خاطراتی که یک دیده بان از روزهای مقاومت دارد بسیار زیبا و شنیدنی است. به خصوص آنکه راوی از حافظه خوبی برخوردار باشد. آنچه پیش روی شماست خاطرات جانباز سرافراز "عباس مجابی" از روزهایی است که در جنوب و غرب کشور با دشمن در حال نبرد بوده است:
من از ابتدای جنگ در منطقه بودم. خواهرم ساکن آبادان بود. من برای دیدن خواهرم به آبادان رفته بودم که جنگ شروع شد. یک روز متوجه شدیم که هواپیماها روی سر شهر پرواز میکنند و بعد هم صداهای وحشتناکی شنیده میشد که همه مردم را به وحشت انداخته بود. تقریبا همه مردم روی پشتبامها رفته بودند که ببینند چه خبر شده. هواپیماها دیوار صوتی شهر راشکسته و چند نقطه شهر را بمباران کرده بودند. صدای انفجارها زیاد و زیادتر میشد.
مسیر کوچههای شهر هم طوری بود که سر کوچهها رو به خاک عراق و ته کوچهها در امتداش قرار داشت. ما فکر میکردیم که عراقیها دوربینهایی دارند که از آن طرف اینجا را میبینند و میزنند. بنابراین وقتی میخواستیم از کوچهها رد شویم دولا دولا یا سینه خیر رد میشدیم.
وقتی دیدم زن و بچه مردم کشته میشوند، داد و بیداد کردم که خواهرم را هرچه زودتر از آبادان ببرم بیرون. وقتی خواهرم از شهر خارج شد گفته بود تا برادرم نیاید من هم نمیروم. لاجرم من هم رفتم و وقتی خواهرم را در اهواز مستقر کردیم با شوهرخواهرم برگشتیم در کوچهها میدویدیم و میدیدیم که از هر خانهای یک انفجار بلند میشود و مردمش میمیرند. با یک مصیبتی مردم را از زیر آوار بیرون میکشیدیم. واقعا صحنههای وحشتناکی بود...
برخورد خانواده
از اول نگاهم با خانواده فرق میکرد. قبل از انقلاب هم در جریان انقلاب، فعالیتهای اصلی داشتم و اولین تظاهرات دانشآموزی اسلام شهر را من به همراه دو دانشآموز دیگر برنامهریزی کردیم. چون در خانواده من به عنوان یک فرد سیاسی مطرح بودم تقریبا از مسائل طرد شده بودم و کسی به کار من کار نداشت.
حتی پدرم دوبار من را از خانه بیرون کرد؛ یک بار وقتی که ساواک به خانه ما ریخت و من در خانه نبودم و یک بار هم بعد از پیروزی انقلاب. خانواده به چشم یک انسان آشوبگر و شلوغ به من نگاه میکردند بنابراین حساسیتی روی من نداشتند که چه کار میکنم و چه نمیکنم.
12 ساعت یک لنگهپا و درس دیده بانی
در آبادان یک ستاد تشکیل شده بود به نام ستاد مسجد 9 که به مردم کمک میکرد. من در آنجا عضو شدم و خواستم در آبادان بمانم و بجنگم.
بنیصدر ملعون به ارتش دستور داده بود که به سپاه و بسیج حتی یک گلوله فشنگ هم ندهد. البته دو نفر ارتشی به نامهای سرهنگ «شکرریز» و سرهنگ «کیتری» خارج از قوانین با بچههای سپاه همکاری میکردند. ما در آن ستاد یک دیدهبان داشتیم به نام شهید «بهرام کیارشی».
بچههای سپاه در آن زمان خیلی از امکانات را نمیشناختند؛ مثلا وقتی میگفتند: صدمتر کم کن، دویست متر بده به راست، خمپاره را همراه با جا برمیداشتند و صد متر میبردند عقب و دویست متر میآوردند به سمت راست و بعد شلیک میکردند. کیارشی یک دیدبان ماهر بود و ارتش هم با کیارشی هماهنگ کرده بود. اگر او دستور تیر میداد، توپخانه شلیک میکرد.
یک خمپاره هم به خودش داده بودند که بزند. تشکیلات، من را به دست کیارشی داد تا هم به عنوان دستیار در کنارش باشم و هم دیدبانی را یاد بگیرم.
اولین روزی را که قرار شد به من آموزش بدهد، من را برد سر خیابان، کنار یک دکه گذاشت و گفت: تا من برنگشتم هیچ جا نمیروی. کیارشی رفت و من اول گفتم شاید بیست دقیقهای برگردد، شاید نیم ساعت، شاید 45 دقیقه، شاید یک ساعت و شاید دو یا سه ساعت. نهایتا چهار ساعته برمیگردد. دوازده ساعت گذشت و من یک لنگهپا همانجا ایستاده بودم. وقتی برگشت، من خیلی عصبانی بودم. تا خواستم چیزی بگویم، گفت: این هم درس بود و هم آموزش.
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی اینکه یک دیدبان خوب کسی است که در درجه اول حوصله و صبر داشته باشد. اگر تو اینجا نمیماندی و رفته بودی به درد من نمیخوردی. بعضی وقتها یک دیدهبان 24 ساعت از جایش جم نمیخورد تا یک صحنه را شکار کند و دستور شلیک بدهد.
با شجاعتش دشمن را شکار و منهدم میکرد
کیارشی یک بار به قدری جلو رفته بود که دقیقا گرای خودش بود. به توپ خانه دستور آتش داد. توپ خانه وقتی گرا را گرفت، دید گرای خود کیارشی است. به کیارشی اعلام کرد که این گرای خودت است! کیارشی هم گفت: شما کاری نداشته باشید. اینجا را بزنید. وقتی توپخانه شلیک کرد، کیارشی در زیر یک تانک سوخته قرار داشت و از آنجا گرا میداد و درست میخورد به هدف. شجاعت این مرد در حدی بود که معمولا بیش از حد به دشمن نزدیک میشد. جوری که اگر گرا میداد، دقیق بود و با شجاعتی که داشت، دشمن را منهدم میکرد، وجود این آدم برای سپاه خیلی ارزش داشت.
هامامی کلاتهای
اوایل جنگ در کردستان پاسدارها خیلی مظلوم بودند. سر عدهای از پاسدارها را با موزاییک میبریدند؛ حتی گاهی اوقات در عروسیها جلوی پای عروسشان سر پاسدار میبریدند. اگر ما میخواستیم عملیاتی انجام بدهیم بدون کمک خود بومیها خیلی سخت میشد. بنابراین از میان بومیها یک گروه تشکیل شد به نام «پیشمرگان مسلمان کُرد» و فرماندهی آنها را یک نفر به نام «محمدامین رحمانی» به عهده گرفت که کردها «هامامی کلاتهای» صدایش میکردند.
من زمانی که مجروح بودم و در بیمارستان نجمه خوابیده بودم با محمد امین رابطه برقرار کردم و با هم دوست شدیم. یک روز وقتی محمد امین بچهاش را روی پایش گرفته و جلوی در خانهاش نشسته بود یک نفر نامهای به دستش میدهد تا برایش بخواند. همانطور که نامه را میخوانده با کلت به سرش شلیک و شهیدش میکنند.
نکته اینجاست که وقتی گلوله کلت به مغز میخورد فرد باید در جا بمیرد، اما این شهید ثانیههایی پس از اینکه مغزش منفجر میشود، بچهاش را زمین میگذارد. بعد حمله میکند تا موتور سوار را بگیرد. حدود سه قدم هم میدود، اما بعد شهید میشود. این شهادت باعث شد که سمت و سوی جبههام تغییر کند و خودم را از جنوب ایران به سمت غرب کشور بکشانم و فعالیت و جبههام را غرب انتخاب کنم؛ دقیقاً به خاطر اینکه جای رحمانی را پر کرده باشم.
منظم و فوق العاده مقرراتی
آقای لطفیان آدم فوقالعاده منظمی بود. از همان روزهای اول بسیار مقرراتی و منضبط بود. او بعد از فرماندهی قرارگاه حمزه، مدتی مسئولیتی نداشت. در همان موقع صبح زود بلند میشد و در پارک قدم میزد تا حالت نظامیاش را حفظ کند. وقتی دوباره به سپاه برگشت، قرار شد من و «فرهاد نظری» با هم برویم دیدنشان تا برگشت دوباره ایشان به سپاه را تبریک بگوییم.
عروسیه من کیه؟
«خزایی» یکی از دوستان نزدیک من بود که در آن زمان زن و بچه داشت، دخترش را بغل میکرد و میگفت: بابا، عروسی من کی هست؟ دخترش هم جواب میداد: وقتی شهید بشی. من خیلی ناراحت میشدم و میگفتم: حاج کاظم، اینا چیه به بچه ات یاد دادی؟ گفت: باید یادشون بمونه. جالب اینجاست که ما وقتی میرفتیم منطقه و بچهها تیر و ترکش میخوردند و نقش زمین میشدند به بچهها میگفت: مشتتو بالا کن تا دشمن فکر نکنه همینطوری رفتی و وقتی بچهها مچشان را بالا میکردند ازشان عکس میگرفت و میگفت: برای یادگاری. هیچ وقت از من جدا نمیشد. میگفت: من با این سیدم. هرجا سید هست من هم همانجا هستم.
در یکی از عملیاتها باید در دل دشمن عملیات میکردیم. دیدم خزایی با من نیست. برگشتم عقب. یک خاکریز بود که در تیررس مستقیم دشمن قرار داشت. دیدم خزایی روی خاکریز افتاده.
موقعی که رسیدم بالای سرش، اولین حرفش این بود که دوربینم را دربیاور و یک عکس از من هم بگیر. من هم عین همان حالتی که به بچهها میگفت، عکسش را گرفتم.(فارس)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم