در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مرکز رشد که خراب شود و کوچولوهای چشم بادامی سندرم داونی یا اوتیسمیها یا فلج مغزیها با آن دستهای کوچک کج و کوله و انگشتهای سرد گره خورده درهم که آواره شوند، هیچ کس دیگر آنها را به خاطر نمیآورد؛ نه خودشان را، نه گلهایی را که ناشیانه روی تکه پارچههای سپید دوختهاند و نه باغچه کوچک سبزیجاتشان را که آنها با دستهای سستشان، توی خاکش بذر کاشتهاند.
قرار است برجی جای مرکز توانبخشی رشد را در خیابان گلستان دوم بگیرد؛ برجی که ساکنانش هرگز نخواهند دانست بچههای مرکز رشد، گرچه معلول ذهنی هستند، آوارگی را میفهمند و از غصه خراب شدن مرکزشان، بارها گریستهاند، آه کشیدهاند و خدا را با صداهای خشدارشان صدا کردهاند و از او کمک خواستهاند.
هیچ کس بهتر از شیرین عراقی، مدیر مرکز، جزء به جزء قصه آوارگی طفلکان بیمارش را نمیداند. زن به یاد دارد که سال 1368 بنیاد مستضعفان ساختمانی مخروبه در فرمانیه را برای ارائه خدمات ارزان و حتی رایگان توانبخشی به کودکان معلول ذهنی دختر و پسر به آنها بخشید.
او و شماری از نیکوکاران بسرعت آن خانه را آباد کردند و صدها کودک معلول ذهنی را که اکثرشان یتیم بودند پذیرفتند.
16 سال به همین منوال گذشت و بیش از 6 هزار کودک و نوجوان عقبمانده ذهنی و جسمی در مرکز آموزش دیدند، اما سال 1384 برای ساکنان مرکز خوشیمن نبود. حکم تخلیهای به دست مسوولان مرکز رسید و پس از آن هم نامهای که میگفت قرار است آنها به ساختمان تازهای در ازگل نقل مکان کنند.
آنها که حکم تخلیه در دست داشتند، به عراقی گفته بودند نگران نباشد، چون ملک ازگل تا همیشه متعلق به بچههای معلول ذهنی باقی میماند، گفته بودند فقط از بابت اطمینان باید اجارهنامهای 5 ساله با هم منعقد کنند، گفته بودند این قرارداد حتما در پایان هر 5 سال تمدید میشود، اما قرارداد که تمام شد، حرفهای قبلیشان را به یاد نیاوردند و قصد کردند ملک را به همراه 3 قطعه زمین دیگر در 2 طرفش که در مجموع 3700 متر میشود، بفروشند به برجسازها تا آنها روی زمین بچهها، برجی خوشتراش بسازند با تراسهای دلباز و...
حالا روی میز مدیر مرکز رشد، کنار نقاشیهای درهم بچهها، حکم تخلیهای هم هست به تاریخ سیویکمین روز از خرداد امسال. اما ساختمان تازهای در اختیار مرکز قرار نگرفته است و مسوولان مرکز هم هنوز جایی برای اقامت پیدا نکردهاند و ترس از آواره شدن و سرگردانی، چه یتیمها و چه آنهایی را که پدر و مادر دارند، ترسانده است.
آخرین جزء از این یادداشت اگر بنا باشد به روال یادداشتهای همیشگی پیش برود باید فقط نتیجهگیری باشد که در آن بگوییم مسلما این حق صاحب یا صاحبان ملک است که مایملکشان را آنطور که صلاح میدانند استفاده کنند و سود حاصل از آن را بر اساس تعهداتشان، صرف فعالیتهای خیرخواهانه و عامالمنفعه کنند، اما میشود به این هم فکر کرد که جایگزین کردن مرکز توانبخشی برای 150 کودک معلول ذهنی نیز، فعالیتی خیرخواهانه به حساب میآید.
... اما من، جزء پایانی این مطلب را به آخرین تصویری که از مرکز یادم مانده است، اختصاص دادهام و به بچهها، که کمترین حقشان یک بار ثبت شدن شرح حالشان در خاطر شماست: در اتاق ناهارخوری مرکز رشد با مدیر صحبت میکردم که 2 دست کوچک و داغ، دست راستم را محکم گرفت؛ ساناز بود، دخترکی 5 ساله که مثل همه بچههای سندرم داونی، خنده از لبهایش پاک نمیشد با چشمهایی بادامی و موهایی لخت و براق.
خواستم دستم را از میان دستهایش بیرون بکشم اما دستم را رها نکرد، بلکه آن را بارها و بارها کشید روی سر و صورتش، طوری که انگار دارم نوازشش میکنم.
به مدیر مرکز گفتم «همه این بچهها، مهربانی را بخوبی ساناز میفهمند؟» گوشه چشمهایش از اشک خیس شد. گفت «حتی گاهی بهتر از ما آدمهای سالم....»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: