ژاله صادقیان:

رادیو مرا انتخاب کرد

یکی از صداویژه‌های مانا، متبحر و خودآموخته اجرا و گویندگی رادیو، سوئیت سمفونی، تیزر و پیام بازرگانی که سیمایش معمولا با برنامه‌های موسیقایی و ادیبانه، قاب تلویزیون شده است و رادیوی آرام و پردوام، نقش‌گویی در نمایش‌های کودک و برنامه خردسالانش ـ آن زمان که پنج سال بیشتر نداشت ـ هم به یاد می‌آورد؛ ژاله صادقیان است که 27 خرداد 47 سالش تمام می‌شود.
کد خبر: ۴۷۶۸۰۳

صادقیان از سال 1349 سواد و صدای کودکانه‌اش را به رادیو داده است و  هشت سال بعد در بحبوحه روزهای برف و بنفشه سال 57 و تعطیلی موقت برنامه‌ها به اجبار از رادیو جدا و روی درس و مشق متمرکز می‌گردد سپس همراه خانواده راهی بابلسر می‌شود و پس از شرکت در کنکور و قبولی در رشته علوم ارتباطات اجتماعی (شاخه روزنامه‌نگاری) دانشگاه علامه‌طباطبایی(ره) به‌تهران برمی‌گردد.

پس از فراغت از تحصیل، مدتی کوتاه در فضای روزنامه‌های کیهان، اطلاعات، رسالت و ... قلم می‌زند، ولی دوباره دلش هوای رادیوی گرم و گیرا می‌کند تا این بار در 23 سالگی، روزگار وصل خویش بازجوید و جاگیر استودیوی برنامه عصرگاهی جنگ جوان شود.

ژاله صادقیان که بیش از یک‌سوم عمر رادیو را با این رسانه نجیب زیسته است، پس از اجرای قانون منع حضور رادیویی‌ها در تلویزیون (سال 81) میز و میکروفن صدا را به دوربین ترجیح داد اما دو سال بعد بنا به دلایلی جلوی رادیو را نقطه گذاشت و با جنگ تلویزیونی «چرتکه» به جرگه مجریان جعبه جادو درآمد.

البته این دوری هم زیاد دوام نداشت و تابستان 86 دعوت شبکه برون‌مرزی صدای آشنا برای اجرای مجله فرهنگی ـ هنری ستاره‌چین شب‌های روشن دامنگیرش شد تا بیش از این در تلویزیون غریب نماند.

این راوی شیرین‌بیان شاعرانه‌های قند پارسی ـ که از قضا خیلی شعر حفظ نیست و به شدت از مشاعره ‌کردن می‌ترسد! ـ از 14 فروردین 90 به برنامه مشاعره (چکامه) شبکه آموزش آمده؛ برنامه‌ای که به منزلت حرفه‌ای و رسانه‌ای خوبی دست یافته است و در حال حاضر قسمت‌های جدیدش در مرحله پیش‌تولید قرار دارد.

گلستان حکمت و حافظ‌خوانی (شبکه رادیویی فرهنگ)، دلنوازان (شبکه 4) و تکرار مشاعره (شبکه آموزش) سهم روزانه، شبانه‌های بهاری مخاطبان از صدا و تصویر صادقیان است.

اول بار، صدا شما را رادیویی کرد یا سواد؟

هیچ‌کدام. اتفاق مرا رادیویی کرد، با به دنیا آمدن برادر کوچکم نگهداری از ما دو نفر برای مادربزرگم دشوار شد و مادرم که معاون مدرسه ابتدایی بود مجبور شد مرا با خود به محل کارش ببرد بنابراین در حالی که تازه سه سالم تمام شده بود، سرکلاس اول نشستم و زود به درس و یادگیری علاقه‌مند شدم. پدر و مادر و خاله بزرگم ـ که متاسفانه دیگر در این دنیا نیست ـ هم خیلی تشویقم کردند و در امتدادبخشی به این وضعیت نقش موثری ایفا کردند. خلاصه کار به جایی رسید که در پنج سالگی کتاب‌های سوم دبستان را براحتی می‌خواندم. بعد هم پسرخاله مادرم که از تهیه‌کنندگان و بازیگران رادیو و تلویزیون آن زمان بود وقتی دید در این سن و سال سواد خواندن و نوشتن دارم به برنامه خردسالان رادیو معرفی‌ام کرد.

با این حال قبول دارید اگر همین سواد ابتدایی نبود صدای شما به میکروفن رادیویی نمی‌رسید؟

بله.

پس محک صدا آخر از همه به میان آمد؟

بله. در مورد من همه چیز برعکس پیش رفت. در واقع می‌توان گفت رادیو مرا انتخاب کرد و به دنبال خود کشید.

هنوز هم همین‌طور است؟

نه [با تاکید] خیلی سال است که دیگر این طوری نیست. وقتی کودکی را پشت سر گذاشتم، رادیو همه چیزم شد. خیلی به آن علاقه‌مند بودم و دلم می‌خواست به هر قیمتی شده کارم را با این رسانه دوست‌داشتنی ادامه بدهم البته وقفه‌هایی هم داشتم، اما همان طور که می‌بینید در این سن و سال نیز همچنان من به دنبال رادیو هستم و رادیو به دنبال من است و خوشبختانه همزیستی مسالمت‌آمیز و تعامل خوبی با هم داریم.

الان هم در ورودی رادیو، سواد همان قدر مهم است که صدا؟

گاهی هیچ‌کدام مهم نیست! تزاید شبکه‌های رادیویی و نیاز روزافزون به نیروی انسانی ما را مجبور کرد برای جذب آدم‌هایی که تنها کمی از عام جامعه بهتر باشند، استانداردها را پایین آوریم و تا حدودی کیفیت را فدا کنیم. بنابراین پذیرش‌ها خیلی براساس معیارهای رادیوی قدیم نبود و کمی سهل‌انگاری رخ داد، البته همه نیروهای جوان و تازه‌نفس این‌گونه نبودند و حتی بعضی از آنها وقتی با واقعیت حساس رادیو از نزدیک آشنا شدند تلاش خوبی کردند و خودشان را رشد دادند.

پس برای همین رادیوی امروز به اندازه گذشته جذاب و شنیدنی نیست؟

بله، متاسفانه ما کمیت را جای کیفیت نشاندیم و نتوانستیم خوراکی از جنس خودش مهیا کنیم و به خوردش دهیم.

از جنس رادیو؟

بله.

چه خوراکی؟

رادیو در درجه اول، صدایی ویژه می‌طلبد؛ صدایی که از هر شبکه رادیویی شنیده شود و امکان اشتباه‌گرفتنش با صدای فرد دیگری در همان حیطه و حدود وجود نداشته باشد؛ البته چنین صداهایی فراوان نیستند. این را هم اضافه کنم که کمی یکسویه و دور از ذهن است که فکر کنیم توسعه دیگر رسانه‌ها مشتریان رادیو را پرانده است. اگر کیفیت را حفظ کنیم رادیو همچنان شنونده‌های خودش را دارد.

نگفتید بالاخره سواد مهم‌تر است یا صدا؟

این دو کفه برابر نیستند. سواد، اکتسابی است اما حنجره و صدا از وقتی به دنیا می‌آیید همراهتان است. رادیو فقط صداست و شما هیچ وسیله دیگری برای ارتباط با مخاطبتان ندارید بنابراین اگر صدا نداشته باشید نمی‌توانید به این عرصه وارد شوید و بدون سواد هم دوام نمی‌آورید. البته منظور از سواد اصلا این نیست که کتاب‌های درسی‌مان را خوب خوانده باشیم بلکه باید هوش حسی خود را تقویت کنیم و این مهم، یک‌شبه اتفاق نمی‌افتد.

هوش حسی و اطلاعات عمومی باید از همان روزهای اول سوادآموزی پرورش یابد، اما متاسفانه این ویژگی را نیز کمتر در جوان‌های امروزی می‌بینیم.

صداها زمان دارند؟

نه.

پس این که گفته می‌شود صدای هر گوینده‌ای در یک مقطع از زمان شبانه‌روز (صبح، نیمروز، عصر و شب) شنیدنی است را قبول ندارید؟

قبول دارید که صداها هم موسیقی‌اند؟

بله؛ ناب‌ترین موسیقی، صداست.

به همین دلیل من نیز کم و بیش با این حرف موافقم که بعضی از صداها در شرایط خاصی قابل شنیدن هستند، اما معتقدم اگر لحن صبحگاهی و شبانگاهی صدا فرق بکند با همان وضعیت و فرکانس هم مورد پذیرش قرار می‌گیرد. فقط صدا از جنس آوا تعیین‌کننده نیست و اگر شکل‌های بیانی‌مان را در زمان‌های مختلف تغییر دهیم می‌توانیم آن محدودیت موسیقایی را بشکنیم؛ درست مثل یک موسیقی آرام شبانگاهی که اگر کمی مترونوم‌اش را بالاتر ببریم و ضربش را بیشتر کنیم، صبح هم شنونده خواهد داشت.

اما این که دیگر صدای آن قبلی نیست؟

درست است، اما به هر حال اگر یک گوینده می‌خواهد در همه ساعت‌ها شنیدنی شود باید توانایی بازی با صدایش را داشته باشد.

گوینده باید هم‌صحبت مردم‌ باشد یا همصدا؟

هر دو. من با پیشوند «هم» کاملا موافقم چون بار مثبت دارد.

و لازمه این هم‌صحبتی و همصدایی؟

باید درک خوبی از جامعه و آدم‌های اطرافمان داشته باشیم. البته نمی‌دانم الان که چهل و چند سالم است، این حرف را می‌زنم یا اگر در 26سالگی هم با این سوال مواجه می‌شدم، همین را می‌گفتم. به هر حال الان اعتقادم این است که باید دید جامعه‌شناسانه‌تری نسبت به اطرافمان داشته باشیم. برای ارتباط با مردم باید آنها را شناخت و از آن مهم‌تر نگاه مهربان‌تری به جامعه داشت. اگر نگاه مهربانانه و پرعطوفتی نداشته باشید، هر قدر هم که مردم‌شناسی‌تان خوب باشد، مخاطب شما را به همصدایی و همصحبتی نمی‌پذیرد.

یعنی برای دریافت این درک باید با عموم مردم همسطح شد؟

به هر حال گوینده هم یکی از آدم‌های همین جامعه است. افرادی که معمولا در این عرصه بیشتر موفقند و مردم به همدلی و همصدایی قبولشان دارند به لحاظ تحصیلی، مالی، خانوادگی و... از قشر متوسط برخاسته‌اند بنابراین راحت می‌توانند خودشان را به مخاطبان مختلف با سطح‌های متفاوت نزدیک کنند.

اما به نظر می‌رسد این همسطحی با عموم مردم کافی نباشد. مگر نه این که گوینده به نمایندگی از رسانه باید فرهنگسازی کند و حداقل یک سر و گردن بالاتر از جامعه‌اش باشد تا بتواند مخاطبش را بالا بکشد؟

همه رادیو را شبکه فرهنگ نبینید. رادیو در درجه اول همراه و همدم اوقات مردم است، البته کارکرد آموزشی هم دارد منتها بار اصلی فرهنگسازی فقط بر دوش گوینده نیست. وظیفه برنامه‌سازان خیلی بیشتر است و باید آنها را در راس هرم در نظر بگیرید. گوینده آدمی است که حتی اگر برنامه‌ای سطح پایین را هم به او بسپارند، باید به بهترین شکل از عهده اجرایش برآید و گرچه بخشی از این اجرای خوب و راهگشا به سطح سواد و تحصیلات او بستگی دارد، اما باور کنیم که سواد واقعی همه گوینده‌ها به اندازه مدرک دانشگاهی‌شان نیست. بنابراین نمی‌توانیم بر این اساس خط‌کشی کنیم که مثلا چون فلانی لیسانس یا فوق‌لیسانس دارد یک سر و گردن بالاتر قرار می‌گیرد و باید این برنامه را اجرا کند یا نکند. من افرادی با مدرک دیپلم می‌شناسم که سوادشان از کسانی که دکترا دارند، خیلی بیشتر است.

قدر رادیویی‌ها را کی می‌داند و کی می‌شناسد؟

مردم. هیچ آدم رادیویی و صداآشنایی نیست که توسط مردم شناخته شود. اما با شدت هر چه تمام‌تر مورد لطف و محبت‌شان قرار نگیرد. این از صفای باطن هموطنان ما سرچشمه می‌گیرد و یک دنیا ارزش دارد. شما نمی‌دانید چقدر تشنه محبتشان هستیم.

شما بیشتر صداآشنایید یا نام‌آشنا؟

صداآشنا. هنوز هم گوش مردم بیشتر با صدایم آشناست تا چشمشان به تصویرم.

و اگر صدا را از شما بگیریم؟

نه. خدا نکند! ... آن وقت به عنوان آدم تلویزیون شناخته می‌شوم.

مگر الان غیر از این است؟

نه. اما با این وجود همچنان با کسانی برخورد می‌کنم که بیشتر صدایم را می‌شناسند تا تصویرم را.

ژاله صادقیان فتوژنیک است؟

این‌جور می‌گویند.

خودتان قبول ندارید؟

احتمالا وقتی گفتند من هم قبول کردم دیگر ]می‌خندد[ باور کنید من در این ماجرا تقصیری نداشتم، چون چهره و صدا را ما انتخاب نمی‌کنیم، هرچه هست لطف خداست و خیلی جای شکر و تشکر دارد.

می‌دانستید ناخودآگاه آدم را یاد پروین اعتصامی می‌اندازید؟

شما می‌دانستید پروین اعتصامی در 35 سالگی فوت کرد؟

بله.

پس خدا را شکر من آن مرحله را رد کرده‌ام! [می‌خندد]

چرا فوری ذهنتان به این سمت و سو رفت و از دریچه مرگ به او نگاه کردید؟

می‌خواستم ببینم سن و سالش را می‌دانید یا نه.

در کتاب‌های درسی‌مان هم بود.

سال‌ها قبل در یک نمایش رادیویی زندگی پروین اعتصامی را از خردسالی تا زمان فوت نقش‌گویی کردم، اما تا حالا کسی نگفته بود شبیه‌اش هم هستم. این سوال شما مرا یاد خاطره‌ای از دوران دانش‌آموزی‌ام انداخت.

آن زمان یکی از دوستانم گفت از بس کتاب شعر دستت می‌گیری و حافظ می‌خوانی من هم ترغیب شدم حافظ بخوانم، اما قبل از این‌که دیوانش را باز کنم، مینیاتور حافظ که روی جلد کتاب نقاشی شده بود، توجهم را جلب کرد. در آن تصویر، حافظ خیلی شبیه تو بود! [با خنده]

خلاصه قبلا شبیه حافظ بودم و حالا شبیه پروین [می‌خندد] واقعیت این است که من روزهای فراوانی را با پروین اعتصامی گذرانده‌ام، حتی تمام دیوانش را برای خانه کتاب خوانده‌ام و لحظات زیادی به زندگی و جایگاهی که در ادبیات ایران داشته است، فکر کرده‌ام. نمی‌دانم شاید این همنشینی شباهت‌هایی را هم پدید آورده باشد.

حال که به اینجا رسیدیم، یاد جمله دکتر آذر در یکی از برنامه‌های مشاعره افتادم که «پروین در دوره خودش شاعر بزرگی بوده نه در همه زمان‌ها!» باور شما به عنوان کسی که زندگی‌اش با پروین گره خورده است در این باره
چیست؟

امثال ما گوینده‌ها که زیاد با شعر سروکار داریم و در دنیای ادبیات غور می‌کنیم و تا حدودی حسگیری‌مان فطری است، وقتی در خلوت، شعری می‌خوانیم خودمان را در زمان و روزگار شاعرش می‌بینیم، مثلا وقتی دیوان پروین را برمی‌دارم،‌ دیگر در زمان حال نیستم و سال 1320 برایم تداعی می‌شود. در چنین شرایطی آن آدم برایم بسیار بزرگ و نیکواندیش است. مضامینی در اشعار پروین سراغ دارم که شاید بسیاری از شاعران بزرگ‌تر و نام‌آشناتر از او حتی به سراغشان هم نرفته‌اند. در هر یک از اشعار این اختر چرخ ادب، پندی نهفته است. در قصیده‌هایش بعد از هر دوسه بیت، یک شاه‌بیت دارد و اینها چیزهای کمی نیست که افراد دیگر هم مثلش را آورده باشند. آنچه پروین دیده را خیل بزرگ شاعران ما ندیده‌اند بنابراین به نظرم از این جهت، پروین خیلی بزرگ است و متعلق به همه زمان‌هاست.

چه اشعاری بهتر در زبانتان می‌چرخد؟

اشعاری که خوانده‌ام خیلی‌خیلی زیاد است. شاید به اندازه یک کتابخانه باشد اما آنچه باب طبع خودم است و معمولا در زبانم می‌چرخد، شعرهای معاصر و به طور خاص اشعار زنده‌یاد فریدون مشیری، مرحوم دکتر قیصر امین‌پور و استاد محمدعلی بهمنی است. به اینها خیلی علاقه‌مندم و بسیار به مرورشان می‌نشینم. از محمدرضا عبدالملکیان، حمید مصدق، نیما و شاملو هم می‌خوانم اما جالب است بدانید اگر قرار باشد شاهدمثالی در صحبت‌هایم بیاورم و به نکته ویژه و ظریفی اشاره کنم به سراغ ادبیات کهن می‌روم و از میان آنها دستچین می‌کنم. خودم هم نمی‌دانم چرا این اتفاق می‌افتد اما الان شما مرا وادار کردید به این مساله فکر کنم.

چرا می‌گویند شعر یک بار در مرحله سرایش و دیگر بار در هنگام خوانش متولد می‌شود؟

این‌که چه کسی بخواند خیلی مهم است زیرا گاهی شعر در وقت خوانش می‌میرد. شاعر هرکسی که باشد درونیاتش را در قالب شعر بیرون تراوانده و به دست ما رسانده است.

حال وقتی می‌خواهیم شعر او را بخوانیم باید به امانتی که دستمان سپرده فکر کنیم و بکوشیم آن را درست منتقل کنیم تا بتوانیم این تولد را امتداد بخشیم. من همواره سعی کرده‌ام مدیون هیچ شاعری نشوم و جوری شعرخوانی نکنم که مثلا سعدی بگوید از دست ژاله، فریاد! [با خنده]

شاید هم برای این است که شاعران اغلب مورد مناسبی برای خوانش اشعارشان نیستند؟

بله، نبودند و نیستند. اگر معدود شاعرانی که اشعار خودشان را بسیار زیبا می‌خوانند کنار بگذاریم، مابقی شاعران در تمام دوران تاریخ، راوی داشته‌اند.

یعنی کسانی را انتخاب و استخدام می‌کردند تا بتوانند شعرهایشان را آن‌گونه که باید و شاید به گوش مردم برسانند. در واقع شاید نخستین گویندگان هر جامعه‌ای همین راویان بودند.

آن زمان راوی، شعر را در جمع‌های پنج تا 500 نفره می‌خواند اما ما برای پنج میلیون نفر می‌خوانیم بنابراین باید مراقب باشیم کاری نکنیم که برای یک برنامه پنج دقیقه‌ای، شعری نابود شود و از دست برود.

این اتفاق هم نمی‌افتد مگر آن که شعر را بفهمیم و به دیگران بفهمانیم که شاعر چه می‌گوید.

حافظه شعری‌تان هم به خوبی شعرخوانی‌تان است؟

اصلا! من خیلی شعر حفظ نیستم!

پس نباید خیلی اهل مشاعره‌ کردن باشید؟

به هیچ وجه. بشدت از این وادی می‌ترسم. هرگز آنقدر اعتماد به نفس نداشتم که به کسی پیشنهاد مشاعره بدهم اما وقتی دیگران این کار را انجام می‌دهند و پای خودم در میان نیست، خیلی راحت ابیات را به یاد می‌آورم. البته من هیچ شعری را از ابتدا تا انتها حفظ نیستم ولی بیت‌ها، پاره‌ها و قطعات فراوانی در ذهن دارم که معمولا هنگام نوشتن کشفشان می‌کنم و متعجب می‌شوم که این شعر را بلد بودم و خودم خبر نداشتم بنابراین اگر مجبور شوم می‌توانم این کار را انجام دهم.

خب اگر مجبور شوید دوست دارید طرف مشاعره چه کسی قرار گیرید؟

اگر قرار باشد چنین کاری بکنم ترجیح می‌دهم اصلا چنین کاری نکنم. [می‌خندد]

یعنی حرفتان را پس می‌گیرید؟

بله، چون تا حالا امتحانش نکردم باید به کسی اشاره کنم که اصلا چیزی بلد نباشد مثلا اگر طرف مشاعره‌ام دکتر آذر یا شرکت‌کننده‌های برنامه باشند، بیت دوم را هم به سوم نمی‌رسانم و زود بازنده می‌شوم.

در خانه چطور؛ با همسر و بچه‌ها؟

من بچه‌‌ها ندارم! فقط یک پسر دارم. همسرم هم خیلی شعر حفظ است و فکر می‌کنم در مقابل ایشان هم تسلیم و بازنده باشم.

پس به هیچ طریقی نمی‌توان شما را قانع به مشاعره کرد؟

ابتدا باید این کار را درست بیاموزم و شیوه حفظ‌کردن اشعار را یاد بگیرم چون همه اینها روشمند است. آن وقت اگر دیدم می‌توانم این کار را به بهترین شکل ممکن انجام دهم در مشاعره شرکت می‌کنم.

ارزیابی شما از نحوه بیان و خوانش اشعار شرکت‌کنندگان، شخصی و سلیقه‌ای است یا مبنای دیگری برای قضاوت دارید؟

قضاوت‌های من بر اساس مطالعات و دانسته‌هایی است که از لابه‌لای کتاب‌ها درآمده است اما در این که هر کدام از ما سلیقه خاص و مشخص خودمان را داریم هم شکی نیست بنابراین نمی‌توان گفت سلیقه شخصی من در کار دخیل نمی‌شود. حتما دخالت دارد اما اندازه‌اش زیاد نیست. شیوه ارزشیابی‌ام از شعرخوانی‌ها هم این‌گونه است که دقت می‌کنم ببینم متوجه می‌شوم کسی که شعر می‌خواند چه می‌گوید یا نه. روخوانی شعر را همه بلدند، اما درست‌خوانی و انتقال مفهوم نیازمند اصولی است که در همه کتاب‌های ادبیاتمان آورده شده است. باید شعر را بشناسیم: تقطیع آن را بلد باشیم؛ اوزانش را بدانیم؛ به عروضش توجه کنیم؛ قافیه‌هایش را درست تلفظ نماییم و از همه مهم‌تر حواسمان باشد که تا پایان خوانش حتی یک واژه از دست نرود و همه کلمات، واضح به گوش شنونده برسد. مجموع این قوانین مبنای برداشت من است. برخی لحن‌های شعرخوانی که در انجمن‌های شعر فراگیر شده را هم نمی‌پسندم، زیرا معتقدم شعر را نباید لهجه‌دار کرد. احساس‌های عجیب و غریب مدشده در این سال‌ها هم اصلا قشنگ نیست. البته این شیوه‌ها را بسیاری از کسانی که واقعا در این حوزه استادند هم قبول ندارند وگرنه من که کاره‌ای نیستم و بیشتر از نظر گویندگی و خوانش به شعرخوانی‌ها نگاه می‌کنم.

شاید برخی بپرسند این همه سختگیری برای چیست؟ مگر همه می‌خواهند گوینده شوند؟

از نظر من هر شعرخوانی یک گوینده است.

از فرم تکراری و یکنواخت برنامه خسته نشدید؟

تکراری‌بودن فرم برنامه اجتناب‌ناپذیر است چون جنس مسابقه‌ای و شعر و ادب‌‌گونه کار معلوم و ثابت است اما همین که شرکت‌کننده‌هایش عوض می‌شوند یک عالمه فرق ایجاد می‌کند.

ولی این فرق خیلی به چشم نمی‌آید.

خواهش می‌کنم از دید مردم به مشاعره نگاه کنید نه از نقطه‌نظر تکنیکال رسانه‌ای. خیلی‌ها راس ساعت 22 خودشان را به خانه می‌رسانند تا این برنامه را تماشا کنند. مگر آنها متوجه نمی‌شوند که فرم کار تکراری است؟

اما این دلیل نمی‌شود که همین رویه ثابت را ادامه دهید.

درست است ولی برنامه مشاعره‌ای که از 14 فروردین 90 روی آنتن رفت کاملا با قسمت‌هایی که بعدا در شهرستان‌ها ضبط شد فرق می‌کرد. شما مسابقه هفته با اجرای مرحوم نوذری را به یاد می‌آورید؟

کم و بیش.

خب چه شکلی بود؟ مگر نه این که تا چند سال با همان فرم همیشگی پخش شد؟

مسابقه هفته هیجان‌انگیز بود اما برنامه شما بیشتر به کلاس درس می‌ماند تا رقابتی حساس و نفسگیر!

یادتان باشد که برنامه ما از شبکه آموزش پخش می‌شود.

آن زمان که از شبکه‌های دیگر پخش می‌شد هم فرقی با الان نداشت.

من همیشه دعاگوی جان دکتر آذر هستم که اینقدر پیگیرانه توانست برنامه را به سرانجام برساند. به نظرم ایشان برند مشاعره در ایران است. شما نمی‌دانید این برنامه چقدر فروش کتاب‌های شعر و ادبیات را بالا برده است. آمارش را به ما می‌دهند و این اتفاق کمی نیست. بعد هم همان‌طور که گفتم وقتی شکل مسابقه شما مشاعره‌ای است باید تا آخر همین روال مرسوم را ادامه بدهید و خیلی قدرت تغییر و تحول ندارید. البته در سری جدید، بخش‌های دیگری اضافه می‌شود که جذابیت و تنوع برنامه را بالا خواهد برد. ضمن این‌که سعی می‌کنیم همانند برنامه نوروز 91 روند حضور تماشاگران در استودیو را تداوم دهیم البته شلوغی محیط مسابقه، استرس شرکت‌کنندگان را بیشتر می‌کند اما با این حال قرار است این اتفاق در برنامه‌های آتی رخ دهد زیرا معتقدیم همین استرس‌های چنددقیقه‌ای آدم را آبدیده می‌کند و قدرت ابراز وجود و جسارتش را بالا می‌برد.

صدایم را برای تبلیغ چیپس و پفک خرج نمی‌کنم

با عرضه صدایتان در عرصه تبلیغات موافقید؟

اشکالی در این کار نمی‌بینم اگر بتوانم بخوبی از عهده انجامش برآیم.

برای هر کالایی که خرجش نمی‌کنید؟

نه، معمولا این‌طور نیست.

چگونه مجاب می‌شوید که یک کالا واقعا با کیفیت و به درد بخور است و نمی‌خواهد با تبلیغ کاذب بازاری برای خود بیابد؟

راستش خودم به این پیام‌های تبلیغاتی خیلی دقت نمی‌کنم و جزو آنهایی نیستم که با تبلیغات تلویزیونی کالا می‌خرند. (می‌خندد) تبلیغات فقط برایم جنبه اطلاع‌رسانی دارد.

پس به فکر جیبتان هستید و به سودی که عایدتان می‌شود دقت می‌کنید.

خیلی کالاهای مصرفی تبلیغ نمی‌کنم. بیشتر تیزرخوانی‌هایم نیز در حوزه کارهای جدی اطلاعیه‌ای و فرهنگی است بنابراین ژانر خودم را انتخاب و حفظ کرده‌ام و هیچ وقت صدایم را برای تبلیغ چیپس و پفک خرج نکرده
و نمی‌کنم.

مخاطب را چطور به استفاده از آنچه معرفی شده، مجاب می‌کنید؟

همیشه به خودم یادآور می‌شوم و در کلاس‌های آموزشی هم به شاگردانم می‌گویم وقتی پشت میکروفن نشستید باید باور کنید کاری که انجام می‌دهید متعلق به خودتان است. سفارش‌دهنده در استودیو حضور ندارد اما من باید فکر کنم آن کالا را خودم تولید کرده‌ام و همان جوری بخوانم که اگر مدیر آن مجموعه آنجا بود می‌خواند. بعد از پایان کار هم نگاه می‌کنم ببینم واقعا به انجام کاری که در تبلیغ از من خواسته می‌شود مجاب می‌شوم یا نه.

گویندگی در کارهای تبلیغاتی هنر است یا در مرز هنر متوقف می‌شود؟

می‌دانید معمولا چه کسانی به این حرف اعتقاد دارند؟

بله، افرادی که اعتقادی به این کار ندارند یا از عهده انجامش برنمی‌آیند.

هنرمندان زیادی در زمینه کار صدا داریم که همه‌شان نمی‌توانند تیزر بخوانند. شاید تعداد آدم‌های تیزرخوان به 10 نفر هم نرسد. از سوی دیگر، صداهای بسیاری شنیده‌ایم که در مقطعی آمده و رفته‌اند بنابراین وقتی کسی سال‌ها در این عرصه فعالیت می‌کند و شنیده می‌شود حتما هنرمند است زیرا اگر هنرش را خرج نکند کسی به سراغش نمی‌آید.

به سراغ شما که هنوز می‌آیند؟

می‌آیند، اما به این معنا نیست که من خیلی هنرمندم.

میلاد و شیما کریمی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها