کمی درباره اتهامت توضیح بده.
خانواده من خیلی معمولی و حتی متوسط رو به ضعیف بودند. البته منظورم از نظر اقتصادی است اما خالهام وضع مالی نسبتا خوبی داشت، او فال قهوه میگرفت و به خانه پولدارها رفت و آمد داشت. خالهام از شوهرش جدا شده بود و بچهای هم نداشت و همیشه میگفت دوست دارد مرا خوشبخت کند اما آن خوشبختی فقط یک سراب بود. او کاری کرد که من به اتهام کلاهبرداری زندانی شوم، آن هم کلاهبرداری از پسری که واقعا به من علاقه داشت.
با آن پسر چطور آشنا شدی و چرا از او کلاهبرداری کردی؟
آن پسر اسمش علی بود و تازه از خارج به ایران برگشته بود. پدر و مادرش در نروژ زندگی میکردند اما خودش آمده بود تا کارهای اقتصادیاش را سروسامان بدهد. خالهام از قبل علی و خانوادهاش را میشناخت و با فال گرفتن برای آنها پول خوبی به جیب میزد. او به علی گفت در فالش آمده که باید هر چه زودتر با دختری ایرانی ازدواج کند و بعد هم مرا معرفی کرد البته نه به عنوان خواهرزادهاش بلکه به عنوان دختری ثروتمند که بزودی عازم اروپا خواهد شد. من اصلا نفهمیدم چه شد که وارد این بازی شدم، پدرم اصلا اطلاعی نداشت و مادرم فقط حدس میزد خالهام برایم نقشههایی کشیده اما نمیدانست ماجرا از چه قرار است. من با وعدههای خالهام خام شدم و به هوای پول و ثروت، رابطهام را با علی شروع کردم و همه چیز را دروغ گفتم از تحصیلات تا دارایی و هرچیز دیگر که فکرش را بکنید، بعد از مدتی علی واقعا عاشق من شد و آن وقت بود که به توصیه خالهام مرحله بعدی نقشه را اجرا کردم و چند روزی سراغ علی نرفتم و بعد هم به او گفتم مشکل مالی بدی برایم پیش آمده است. او هم برای کمک به من 25 میلیون تومان نقد تحویلم داد و از آن به بعد من خودم را ناپدید کردم. خالهام هم همینطور وقتی علی ماجرا را فهمید، شکایت کرد و ماموران از طریق خالهام، مرا بازداشت کردند.
برای خالهات مشکلی پیش نیامد؟
او مدت کوتاهی بازداشت بود اما با وثیقه آزاد شد.
پدر و مادرت وقتی فهمیدند چه کردهای، چه واکنشی نشان دادند؟
پدرم اگر دستش میرسید، سرم را میبرید، مادرم هم خیلی عصبانی بود. هر دو با خالهام دعوای سختی کردند اما او برای اینکه خودش را کنار بکشد، مدتی از تهران رفت و در بندرانزلی خانهای برای خودش کرایه کرد. این وسط من ماندم و حکم زندان و بیآبرویی.
چطور شد که تصمیم گرفتی زندگی سالمی را در پیش بگیری؟
من از اول هم خلافکار نبودم فقط از روی نادانی و جوانی گول خالهام را خوردم. وقتی از زندان بیرون آمدم، پدرم مرا تقریبا در خانه حبس کرد، دیگر حق نداشتم تنهایی بیرون بروم یا سراغ دوستانم را بگیرم. او گفت باید آنقدر در خانه بمانم تا شوهری برایم پیدا بشود. این روال یک سال ادامه داشت تا اینکه دانشگاه قبول شدم، پدرم البته با کنکور دادن من مخالف بود اما مادرم با اصرار او را راضی کرده بود. بعد از دانشجو شدنم، اوضاع برایم بهتر شد و کمکم جرات کردم بگویم میخواهم سر کار بروم پدرم هم هرچند اول مخالف بود،بالاخره قبول کرد.
کار را براحتی پیدا کردی؟
اصلا. قبل از اینکه پیشنهادش را بدهم، موقعیتش برایم به وجود آمده بود. من کشاورزی میخواندم و کاری که برایم پیدا شده، مرتبط با رشتهام بود. کار در یک گلخانه بزرگ. کار خیلی خوبی بود محیط آرام و لطیفی داشت در همانجا هم با شوهرم که از شرکای گلخانه بود، آشنا شدم و با او ازدواج کردم.
به شوهرت گفتی سابقه زندان داری؟
دیگر نمیخواستم پنهانکاری کنم یا با دروغگویی به رابطه با کسی وارد شوم، از همان اول همه چیز را برایش تعریف کردم و او هم قبول کرد با من ازدواج کند البته پدرم با این وصلت مخالف بود.
دلیل مخالفت او چه بود مگر خودش از قبل نگفته بود باید هر چه زودتر ازدواج کنی؟
شوهرم قبلا یک بار ازدواج کرده و زنش را طلاق داده بود. او آن موقع یک پسر 9 ساله هم داشت به همین خاطر پدرم میگفت این مرد به درد من نمیخورد ولی شوهرم خودش با پدرم چند جلسه صحبت و او را راضی کرد.
حالا وضع زندگیات چطور است؟
شکر خدا راضی هستم اگر آن یک سال را در زندان نمیگذراندم، حتما الان وضع بهتری داشتم اما به هر حال فعلا از همه چیز راضی هستم و گلایه و شکایتی ندارم.
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم