می‌گفتیم حمله کنید،بنی‌صدر می‌گفت نمی‌توانیم

از خاطره آن روز دو سه عکس از من هست که این اواخر در آلبوم‌های برادران خودمان دیدم و دو تای آن عکس‌ها مال همان روز و ساعت است که در سنگر نشسته‌ایم. در آنجا آن چنان از قیافه و چهره من غم می‌بارید که وقتی عکس را نگاه می‌کنم، می‌فهمم آن روز ما چه حالی داشتیم.
کد خبر: ۵۰۴۱۱۵

 دزفول همچنان زیر آتش بعثی‌ها بود و بنی‌صدر بعد از مدت‌ها رکود، عملیاتی را آغاز کرد که منجر به شکست تلخی شد؛ خاطره رهبر معظم انقلاب از این روز در کتاب «زندگینامه مقام معظم رهبری» نقل شده است:

«اما نمونه عبرت‌انگیز و بسیار عجیبی از دزفول به یادم هست؛ در دزفول ما عملیاتی داشتیم، نیروهای ما به عراقی‌ها حمله می‌کردند و این عملیات را بنی‌صدر خیلی با ناز و تفاخر شروع کرد؛ مدتی بود که گفته می‌شد چرا اقدام به عملیات نمی‌کنید... ما هم فشار می‌آوردیم، اما نیروهای ما همین طور راکد نشسته بودند و منتظر بودند تا دشمن حمله کند تا جایی که حالت تعرض و میل به تعرض از اینها داشت، گرفته می‌شد و همان‌طور که می‌دانید از جمله چیزهایی که روحیه نیروهای خودی را خراب می‌کند، بیکار و بی‌تحرک ماندن است و عامل عدم تحرک،‌ روحیه نیروها را اصولاً ضعیف می‌کند، چنان که الان هم یکی از علل مهمی که نیروهای دشمن ما را در نهایت به سوی ضعف برده، همین عدم تحرک است.

چون الان اینها تقریباً دو سال است تحرک ندارند، مگر اینکه ما حمله‌ای بکنیم و اینها دفاع کنند؛ لذاست که موانع از سیم خاردار و کانال و چه و چه در فاصله 2 ـ 3 کیلومتر درست کرده‌اند و آن پشت نشسته، منتظرند که نیروهای ما ضربه‌ای بزنند تا اینها مجبور شوند از خودشان دفاعی کنند و تحرکی نشان دهند. بنابراین، نیروهای دشمن اکنون به خاطر عدم تحرک، روحیه‌شان به شدت ضعیف و متزلزل است.

در آن روز هم که ما دیدیم وضع‌مان دارد این چنین می‌شود، مرتب می‌گفتیم حمله کنید، ولی بنی‌صدر می‌گفت آماده نیستیم و نمی‌توانیم...

پیاپی می‌گفت ما امکانات نداریم تا بالاخره یک روز دیدیم اقدام به حمله کردند و حمله ناکام شد؛ آن روز همه ما دزفول بودیم، یعنی من و آقای هاشمی رفسنجانی و مرحوم رجایی و اعضای شورای عالی دفاع همه در دزفول بودیم؛ صبح که حمله شروع شد، ما رفتیم در بخش‌هایی که مراکز خبر و اطلاع و مراکز فرماندهی بود، سؤال می‌کردیم می‌گفتند بله نیروهای ما اکنون فلان جا را زده‌اند و الان فلان جا هستند و دارند پیش می‌روند؛ یعنی مرتب به ما خبر پیشروی می‌دادند؛ ما هم خوشحال بودیم که داریم پیش می‌رویم.

وقتی ظهر آمدیم در آن محل استقرارمان که یک اتاقی داده بودند به من و مرحوم رجایی و آقای هاشمی، آنجا نشسته بودیم داشتیم با هم صحبت می‌کردیم که گفتند دو نفر از برادران سپاه با شما کار دارند؛ یعنی فرمانده سپاه دزفول با یک نفر دیگر؛ گفتیم بگویید بیایند؛ آمدند و با تلخی گفتند ما شکست خوردیم.

هیچ‌کدام از ما سه نفر باور نکردیم و به طور قاطع گفتیم چون شما بدبین هستید و حاضر نیستید با ارتش کار کنید و حرف فرماندهان ارتش را قبول کنید، بدبینی به خرج می‌دهید؛ گفتند نخیر، ما الان شکست خورده‌ایم و نیروهای ما دارند برمی‌گردند این قدر هم کشته دادیم، چقدر تانک دادیم و غیره و شما بدانید که تا عصر ما منهدم می‌شویم.

حالا این در وضعیتی بود که ما شاید یک ربع قبل از آن خبر پیشرفت می‌شنیدیم و لذا بعد از اینکه دیدیم این برادرها چنین می‌گویند، گفتیم برویم از بنی‌صدر بپرسیم؛ بنابراین بحث شد چه کسی برود، چه کسی نرود که البته من نرفتم چون سعی می‌کردم با بنی‌صدر کمتر روبه‌رو شوم، برای اینکه یک قدر تند بودم و تحملم کم بود و با توجه به اینکه او هم رفتارش، رفتار بدی بود، می‌ترسیدم به هم بزنیم. لکن چون مرحوم رجایی و آقای هاشمی با حلم بودند و خوش‌اخلاقی می‌کردند، یکی از این دو نفر که حالا یادم نیست کدامشان بودند، رفت پیش بنی‌صدر که خبر بدهد به او بچه‌های سپاه این‌طور می‌گویند، بنابراین شما یک تحقیقی بکن.

وقتی ایشان رفت ما دیدیم که نیامد، حالا نگو که ایشان وقتی می‌رود آنجا از ارتش هم آمده بودند و داشتند به او خبر می‌دادند که خلاصه وضع ما بد شده و معلوم شد این خبر راست بوده است.

وقتی ما دیدیم آن برادری که رفته بود، نیامد، نگران شدیم 10 ـ 20 دقیقه بعد هم ما رفتیم، دیدیم بله مطلب حقیقت دارد، که در آنجا کاشف به عمل آمد در این قضیه از مشورت سپاه هیچ استفاده نشده و حال اینکه سپاه قبلاً این ماجرا را پیش‌بینی می‌کرده است، یعنی این طور شده بود که نیروهای ما حمله کرده بودند و رخنه‌ای را در خط دشمن به وجود آورده بودند و دشمن هم خود را باز کرده بود تا اینها وارد شوند که اینها هم بی‌توجه وارد می‌شوند و این رخنه را به خیال خودشان چند کیلومتر پیشرفت می‌کنند؛ حال اینکه دشمن به طور تاکتیکی خود را باز کرده بود تا اینها وارد شوند؛ اما بعد که خوب وارد شدند از اطراف به اینها حمله کردند و به شدت اینها را زیر فشار قرار دادند، در حالی که این مطلب را بچه‌های سپاه دزفول آن وقت پیش‌بینی کرده بودند و به اینها گفته بودند، اما اینها توجه نکردند.

عصر آن روز وقتی ما همه رفتیم به نزدیک آن پل دزفول که در روی کرخه هست و این طرف پل قرارگاه نیروهای ما بود، من تلخی آن روز را فراموش نمی‌کنم که برای ما یک روز تلخی بوده آن روز. وقتی ما رفتیم در آنجا، فرماندهان آمدند و گزارش دادند این‌طور شده است، ما در همان حال دیدیم نیروهای ما از میدان جنگ برمی‌گشتند، یعنی شکست‌خورده عقب‌نشینی سختی کردند که نمی‌توان گفت عقب‌نشینی، بلکه یک چیزی بین عقب‌نشینی و فرار بود، یعنی در حقیقت عقب‌نشینی نبود که یک شکل منظم و تاکتیکی خوبی داشته باشد. به هر حال تلخی آن روز را من هرگز از یاد نمی‌برم.

از خاطره آن روز دو سه عکس از من هست که این اواخر در آلبوم‌های برادران خودمان دیدم و دو تای آن عکس‌ها مال همان روز و ساعت است که در سنگر نشسته‌ایم. در آنجا آن چنان از قیافه و چهره من غم می‌بارید که وقتی عکس را نگاه می‌کنم، می‌فهمم آن روز ما چه حالی داشتیم و این یکی از خاطرات در مورد ارتباطات سپاه و آقای بنی‌صدر و دوروبری‌هایش بود».(فارس)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها