در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
آن روزها شب را با التماس و درخواست از پدر و مادر به رختخواب میرفتیم که شما را به خدا مرا هم برای سحری بیدار کنید و گفتن این خواهش همانا و درست بموقع و خود به خود بیدار شدن همان! فقط کافی بود رادیو روشن باشد و آن صدای جادویی حزنانگیز یا نویدبخش... نمیدانم آن صدایی که انگار ندا میداد از خواب بیدار شوید در خانه بپیچد، آن وقت اگر خواب هفت پادشاه را هم که میدیدی بیاختیار از خواب میپریدی.
رادیو روشن بود و مادر را میدیدی که کنج آشپزخانه یک چشمش به ساعت است و یک چشمش به غذایی که گرم میشود و اهل خانه که یک به یک از خواب بیدار میشوند.
رادیو روشن بود، ساعتی بعد نشسته بودیم کنار سفره و آنقدر ذوق عجیبی داشتیم از اینکه نیمه شب انگار دسته جمعی شام میخوریم و از حس همرنگ آدم بزرگها شدن دلمان غنج میرفت. رادیو روشن بود و آن صدا همچنان در گوشمان بود و چه حس خوبی داشت.
رادیو جزو ملزومات بود آن روزها بخصوص وقت سحر. اگر نبود کمیتمان لنگ بود اصلا و باید که مابین دعای ابوحمزهای که پخش میشد میشنیدیم کسی بگوید: «روزهداران عزیز تا اذان صبح به افق تهران 15 دقیقه باقی است.»
پدر سفارش میکرد چای.مادرم نگران خواهر و برادرها بود که برسند به خوردن غذایشان، که قوت داشته باشند و رادیو همچنان روشن بود و زمزمه آرام آن دعا در گوشمان بود و باز هم کسی پیدایش میشد که یادآوری کند تا اذان صبح به افق تهران چقدر مانده و چه دوستش داشتیم و عادت کرده بودیم به صدایش.
این روزها فکر میکنم چقدر دوست دارم رادیو روشن باشد و چقدر دوست ندارم خودم دقیق بدانم ساعت چند است و چقدر مانده تا اذان، چقدر دوست دارم رادیو روشن باشد و صدای آرام رادیو در کنج خانه بپیچد و تا سقف بالا رود و ببینم که اهل خانه یکی یکی از اتاقهاشان بیرون میآیند و به ساعت نگاه میکنند و آن صدای دلنشین را دوباره بشنوم که بگوید روزداران عزیز و ما همه دسته جمعی به ساعت دیواری نگاه کنیم.
گرچه شاید این روزها به عادت، کمی از لزوم روشن بودن رادیوهایمان در سحرهای ماه رمضان کم شده باشد، اما خوب که فکر میکنم دوست دارم رادیو روشن باشد. آخر لحظههای خاطرهانگیز سحرها گره عجیبی خورده است با رادیو و صدای زمزمه دعای ابوحمزه و تکرار جملههایی که با اللهم آغاز میشوند و صدای کسی که میگفت روزهداران عزیز... و این روزها همچنان مشتاقم رادیو روشن باشد و خواستار همان سحرهای خاطرهانگیزم. همانگونه که وقت افطار سر سفره رنگین مادر عادت کرده بودیم به روشن بودن تلویزیون و دیدن و شنیدن و انتظار کشیدن لحظه اذان و چشم بستن و آرزو کردن و آرزو کردن...
شاید این تقسیمبندی بسیار مناسبی برای این روزها نباشد، چرا که چند سالی است تلویزیون نیز پا به پای رادیو برنامههای ویژه سحر را تولید و پخش میکند و همین سال پیش بود انگار که یکی از شبکهها برنامه زندهای پخش میکرد و مجری بشدت سعی داشت تداعیکننده همان روزهای خاطرهانگیز و همان صدایی باشد که میگفت روزهداران عزیز.
اما از شما چه پنهان هرچه کرد نشد و دوباره و از آغاز، دلم خواست رادیو روشن باشد و سحرها رنگ و بوی همان سحرهای کودکی را بگیرد، رادیو روشن باشد و مادر را ببینم که چشمش به ساعت است و حواسش پی رادیو و پدر را ببینم که چشمش به ساعت است و گوشش به رادیو که چقدر مانده تا اذان صبح به افق تهران.
بزرگ شدهام، آنقدر بزرگ که کودکی بخواهد برای سحری بیدارش کنم و من دوست دارم رادیو روشن باشد، زمزمه دعا توی خانهام بپیچد و کسی بگوید: «روزهداران عزیز تا اذان صبح به افق تهران...» ...(جام جم - ضمیمه قاب کوچک)
پروانه عبداللهی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: