مردی که زیر باران آتش خم نمی شد

گفتم «خدا رو شکر که اینقدر متحول شدی». گفت «نه من همان اول متحول شدم. الان دارم کامل می‌شوم». گفتم «متوجه شدم؛ وقتی دیدم هیچ صدایی تکانت نمی‌دهد».
کد خبر: ۵۰۴۴۰۴

حاج‌ "ابوالفضل حسن‌بیکی" نام‌آشنای جهادی‌هاست. او که کار در جهاد سازندگی را با ساختن راه در روستاهای دورافتاده دامغان آغاز کرد، مسئولیت‌ ستاد پشتیبانی مهندسی جنگ جهاد دامغان و استان سمنان تا فرماندهی مهندسی رزمی جنگ جهاد سازندگی در قرارگاه حمزه سیدالشهدا (ع)‌ را در کارنامه فعالیت‌های جهادی خود دارد. او که طی عملیات‌های طریق‌القدس و فتح‌المبین همراه شهید «عبدالحسین ناجیان» بوده است، از این دوران همراهی یک سال و اندی خاطرات شنیدنی‌ دارد.

...چند ماه بعد از ورود او،‌ مقدمات عملیات طریق‌القدس آغاز شد. آن مقطع شهید طرحچی به شهادت رسیده بود و ناجیان مسئول قرارگاه مهندسی جنگ جهاد در جبهه‌های جنوب شده بود. شهید ناجیان عاشقانه و علاقه‌مند، هر از گاهی به منطقه می‌آمد و کارها را از نزدیک می‌دید. در این مدت به قدری با بچه‌های دامغان هم بسیار رفیق و مأنوس شده بود که چندین‌بار ‌گفت می‌خواهم بعد از جنگ در دامغان زندگی کنم.

میانه‌های کار احداث جاده برای عملیات بودیم که یکسری امکانات را برای آقای ناجیان نوشتم و دادم آقای فرج‌زاده بگیرد، اما ناجیان مقدار کمی از نیازها را تأمین کرده بود. من هم برایش نوشتم «بسمه‌ تعالی؛‌ جنابعالی تا خودت به منطقه نیایی و نبینی، متوجه نمی‌شوی چقدر به این امکانات نیاز داریم. چرا نفرستادید آقای ناجیان؟ اگر کمبودی حاصل شود،‌ شما باید در قیامت پاسخگو باشید. من از گردن خودم بر می‌دارم». درخواست مقداری،‌ پِلیِت و گونی و قطعات یدکی خودرو کرده بودیم که یک سوم آنچه را که خواسته بودیم فرستاده بود. بازاری و تدارکاتی عمل کرده بود.

وقتی فرج‌زاده نامه را به او داده بود، ناجیان خودش را فوری به ما رساند. دیدم خیلی بیشتر از گذشته مرا می‌بوسد. به شوخی گفتم «اینقدر عرق‌هایت را به صورتم نمال». گفت «دیدم نامه خیلی بدی برایم نوشته‌ای؛ همه حواله‌ها را به قیامت دادی؛ آمده‌ام از دلت در بیاورم». آنجا یکی از جاهایی بود که یک بحث مفصلی با هم کردیم.

اگر روی پای خودمان بایستیم نیازی نیست از هیچ ابزار خارجی کمک بگیریم

گفتم «حالا تعبیرت از استکبار چیست؟»‌ گفت «همان تعبیر حضرت امام که گفت آمریکا از انگلیس بدتر، انگلیس از آمریکا بدتر، شوروی از همه بدتر، همه از هم بدترند. حالا می‌فهمم که امام راهش خیلی درست است و اگر روی پای خودمان بایستیم، نیازی نیست که از هیچ ابزار خارجی استفاده کنیم. قدرت ایران اینقدر بالاست.

حالا که همه قدرت‌ها پشت صدام ایستاده‌اند، همین نیروهای اندک، کارهایی به این بزرگی انجام داد‌ه‌اند. یکی از چیزهایی که من واقعاً به حقیقت‌اش رسیده‌ام، ‌حقیقت امام خمینی و باطل بودن تمام گروه‌ها بود». گفتم چطور؟ گفت «یک زمانی خیلی داریوش فروهر را دوست داشتم و فکر می‌کردم او مردی است که تمام ایران را نجات خواهد داد، ولی دیدم او یک تار موی امام خمینی هم نمی‌شود. آن کسی که می‌‌خواهد ایران را نجات دهد، کسی است که از همه چیزش می‌‌گذرد. مثل همین بسیجی‌ که از همه چیز خودش گذشته است و جان بر کف ایستاده و می‌خواهد ایران را عزت دهد؛ چون از امام آموخته است، از قرآن یاد گرفته است و از خط سرخ امام حسین درس گرفته است».

می‌خواست واحد درسی جهاد را در دانشگاه راه‌ بیندازد

به من می‌گفت «ابوالفضل! بیا هم از اینها کمک بگیریم و هم در دانشگاه‌ها انقلاب درونی ایجاد کنیم. بیا هر طوری شده یک واحد درسی در دانشگاه‌ درست کنیم که این تجربیات را به دانشجویان منتقل کنیم». من خندیدم و گفتم «من این آمادگی را دارم، اما مسئله این است که آنها با ما خیلی دیر همزبان می‌شوند».

گفت «نه؛ من که تو را خیلی دوست دارم و با هم، هم زبانیم». گفتم «خب؛ چند وقت طول کشید. تو مرا بیچاره کردی، مغزم از کار افتاده بود تا همزبان شدیم» (باخنده). حسین گفت «راستی چرا وقتی بحث می‌کردیم محمد (شهید طرحچی) می‌خندید؟» گفتم نمی‌دانم. گفت «محمد به من گفته بود که دوتا دیوانه کله شق را به جان هم انداخته بودم تا تو را آدم کنند».

حالا دیگر خیلی با شهید ناجیان رفیق شده بودیم، ‌آنقدر که وقتی می‌خواستم بخوابم، می‌گفت سرت را روی من بگذار، روی زمین نگذار.

از همین انسان، چون ریشه‌ و زمینه‌اش درست بود، خداوند یک فرمانده توانمند ساخت. اعجوبه‌ای برای خودش بود. شهید طرحچی شرایط کاری و اخلاقی خاص خودش را داشت و خیلی دیر با عناصر می‌جوشید. راه هم که می‌رفت، همه‌اش در فکر بود که چه کند. او انسان فهمیده و بزرگی بود.

در عین حال با برخی زود می‌جوشید، ولی انسان با عاطفه‌ای بود. شهید ناجیان نسبت به همه رزمندگان غریب بود، او اصالتاً آذری زبان بود و چون بچه‌های آذربایجان بیشتر در غرب بودند، او در میان بچه‌های جنوب، غریب بود. به همین دلیل، قدری دیرتر از طرحچی‌ میان بچه‌ها جا افتاد و باید قدری سختی‌ها را تحمل می‌کرد تا بتواند جای خود را میان بچه‌ها باز کند.

با این حال در عملیات‌ها خیلی زود توانست این فاصله‌ها را کم کند؛ دلسوزی و فهمیده بودنش به مسائل مهندسی و رزمی و از سوی دیگر، هماهنگ کردن نظران مهندسی و دانشگاه با تجربیات جبهه، به او کمک می‌کرد در تصمیم‌گیری بسیار زود تصمیم بگیرد.

آقا محسن گفت نه، حرف خودت را بزن

یکی دیگر از ویژگی‌های شهید ناجیان این بود که خجالتی نبود. در بسیاری از جلساتی که با شهید "صیاد شیرازی" و آقای "محسن رضایی" داشتیم،‌ برخی دوستان سعی می‌کردند بعضی کلمات را نگویند و جملات مثبت را بیان کنند. اما ناجیان صداقت عجیبی داشت و همه چیز را می‌گفت. گاهاً‌ ما ناراحت می‌شدیم که چرا اینطور حرف‌ می‌زنی؛ می‌گفت «اگر نتوانیم این مأموریت را انجام دهیم، جواب خدا را چه بدهیم».

حتی یک بار آقا محسن از نگاه به ما، متوجه ‌شد جمله‌ای که ناجیان بیان می‌کند، مورد قبول ما نیست. چون در جلسات همه صحبت می‌کردند و وقتی نوبت به ناجیان می‌رسید، همه چیز را می‌گفت. مثلاً اگر برای عملیات 10 بلدوزر نیاز داشتیم، در جلسات می‌گفتیم 14 تا؛ چون تدبیر فرماندهی حکم می‌کرد انبارهامان را پر نگه ‌داریم تا مبادا در حین عملیات کم بیاوریم و کار زمین بماند. در حالی که شهید ناجیان مثلاً می‌گفت «ما 70درصد نیارمندی‌های گردان‌ دامغان را می‌توانیم تأمین کنیم و تا از تهران بیاید، زمان می‌برد».

من هم با نوک خودکار می‌زدم به پایش که هیچی نگو. حسین هم گفت «مثل اینکه آقای حسن‌بیکی نظر دیگری دارد، چون پای مرا سوراخ کرد!»، آقا محسن گفت موضوع چیه؟ گفتم «نه حرفی نیست؛ فقط به ایشان می‌گویم دل اینها را خالی نکن. آقا محسن گفت نه، حرف خودت را بزن». گفتم «الان وضع ما خوب است، ولی باید برای عملیات ذخیره داشته باشیم».(فارس)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها