اگر اعزامم نکنی روز قیامت جلوتو می گیرم

گفته بودند اصلا کمتر از پانزده سال اعزام نکنید. به علیرضا گفتم: شرمنده‌ام، نمی‌تونم. آمد توی اتاق من. دیدم شروع کرد به گریه کردن. گفت: عیب نداره. اگه می‌خوای اعزام نکنی، نکن. ولی من روز قیامت جلوتو می‌گیرم.
کد خبر: ۴۹۷۸۸۶

 آنچه پیش روی شماست خاطرات "محمد جعفری منش" از جانبازان هشت سال جنگ تحمیلی است. جانبازی که به سختی می توان قسمتی از بدنش را پیدا کرد که مشکلی نداشته باشد. اما روحیه اش چنان است که گویی از هر سالمی سالم تر است.

گزینش سپاه خیلی سخت بود. سپاه ورامین در یک ساختمان کوچک رو به روی بانک کشاورزی مستقر بود. وقتی رفتم ثبت نام، یک مصاحبه‌ی اولیه از من انجام دادند. یک سری کتاب به ما معرفی کردند. رساله‌ی امام و کتاب اسلام برای همه و چند کتاب دیگر در مورد توحید و اعتقادات و کتاب عدل مطهری و ... وقتی رفتم و سوالاتی از من کردند که خیلی‌هایش توی آن کتاب‌ها نبود. نوشتند؛ مصاحبه ضعیف گفتند: برو مطالعه کن! گفتم: این کتاب‌هایی که من مطالعه کردم، از اینها نپرسیدند، گفتند: این دیگر اختیارش با ماست. چند تا کتاب دیگر معرفی کردند. کتاب‌ها را خط به خط خواندم و مصاحبه‌ی دوم را خوب انجام دادم. بعد از قبولی در دانشگاه تهران و سپاه، مادرم گفت: برو درس بخون.

بچه‌های سپاه را اول کار می‌فرستادند آموزش ولی دیدند چون کارایی من خوب است، گفتند، پنج شش ماه از تو استفاده می‌کنیم بعد به مدت یک ماه هم رفتیم آموزش دیدیم.

حدود چهار هزار نفر از سراسر کشور آمده بودند یکی از اساتید، شهید محلاتی بود. آن دوره‌ی یک ماهه، سنگین‌ترین دوره‌ی آموزش بود. هفت صبح تا شش بعد از ظهر مرتب کلاس بود. بین کلاس‌ها هم ده دقیقه استراحت دو، سه ماه هم رفتم آموزش پادگان امام حسین (ع) که خیلی مشکل بود. در آنجا جسم و روح آدم ساخته می‌شد. ما در شبانه روز دو سه ساعت بیشتر نمی‌خوابیدیم بقیه‌اش آموزش نظامی و راهپیمایی و کوهپیمایی بود یک بار پنج دقیقه‌ای گیر آوردم و آمدم استراحت کنم. یکی از دوستانم گفت: بخواب. من مراقبم فرمانده‌ی گروهان نیاد. چند ثانیه بیشتر طول نکشید. خوابیدم. فرمانده‌ی گروهان برادر نمکی آمد و با بی رحمی یک گلوله مشقی با ژ.3 بغل گوشم شلیک کرد.

 

یک وجب از روی تخت پریدم و تخت هم با من بلند شد. رزم شبانه هم که می‌رفتیم کوه پیاده روی کنیم. خمپاره‌هایی بود که به آنها خمپاره‌ی منور می‌گفتند دستور داده بودند بیست ثانیه‌ای را که این منور روشن است، خیز برداریم و بخوابیم. ما این بیست ثانیه را واقعا می‌خوابیدیم بچه‌ها همدیگر را صدا می‌زدند بلند شو! بلند شو اگر فیلم می‌گرفتند واقعا دیدنی بود. بعضی‌ها هم از شدت خستگی، خوابشان می‌برد و جا می‌ماندند بعضی‌ها هم در حالی که توی ستون راه می‌رفتند می‌خوابیدند. دستور توقف که می‌دادند طرف می‌خورد به نفر جلویی و بیدار می‌شد. گاهی هم از مسیر منحرف می‌شد. یکی از مربی‌ها وقتی دستور نظامی می‌داد می‌گفت: خیز! باید در هر حالتی که بودیم خیز می‌رفتیم یا مثلا می‌گفت: خیز، اگر روی ساختمان هم بودیم باید می‌آمدیم پایین و خیز می‌رفتیم. یکی از مسئولین مربی تخریب بود.

همین که داشت دستور نظامی می‌داد و می‌گفت: چپ دو سه چهار، گفت: چپ ، دو، سه، چار، پا، ره ما فکر می‌کردیم همان چپ دو سه چهار را می‌گوید، کسی حواسش نبود تعدادی را جدا کرد و گفت: «برویم گلستان صفایی کنیم و برگردیم» ! یک جای پادگان، منطقه‌ی بود پر از تیغ گفت: «خب لباس‌هاتونو در بیارین برید ببینیم قل خوردن بلد هستید؟ این بنده خداها، صد متری را قل خوردند اگر هم حرکت نمی‌کردند. توی پهلوهاشان می‌زد. بیچاره‌ها غرق خون برگشتند بعدا شنیدم این مربی شهید شده اسمش را یادم نیست.

بچه‌ها باید ساخته می‌شدند. برای همین پادگان نهایت سخت گیری بود. بچه‌ها باید چنان ساخته می‌شدند که اگر چهار روز هم توی خط مقدم به آنها غذا نمی‌رسید. قدرت تحمل کردن را داشته باشند. روزه می‌گرفتیم سحر بیداری می‌شدیم و دیگر نمی‌خوابیدیم می‌رفتیم صبحگاه بعد می‌گفتند توی زمین صبحگاه از اول تا آخر قل بخوریم. بعضی‌ها حالشان به هم می‌خورد بعضی‌ها سرشان گیج می‌رفت و بعضی‌ها هم بی هوش می‌شدند.

مسئولیت اعزام نیرو

برگشتم ورامین یک سال از شروع جنگ گذشته بود که مسئول اعزام نیروی بسیج مرکزی شدم. قبل از من هم آقای کاشانی این مسئولیت را بر عهده داشت. آقای کاشانی اعزام شده بود به جبهه و هیچ کس نبود که کار را انجام دهد من فرم‌ها را مطالعه می‌کردم پنج صبح شروع می‌کردم به کار تا دوازده شب. بخش گزینش کار را به من دادند. محل گزینش و اعزام نیرو آن موقع کارخانه قند ورامین بود یک دو نفر کنار من بودند ولی آنقدر فعال نبودند که بتوانند شبانه روز کار کنند.

خودم چون مسئولیت را پذیرفته بودم، به صورت شبانه روزی کار می‌کردم هفته‌ای شصت تا هفتاد اعزامی به جبهه داشتیم. از بین این افراد، افراد کوچک سال بودند، جوان و میان سال و پیرمرد هم بودند همه نوع اعزام به جبهه داشتیم و لطفش همه همین بود. مثلا دانش آموزان یک مدرسه، پنج شش نفری با هم صحبت می‌کردند و می‌گفتند برویم جبهه می‌آمدند، آموزش می‌دیدند و اعزام می‌شدند.

من پرونده‌ها را آماده می‌کردم تا‌آخر هفته که موقع اعزام بود، تهران - گزینه کل- برگه‌هایی را که امضای من بود، قبول می‌کردند. هر کدام نبود، قبول نمی‌کردند. همه جمع می‌شدند، می‌رفتند لشکر 27 آن موقع تیپ محمد رسول‌الله(ص)بود. تیپ دیگر، تیپ10سیدالشهداء(ع) بود که بعدها لشکر شد. همه را جمع می‌کردند، می‌بردند جایی که لانه جاسوسی آمریکا بود. همه را از آنجا می‌بردند برای جبهه.

از اطراف تهران، همه اعزامی‌ها می‌رفتند لانه جاسوسی. مثلاً 1500نفر می‌شدند و بعد اعزام می‌شدند مستقیم به جبهه. همه جور افرادی برای اعزام می‌آمدند. بعضی‌ها را که مثلاً اگر دو یا سه ماه کم داشتند، اگر هیکل بزرگی داشتند، اشکالی نمی‌گرفتیم. مثلاً طرف تا پانزده سال اگر سه ماه کم داشت ولی درشت هیکل بود، می‌گفتیم خوب این سه ماه را آموزش می‌بیند و بعد هم سنش قانونی می‌شود.

 کسی هم نمی‌تواند بگوید چرا؟ ولی بعضی‌ها بودند: مثلا یک سال سن آنها کم بود، جثه کوچکی هم داشتند. به آنها جواب رد می‌دادیم. می‌آمدند پشت در بسیج مرکزی می‌نشستند و گریه می‌کردند. با عشق و علاقه‌ای که داشتند، جواب منفی را که از ما می‌شنیدند، اصلاً پژمرده می‌شدند. ما می‌گفتیم اگر می‌خواهید اعزام شوید، یک مدت بسیج بروید.

با آموزش نظامی آشنا بشوید، بعد که کاملاً آموزش نظامی را یاد گرفتید، فرمانده پایگاهتان یک نامه بدهد، پدر و مادرتان هم رضایت بدهند، ما اعزامتان می‌کنیم. به این بهانه ردشان می‌کردیم. ولی دوباره می‌آمدند. بعضی‌ها خیلی سمج بودند. یعنی شور و علاقه به جبهه در تمام وجودشان حس می‌شد. ولی در مقابل بعضی‌ها هم بودند در جامعه که انگار نه انگار جنگی هست. حتی بعضی اوقات مسخره می‌کردند. ما در شرایط بحرانی بودیم. عراق سی تا از شهرهای ما را گرفته بود. باید پس می‌گرفتیم. حضرت امام (ره) گفته بود: «رفتن به جبهه مانند نماز، واجب است» در مقابل، بعضی‌ها حتی از روستاهای دور افتاده خودشان را می‌رساندند تا اعزام شوند.

از روستاهایی مثل جلیل‌آباد یا روستای مامازند و مثلاً روستای ده امام، پشت سر هم می‌آمدند برای ثبت نام. ما هم باید تحقیق می‌کردیم و یکی‌یکی روستاها را برای تحقیق می‌رفتیم. محورهای تحقیقات هم متعدد بود. مثلاً در زمینه خانوادگی که خانواده سلامتی داشته باشند. یا مسائل عقیدتی و سیاسی و محور مسائل اخلاقی که در این مورد، باید فرمانده پایگاه و دو نفر از اهالی هم تأییدش می‌کردند. اگر دو نفر از اهالی می‌گفتند، مشکلی ندارد و از نظر اخلاقی سالم است، ما هم تأییدش می‌کردیم و اعزامش می‌کردیم.

تا زمانی که من در بسیج مرکزی بودم، اعزامها در هفته کمتر از سی نفر نمی‌شد. اما مواقعی هم بود که به هفتاد نفر می‌رسید. اعزامها را هم اعلام می‌کردیم و هر ده یا دوازده روز یک بار، تویوتا را پرچم می‌زدیم و می گذاشتیم جلو و مارش عملیات می‌زدند و افراد را در اتوبوسها سوار می‌کردیم و در شهر دور می‌زدیم. باید به اهالی شهر نشان می‌دادیم که اینها احساس مسئولیت می‌کنند تا دیگران هم از خواب غفلت بیدار شوند. همین زمینه‌ای می‌شد که یک عده دیگر آماده می‌شدند برای جبهه بسیجی‌ها را که در شهر می‌گرداندیم خانواده هایشان هم برای خداحافظی می‌‌آمدند.

آن زمان عده‌ای هم بودند که کم سن و سال بودند و شناسنامه خودشان را دستکاری می‌کردند. من متوجه می‌شدم. اتفاقا شکل و قیافه طرف هم نشان می‌داد. ریش و سبیل نداشت یا صدایش نازک بود یا جثه‌اش کوچک بود. من سن و سالها را می‌شناختم و پانزده، شانزده ساله‌ها را اعزام می‌کردم. مثلا شهید نافعی که برادر بزرگتر از خودش هم شهید شده بود اول خانواده‌‌اش موافقت نمی‌کردند، برود. نمی‌دانم چطور رضایت خانواده را گرفتار بود آمد بسیج مرکزی. شناسنامه‌اش را که دیدم متوجه شدم، دستکاری کرده. گفتم: چرا توی شناسنامه‌ات دست بردی؟ نمیشه! سنت کمه! گفت: آخه من آموزش دیدم بلدم.

خانواده‌ام را راضی کردم. رضایتنامه گرفتم برید، بپرسید. یک جلسه با موتور رفتم خانه‌شان دیدم یک خانه ساده و کوچکی است. اسباب و اثاثیه مختصری داشتند. نشستم و یک چایی هم خوردم و بعد متوجه شدم خانواده‌اش روحیه خیلی خوبی دارند. با اینکه یک شهید هم دادند برای اعزام پسر دومشان زیاد مشکل ندارند. آمدم بسیج مرکزی و ترتیب اعزامش را دادم.

دستکاری شناسنامه برای اعزام به جبهه

یکی از کسانی که از طرف من اعزام شد شهید "علیرضا حسن "بود از بچه‌های منطقه کارخانه قند ورامین. سنش برای اعزام شش ماه کم داشت. طبق دستوری که از منطقه تهران به ما داده بودند، اعزامی‌ها باید حداقل پانزده سال تمام داشته باشند. گفته بودند اصلا کمتر از پانزده سال اعزام نکنید. به علیرضا گفتم: شرمنده‌ام، نمی‌تونم. آمد توی اتاق من. دیدم شروع کرد به گریه کردن. گفت: عیب نداره. اگه می‌خوای اعزام نکنی، نکن. ولی من روز قیامت جلوتو می‌گیرم.

اونجا می‌گم که می‌خواستم برم جبهه، رضایت پدر و مادرم رو هم گرفته بودم ولی آقای جعفری منش نگذاشت. گفتم: برو اثر انگشت پدر و مادرت رو هم بزن روی کاغذ، بردار بیار. امضا به درد نمی‌خوره. امضا شاید جعلی باشه. رفت و دو تا اثر انگشت هم روی کاغذ زد و آورد. گفتم: مطمئنا اثر انگشت خودشونه؟ گفت: آره. من دروغ نمی‌گم. گفتم: باشه برو پرونده تشکیل بده. رفت و تشکیل پروند داد و در اولین فرصت اعزامش کردم. به قدری خوشحال شده بود که می‌خواست پرواز کند.

جوانترین کسی که اعزام کردم، اسمش را یادم نمی‌آید اما تا آنجا که ذهنم یاری می‌کند، کسی بود که شناسنامه‌اش را دستکاری کرده بود. از 14 سال شناسنامه‌اش را خط زده بود و رسانده بود به 15 سال. من تا شناسنامه را نگاه کردم، متوجه شدم. گفتم ما نمی‌توانیم اعزام کنیم. اهل یکی از روستاهای ورامین بود. گفت: به خدا بابامو میارم، مامانمو میارم. من پونزده سالمه، اونا شناسنامه رو دیر گرفتن. از روی المثنی کپی بگیر، بیار من قبول می‌کنم. خودم یادش دادم تا رفت المثنی گرفت و ردیف کرد. آماده کرد و بعد از دو هفته آمد. با یک چهره خندان. فتوکپی را تحویل داد و فرمش را هم پر کرد. حاضر شد برای جبهه در حالی که چهارده سال داشت. البته چهارده سال هم نمی‌خورد. چون خیلی بچه سال بود.

می‌گفتند اعزامش نکن، خلافکار است

در منطقه کارخانه قند ورامین جزو اشرار به حساب می‌آمد آدم سلامتی نبود. همه می‌دانستند که چاقوکشی می‌کند و مواد مخدر مصرف می‌کند، مشروب هم می‌خورد. خلاصه جزو لات‌های محل بود. یک روز همکارم محمد جمالی آمد و گفت کسی به من گفته است می‌خواهد برود جبهه با این اسم. گفتم: چه جور آدمیه؟ گفت: حقیقتا آدم درستی نیست. از هرکسی توی کارخونه قند بپرسی، بهت می‌گن. فکری کردم و گفتم: پس ولش کن. برو بگو نمی‌شه. اصلا نمی‌خواهد بهش بگی. پی قضیه رو نگیر. همچین آدمی رو نمی‌تونیم بفرستیم. دوباره جمالی را واسطه فرستاد. گفتم بگو بیاید.

بعد از ساعت اداری، جلوی در با هم صحبت می‌کنیم. این پیغام را دادم و با خودم فکر کردم چون درشت اندام بود. حتی محض احتیاط یک کلت هم بستم به کمرم که اگر خطری تهدیدم کرد، استفاده کنم. ساعت چهار آمد جلوی در بسیج. با آن هیکلش، سرش را انداخته بود پایین و دست به سینه ایستاده بود. باورم نشد. مظلومانه صحبت می‌کرد. طوری بود که با خودم فکر کردم، این کسی نیست که آقای جمالی گفته. اما از نشانه‌هایی که جمالی داده بود، فهمیدم خودش است. حدود یک ربع با هم صحبت کردیم. آخرش گفتم: با توجه به مسئولیتی که به من دادن فعلا نمی‌تونم اعزام کنم.

گفت: من با ارتش چند بار رفتم. ولی این دفعه می‌خوام با بسیج برم. گفتم: بسیج با ارتش چه فرقی داره. ما اعزاممون قوانین خودش رو داره. نمی‌تونم هر بی سر و پایی رو اعزام کنم. نا امید شد، گفت: باشه. ما هم خدایی داریم. بالاخره درست می‌شه. مدتی ساکت رفت و آمد می‌کرد. از زمانی که تصمیم گرفته بود اعزام شود نشنیده بودم خلافی انجام داده باشد. دوباره جمالی پیغامش را آورد که به جعفری منش بگویید اعزامم کند گفتم بگو خودش بیاید. بیرون که رفتم دیدم کنار در سنگر بسیج مرکزی تکیه داده است به دیوار و یک شلوار بسیجی پوشیده. شنیده بودم باستانی کار است. هیکلش عضلانی و قوی بود. با خودم گفتم، این شلوار را از کجا آورده؟ آمد جلو، سلام کرد و گفت: برید بپرسید، من دیگه آدم قبلی نیستم. شما بنده خدا هستید. من هم بنده خدا هستم. من به خدای خودم قول دادم. باید برم.

شش هفت سال از من بزرگتر بود گفتم، الان نمی‌توانم اعزامت کنم. بگذار فکرهایم را بکنم ببینم با این شرایط می‌توانم اعزامت کنم یا نه؟ بعد که رفتم یاد حرف شهید محلاتی افتادم که گفته بود: برادرای گزینش! نکنه کسی توی گزینش خدا قبول بشه اما توی گزینش بسیج و سپاه رد بشه. دوباره خواستمش باید مطمئن می‌شدم و خیالم کاملا راحت می‌شد. گفتم باید تمام نمازهای جماعت شرکت کنی و شب به شب هم بیایی بسیج کارخانه قند ساعت بزنی و بعد بروی خانه. قبول کرد. هر شب هم می‌آمد ساعت می‌زد. یک چایی با هم می‌خوردیم و می‌رفت. سه هفته گذشت دوباره به جمالی پیغام داده بود که می‌خواهد برود جبهه.

اعزامش کردم و توی پرونده‌اش نوشتم: مشروط مسئولین سپاه که همراه گروه‌های اعزام می‌رفتند اعتراض کردند گفتند، این سابقه‌دار است. گفتم هر اتفاقی بفتد من مسئولیتش را به عهده می‌گیرم. گفتم اگر خطایی مرتکب شد فقط به من زنگ بزنید. بعد از چند هفته دیدم زنگ نزدند. خیالم راحت شد. چند روز از مهرماه سال شصت و یک گذشته بود. اسمش را از بلندگو شنیدم. باورم نمی‌شد. بلندگوی بنیاد شهید داشت اسم شهدا و مفقودالاثرها را اعلام می‌کرد. انگار برق مرا گرفته بود. با خودم گفتم: عجب! عجب! آنها که دم از اخلاص و جبهه و نماز می‌زنند، می‌روند جبهه شهید نمی‌شوند. این تا رفت شهید شد!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها