند. یک چیزی می دانستم که زیر بار نمی رفتم.

کریمی ایستاده بود جلوی ما و آب از هفت ستونش می ریخت . حاجی گفت :"زورت به بچه رسیده بود؟"

ـ نه به خدا، می خواستم ترسش بریزه.

ـ حالا برو لباست رو عوض کن تا سرما نخوردی . خیلی کارِت داریم.

از جیبش کاغذی در آورد و داد به دستم و گفت :" بیا این زیارت عاشورا رو بخون ، با هم حال کنیم."

چشمم خیلی ضعیف بود، عینکم همراهم نبود و نمی توانستم این جوری بخوانم . حس و حالش هم نبود.

گفتم :"حاجی بیا خودت بخون و گریه کن . من هزارتا کار دارم."

وقتی بلند شدم بروم ، حال عجیبی داشت . زیارت را می خواند و اشک می ریخت... (نوید شاهد)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها