در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مردی که بیشتر از 120 پرواز جنگی داشت. خودش گفته بود: «اگر هواپیما بال نداشته باشد، خودم بال در آورده و بر سر دشمن فرود می آیم و هرگز تن به اسارت نخواهم داد.» در قسمت قبل به بخشی از گفت و گو با همسر شهید دوران، سرکار خانم نرگس خاتون(مهناز) دلیرروی فرد"، اشاره شد، در اینجا ادامه مصاحبه و روزهای پس از شهادت شهید دوران را با هم می خوانیم.
امان از روزهای سخت بدون عباس
جنگ مثل کابوس است، بدتر از کابوس است. کابوسی که همه دچارش شدند؛ زن و مرد، پیر، جوان. خانواده دوران هم دست کمی از بقیه ندارند. جنگ، دست مرد را می گیرد و او را از همسرش دور می کند، در فاصله ای از زمین تا آسمان و بعدها آنقدر دور که دست زن، هیچ وقت به مردش نمی رسد.
مهناز دلیرروی در رابطه با روزهای فقدان همسرش می گوید: سخت ترین روزها برای من همان روزهای اول بعد از شهادت بود. روزهای خیلی بدی بود حال و هوای خودم را نمی دانستم و متوجه نشدم این روزها چگونه گذشت. مراسمی گرفتیم. بچه ام کوچک بود از فشار عصبی دوستش نداشتم و نمی توانستم به امیر رضا شیر بدهم . با گذر زمان به خودم آمدم امیر را دوست داشتم و به خود می بالیدم که یادگاری از او دارم خدا را شکر کردم. اگرچه امیر رضا جای او را نمی گیرد. اما نسل شهید و افتخار ملت ایران است خصوصا که او یادگار، افتخار و تاج سر من بود. خدا را شکر می کنم که امیر رضا هست.
دوران بعد از عباس دوران سختی بود. تک تک صحنه ها عین صحنه تلوزیون در صفحه ذهن من هویداست. خاطره تلخ اولین روز به آمادگی رفتن پسرم بسیار روز بدی بود. روز اول آمادگی رفتن امیر رضا روز سختی برای من بود همه بچه ها با پدر و مادرشان شاد و خرسند آمده بودند و عکس می گرفتند و بغض راه گلوی مرا گرفته بود علی رغم اینکه در طول این مدت خانواده من مرا ترک نکردند و مورد حمایت خود قرار دادند اما من از تنهایی و نبود عباس آزرده شدم. آن روز یکی از سخت ترین روزهای زندگی بود. امیر رضا پر شور و نشاطی بود خیلی خوش اخلاق و خنده رو و احساسات غریبی روز اول آمادگی را داشت.
عباس خیلی دوست داشت محل زندگی مان تهران باشد ولی من به دلیل وابستگی به خانواده و شرایط سنی و بچه کوچک در شیراز ماندگار شدم. بعد از شهادتش مشکلات زیادی به وجود آمد.
هفت سال با خانواده ام زندگی کرده بودم شبانه روز با خانواده بودم و مادرم زحمت بزرگ کردن امیر را کشید در حد بی نهایت کمک من بودند خانواده در آن شرایط خیلی حمایتم کردند.
وقتی امیر به کلاس اول رفت از خانواده جدا شدم و به طور مستقل زندگی کردم دیگر خودم غذا درست می کردم گفتم امیر باید تخت و اتاق خودش باشد اوهم نبود پدر را خیلی سخت نگرفت بیشتر از امیر خودم تحت تاثیر فقدان عباس بودم.
حالا امیر رضا عقد کرده و در شرف ازدواج است. او مهندسی پلیمر خوانده، 7 سال است که استخدام رسمی شرکت نفت است. انتخاب عروس شهید دوران برایم مهم بود. مخصوصا در شرایطی که تنها زن گرفتن مسئله مبدا و بنیانی نیست. موقعیت اجتماعی شوهرم برایم مطرح بود. عروس شهید دوران مادر نسل آینده شهید دوران است.
امیر رضا تنها یادگار شهید دوران است و انتخاب همسر مناسب برای او یکی از سخت ترین کارها بود او 4 سال برای یافتن گزینه مناسب تلاش کرد. به فضل خدا همان ایده آلی که داشتیم بالاخره یافت شد. پسرم امیر، فرد معمولی نبود او فوق العاده پسر خوبی، کاری و خوش لیاقت است همه دوستش دارند.
شهید دوران در اوقات فراغتش چه می کرد؟
شهید دوران در اوقات فراغت یا روزنامه می خواند یا اخبار دنیا را گوش می داد. سرش را روی کاناپه می گذاشت و از رادیو دو موج اخبار دنیا را گوش می داد در غیر این صورت با امیر بازی می کرد. دوست داشت برای اولین تولد امیر 100 نفر مهمان دعوت کنیم.
او این اواخر ناراحتی معده داشت و معده اش خونریزی کرده بود اگر چه به خاطر تصادفی در سال 55-54 پلاتین در پایش بود اما به عشق وطن پرواز می کرد و به غذا و خودش نمی رسید.
در مورد جنگ که حرف می زد با شور و هیجان اظهار نظر می کرد . سخت ناراحت اوضاع وطن بود، حق هم داشت چرا که صحبت بر سر آرمانش بود.
زیاد همدیگر را نمی دیدیم زندگی من در سه سال خلاصه شد اما آن سه سال به همه زندگی ها می ارزد و من معتقد بودم که بدون اراده خدا برگ از درخت نمی افتد.
حتی در نامه ای که در تاریخ هشتم تیرماه سال60 برای من نوشته بود به این قضیه ذکر کرده بود که: "دلم نمی خواهد از سختی ها با همسرم حرفی بزنم. دلم می خواهد وقتی خانه می روم جز شادی و خنده چیزی با خودم نبرم؛ نه کسل باشم، نه بی حوصله و خواب آلود، تا دل همسرم هم شاد شود. اما چه کنم؟ نسبت به همه چیز حساسیت پیدا کرده ام. معده ام درد می کند. دکتر می گوید فقط ضعف اعصاب است. چطور می توانم عصبانی نشوم؟ آن روز وقتی بلوار نزدیک پایگاه هوایی شیراز را به نام من کردند، غرور و شادی را در چشم های همسرم دیدم.
خانواده خودم هم خوشحال بودند. حواله زمین را که دادند دستم، من فقط به خاطر دل همسرم گرفتم و به خاطر او و مردم که این همه محبت دارند و خوبند، پشت تریبون رفتم. ولی همین که پایم به خانه رسید، دیگر طاقت نیاوردم. حواله زمین را پاره کردم، ریختم زمین. یعنی فکر می کنند ما پرواز می کنیم و می جنگیم تا شجاعت های ما را ببینند و به ما حواله خانه و زمین بدهند؟ باید با زبان خوش قانعش کنم که انتقال به تهران، یعنی مرگ من. چون پشت میزنشینی و دستور دادن برای من مثل مردن است. خیلی خسته ام. دیروز وقتی خبر انفجار دفتر حزب ریاست جمهوری را آوردند، می خواستم سرم را بکوبم به دیوار. ده ماه از جنگ رفته و ما این همه خلبان - چه فرقی می کند، کم تجربه یا کارکشته - از دست داده ایم با هواپیماهای گران قیمتی که پودر شدند، انگار با تمام دنیا داریم می جنگیم"
افتخار با همه سختی هایش
صحنه جنگ طوری نبود که همه بتوانند بروند، این جرات را همه ندارند. همه شهدا قهرمانند من همان موقع در اولین سالهای شهادت دوران هم گفتم، در این جنگ از ده ساله به بالا همه قهرمان ملی اند. من ایمان دارم تمام شهیدان انتخاب شده بودند و هر کس همسر اینها شد نیز انتخاب شده است آن سه سال زندگی با عباس برای من از 300 سال زندگی پر بار تر بود.
عباس و شهادت قهرمانانه اش باعث سر بلندی من است. با همه سختی ها یی که در این مدت کشیدم. خدا من را برای همسر شهید دوران بودن انتخاب کرد. تا بتوانم مادر تنها وارث این شهید باشم. با گذشت سی سال تمام روزهایی که با ایشان زندگی کردم در خانه ایشان برایم تداعی می شود و به خوابم می اید و مرا راهنمایی می دهد.
می گویند درگذشتگان حرف نمی زنندو با حرکات مفهومشان را می رسانند اما شهید یاسینی پیام همسرم را با کلام به من رساند. چند شب پیش خواب دیدم که شهید یاسینی که با شهید دوران که مانند دو برادر بودند به خوابم آمد و پیام شهید را به من داد و من اگر چه بعد از بیدار شدن ناراحت این خواب بودم اما با انجام توصیه و پیام شهید خوشحالم. او به واقع مرا راهنمایی می کند.
همه سالهای تنهایی ام با اینکه زندگی سختی بود، 30 سال به شهید دوران افتخار کردم و این افتخار همه تألم هایم را می پوشاند اگر داستان زندگی ام را بنویسم کتاب قطوری می شود.
شهید دوران و آثار منتشره
همسر شهید دوران در رابطه با آثار منتشر شده در رابطه با وی می گوید: بر اساس داستان آخرین روزهای زندگی و واپسین مأموریت دوران، فیلم سینمایی ای با نام عبور از خط سرخ در سال ۱۳۷۵ به کارگردانی جمال شورجه ساخته شده است، همچنین کتاب "بال آتش بال خون" بر اساس زندگینامه سرلشکر خلبان عباس دوران توسط انتشارات آجا منتشر شده و شرح تمام احساس من از روز به روز زندگی با شهید دوران تا احاساسم از روبه رو شدن با استخوان هایش در کتاب "آسمان 4: دوران به روایت همسر شهید" به قلم زهرا مشتاق از سوی نشر روایت فتح به چاپ رسیده است.(نوید شاهد)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: