حواسم به تو بود قوری سر رفت

موتور سیکلت پرشی داشتیم؛ یعنی من اسم دقیقش را نمی دانستم خودشان می گفتند: پرشی است. بوشهری ها دختر و پسر عاشق موتور هستند.
کد خبر: ۵۰۳۲۳۰


مصاحبه اختصاصی با همسر شهید بیژن گرد-2
ناو آمریکایی پدر را از دختر یک روزه‌اش جدا کرد

خبرگزاری فارس: شهید گرد عاشق دختر بود. اسم فاطمه را هم خودش انتخاب کرد. همان روز هم آقای مهدوی با بیژن تماس می‌گیره و میگه باید بریم ماموریت، آماده باش.
خبرگزاری فارس: ناو آمریکایی پدر را از دختر یک روزه‌اش جدا کرد

شهید "بیژن گرد" به همراه دیگر همرزمانش از جمله شهید "نادر مهدوی" در تاریخ 16/7/1366 به شهادت رسیدند. در آن روز آنها برای گشت زنی در دریای خلیج فارس به ماموریت اعزام شده و با ناوچه ها و بالگردهای آمریکایی مواجه می شوند. در این درگیری یکی از بالگردهای آمریکایی مورد هدف قرار می گیرد و به قعر آب می رود.

پس از مدتی درگیری و جنگ بین قایقهای سپاه و ناوچه ها و بالگردهای آمریکایی قایق بیژن مورد هدف قرار می گیرد.

آنچه خواهید خواند  گفتگویی است با همسر شهید بیژن گرد خانم «صدیقه ولی‌پور» که لطف کردند و دقایقی از وقتشان را در اختیار ما قرار دادند.

حواسم به تو بود قوری سر رفت

تا قبل از ازدواج من نمی دانستم شهید گرد به من علاقمند شده است. یکبار بعد از ازدواج خواهرش ما رفتیم خانه شان.  بیژن رفت برای ما چای بیاورد، یک دفعه دیدم قوری سر رفت. گفتیم: چی شد؟ بعدها خودش تعریف کرد که حواسم آن موقع به تو بود.

به یاد شهید دریاسفر

یکبار بیژن تازه چند دقیقه ای بود که از ماموریت برگشته بود رفت سر یخچال آب بخورد که همان موقع خبر شهادت  دوستش «شهید دریاسفر» را آوردند. شهید گرد از ناراحتی آب در گلویش گیر کرد، با تعجب گفت: ما همین الان از هم جدا شدیم! گفتم: خوب شهادت در یک لحظه اتفاق می افتد. آن شهید اسمش دریا سفر بود.

عشق شهید گرد به دختر یک روزه اش

فرزند دوممان وقتی دنیا آمد بیژن تازه از ماموریت آمده بود. شهید گرد عاشق دختر بود. اسم  فاطمه را هم خودش انتخاب کرد. همان روز هم آقای مهدوی با بیژن تماس میگره و میگه باید بریم ماموریت، آماده باش. اما شهید گرد می گوید: خانمم فردا مرخص شد میایم. فردا صبحش ما تازه رسیده بودیم خانه که دیدم شهید نادر مهدوی خودش با ماشین آمد دنبال بیژن.

به بیژن گفتم: نمیشه نری؟

گفت: می بینی که فرمانده آمده دنبالم. ماموریتم 24 ساعت بیشتر نیست و بر می گردیم.

اما خب این 24 ساعت شد ماموریت همه عمرش و او را به چیزی که می خواست رساند. سفری که با تولد دخترش هم زمان شد.

مدتی قبل از شهادت بیژن خوابی می بیند و برای مادرش تعریف می کند که: در خواب دیدم سوار بر اسب سفیدی هستم.

مادرش می گفت: همان موقع که شنیدم لرزه به تنم افتاد اما به روی خودم نیاوردم.

انگشتری و اسکناس بیست تومانی امام(ره) به بیژن

بعد از عملیات صاعقه با گروهی که بودند رفتند دیدار امام. امام هم به عنوان یادگاری انگشتری و یک اسکناس بیست تومانی داده بودند به بیژن. برایم از آن دیدار تعریف می کرد که خیلی خوشحال شده بود. دیدارشان هم خصوصی بود. به سرباز های همراه دوربین و به جمع آنها سکه داده بودند.

بوشهری ها عاشق موتور پرشی هستند

موتور سیکلت پرشی داشتیم. یعنی من اسم دقیقش را نمی دانستم خودشان می گفتند: پرشی است. بوشهری ها دختر و پسر عاشق موتور هستند. بیژن لباس ساده و معمولی می پوشید. خیلی انسان تو داری بود. من اصلا گریه اش را ندیدم.

شهادت بیژن را از من پنهان می کردند

من تازه زایمان کرده بودم و حالم اصلا خوب نبود. از طرفی هم ماموریتشان قرار بود 24 ساعته باشد. فاطمه دخترم یک روزش بود. قرار بود فردایش بیاید اما نیامد. از اتاق آمدم بیرون و پدر و مادرش را دیدم که انگار سردرگم بودند. یک سر رفتم بیرون که دیدم لانکروز سپاه هم سر کوچه ایستاده. اینجا برایم سوال پیش آمد که ماشین سپاه اینجا چه کار دارد؟ آنها نمی خواستن به من بگویند که حالم بد نشود.

دیدم پدر شوهرم با آن ماشین رفت. پرسیدم چرا بابا با ماشین سپاه می رود او که کاری با آنها ندارد. مادر شوهرم را سوال پیچ کردم.

گفت: چرا دست بر نمی داری؟

گفتم: یک اتفاقی افتاده شما سر درگم هستین.

ایشان که اصرار من را می دید با تعلل گفت: میگن ناوچه بیژن درگیر شده.

گفتم: چرا به من نگفتید؟

گفت: ناراحت نشو بر می گردن.

گفتم: چرا نرفتن کمکشان .

مادرش گفت: همان موقع طوفان هم شده و هیچ هواپیما یا کشتی ای نتوانسته برود کمک. آنها 3 ساعتی هم خودشان در دریا شنا می کنند.

گفتم: باید زودتر به من می گفتید.

خوابی که مرا به شهادت همسرم راضی کرد

ما در آن مدت واقعا چشم انتظار آمدنش بودیم و امید داشتیم که بر می گردد. اصلا فکر شهادت در مغز ما نبود. 10 روز  چشم انتظار برگشت بودیم. خوب یادم هست شب چهارم اسارتشان بود، من گفتم: خدایا! بیژن را از تو می خواهم. شب خواب دیدم شهید گرد برگشته اما دست و پا ندارد. نصفه شب از خواب پریدم گفتم: خدایا! می دانم این عشق است اما من نمی خواهم او را برایم بفرستی در حالی که زجر بکشد و دست و پا نداشته باشد. نمی خواهم شاهد زجر کشیدنش باشم چون به او علاقه دارم و نمی خواهم بینم در یک جا بنشیند. اگر می خواهی شهیدش کنی شهیدش کن، من راضی به برگشتنش با این وضع نیستم. بعد از 11 روز خبر دادند که شهید شده است.

آقای مظفری یکی از دوستان بیژن تعریف می کرد که آنها زنده دستگیر شدند و زیر شکنجه به شهادت رسیدند. تا چهار روز هم زنده بودند، متوجه شدم همان شب که من خواب دیدم  رویایی صادقه بوده. خواب های من اکثرا تعبیر می شد. وقتی هم فهمیدم گفتم: راضی هستم به رضای خدا. اگر قرار بود فقط به خاطر من برگردد نه به دل خودش راضی نبودم.

در آن مدت که خبری از آنها نداشتیم خیلی ها می آمدند می گفتند: در شبکه ها نشانشان داده که در عمان پیاده شدند. بیژن زنده است. اینقدر حرف های مختلف شنیده بودم که وقتی من را بردند فرودگاه بالای سر جنازه از حال رفتم و با امبولانس آورده بودنم بهشت صادق.

از شنیدن خبر شهادت بیژن شوکه شدم

من با شنیدن خبر شهادت شوکه شده بودم. بی تابی نداشتم و حتی گریه هم نمی کردم. هیچ کس هم نمی‌گفت: چرا این زن گریه نمی کند/ هیچ چیزی در حافظه ام نبود جز اینکه دو بچه دارم و باید بزرگشان کنم. انگار همه خاطراتم پاک شده بود. آن روزها میگرن گرفتم و هنوز هم دچارش هستم. تا 7 سال منزل پدر شوهر مانده بودم. بیژن زمان شهادتش 21 ساله بود.

از شهادت حسین حمایتی بسیار ناراحت شده بود. مادرش تعریف می‌کرد که سر مزار شهید حمایتی بیژن خیلی گریه می کرد. الان هم کنار حسین در بهشت صادق دفن است.

بعد از شهادتش دم صبح خواب دیدم رودخانه ای است که دو طرفش سبزه زار است، یک طرف بیژن ایستاده و یک طرف من. گفت: سپرده متان دست خدا.

شهید گرد اهل ماهی گیری بود. دریا را مثل کف دستش می شناخت. همیشه می گفت: دریا مثل خانه دومم می ماند.

بستری می خواهم از گلهای سرخ

تا تو را یک شب در آن مستی دهم

این شعر را وقتی برای بیژن می خواندم خیلی خوشش می آمد.(فارس)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها