قلعه نوعی گفت مغرورشدی پسر!

نه علاقه ای به مصاحبه های آنچنانی دارد و نه برای آن که عکسش روی جلد روزنامه ها چاپ شود سر و دست می شکند.
کد خبر: ۴۷۳۲۹
امیرحسین صادقی دوست دارد فقط درباره فوتبال صحبت کند و از سختی هایی که برای رسیدن به استقلال متحمل شده ؛ از آن روزها که به خاطر فوتبال درس را کنار گذاشت و در ذهنش خود را در لباس تیم ملی تجسم کرد، از آن روزها که نصف روز را در کنار پدرش کار می کرد و به قول خودش خسته و مرده ، ساک رنگ و رو رفته ای را روی دوش می انداخت و راهی زمین خاکی می شد.
و حالا امیرحسین یک پای ثابت ترکیب استقلال است.قبل از مصاحبه خیلی اصرار کرد سوالات سخت از او نپرسیم:


امیرحسین! از کجا شروع کنیم؛
از زمین کفش ملی واقع در کیلومتر 25 جاده کرج! یک روز آنجا مشغول تمرین بودم که آقای محصص من را دید و گفت : اگر در مسیر صحیح حرکت کنی ، آینده خوبی داری آن جمله را هیچ وقت فراموش نمی کنم؛ چون یک دنیا انگیزه در من ایجاد کرد.

خب ، مبدا این مسیر صحیح کجا بود؛
از تیم تخت جمشید شروع کردم ، سال74.
بعد از تخت جمشید رفتم شاهین تهران. یک مدت آنجا بودم تا سرباز شدم. دوران سربازی ام را در مقاومت تهران بازی کردم تا این که یک روز در تپه های داوودیه وقتی مشغول تمرین کردن بودم ، آقای مرفاوی من را دید و از من دعوت کرد در تیم استقلال بازی کنم.

تیم امید یا بزرگسالان؛
تیم امید. آن زمان آقای مرفاوی سرمربی امیدها بود و من هم 18-19 سال بیشتر نداشتم.

نخستین باری که در ترکیب بزرگسالان به میدان رفتی کی بود؛
زمان رولند کخ در بازی برگشت مقابل فولاد خوزستان 5دقیقه بازی کردم. آن مسابقه را 2 بر یک بردیم و اواخر بازی کخ برای آن که گل مساوی را دریافت نکنیم من را به بازی فرستاد.

و اولین مسابقه ای که از اول بازی کردی؛
بازی با سپاهان در اصفهان از اول بازی کردم. آن زمان کخ رفته بود و آقای جواد زرینچه سرمربی تیم شده بود. اصلا فکر نمی کردم در ترکیب اصلی قرار بگیرم. یادمه هتل صدف اصفهان بودیم.
صبح روز بازی برای صبحانه خوردن وارد لابی هتل شدم. دیدم همه یک جوری نگاهم می کنند. فرزاد مجیدی پرسید: صادقی فیکس بازی می کنی؛ گفتم: بله ، نگاهی به من کرد و بعد خندید و رفت. بعد از صبحانه منصورخان صدایم کرد داخل اتاق و گفت: از این فرصت استفاده کن. برو داخل زمین و حقت را از فوتبال بگیر.
آقای زرینچه و اقای محصص هم بودند. حدود یک ساعت با من صحبت کردند.

نتیجه چه شد؛
نهایت سعی ام را کردم. من مامور مهار محمود کریمی بودم ، هر چند او یک گل زد و ما بازی را 3 بر 2 باختیم. به یاد دارم فرهاد کاظمی مرتب فریاد می زد و از طرف من نفوذ کنند.
می گفت صادقی ترسیده ، اما تا جایی که می توانستم وظیفه ام را انجام دادم.

روی گلها مقصر بودی؛
خوشبختانه روی هیچکدام از گلها مقصر نبودم. آن گلی را هم که کریمی زد، توپ بین فکری و طباطبایی بود که یک مرتبه وارد دروازه ما شد.

از تمرینات کخ بگو. به نظرت کارت چطور بود؛
تنها چیزی که از کخ به خاطر دارم دویدن دور زمین است. آن زمان تیم چپ پا نداشت و به من گفتند در تمرینات بزرگسالان شرکت کنم. اما کخ فقط می گفت: «دور زمین بدو، صدایت می کنم!»
چند ماه کار من شده بود دویدن دور زمین و روپایی زدن پشت دروازه.

ناامید هم شدی؛
به هر حال ، بعضی اوقات آدم احساس می کند زحماتش در حال هدر رفتن است. هر چند وقت یک بار به آقای مرفاوی زنگ می زدم. آن موقع به همراه امیرخان در استقلال اهواز بودند.
او به من روحیه می داد و می گفت سعی کن سرد نشوی. هر روز تمرین کن تا یک روز حقت را بگیری.

می رسیم به امیر قلعه نوعی ، کمی درباره او صحبت کن...
امیرخان تیم را جمع و جور کرد. روابط عمومی ایشان بسیار قوی است و با بازیکنانش رابطه خوب و دوستانه ای برقرار می کند. تا قبل از این که امیرخان سرمربی استقلال شود، من دوبار بیشتر او را ندیده بودم اما به مرور رابطه خوبی با هم برقرار کردیم و به یک درک متقابل رسیدیم.

فصل پیش جزو بازیکنان درجه چندم استقلال بودی؛ اول ، دوم یا سوم؛!
درجه یک که نبودم. بالاخره من از تیم امید آمده بودم و با بزرگان تیم فرق داشتم.

با توجه به این که درجه یک نبودی چقدر از باشگاه پول گرفتی؛!
روزی که برای امضای قرارداد به دفتر باشگاه در خیابان لارستان رفتم ؛ امیر خان هم بود. گفتم یک جورهایی شرایط مالی من را درک کند.
امیرخان هم گفت: امسال 15-10 تومان به تو می دهیم، اگر توانستی جزو 18 نفر بیایی یک مبلغی به پولت اضافه می شود، اگر فیکس شدی یک مبلغ دیگر و اگر به تیم ملی رسیدی یک مبلغ دیگر به قراردادت اضافه می شود.

پس از 5 هفته نیمکت نشینی در هفته ششم فیکس شدی و یک هفته بعد هم مقابل پیروزی به میدان رفتی. فکر می کردی مقابل رقیب سنتی فیکس باشی؛
فردای بازی با فولاد، امیرخان من را در تمرینات کشید و گفت: با یک بازی خوب مغرور نشو، چون هنوز اول راه هستی.
در بازی با پیروزی در ترکیب اصلی قرار داری ، از امروز سعی کن استرس را از خودت دور کنی.

از آن روز بگو، مقابل پیروزی استرس نداشتی؛
اگر بگویم نه ، دروغ گفته ام ، من تا آن روز جلوی 30هزار نفر هم بازی نکرده بودم. هنگام گرم کردن عضلات پایم گرفته بود.
وقتی گرم کردن تیم پرسپولیس را دیدم ، در دلم گفتم : وای خدای من ، باید با اینها فوتبال بازی کنم. کمکم کن که شرمنده نشوم.

اما در جریان بازی اصلا به نظر نمی آمد که استرس داشته باشی؛
وقتی بازی شروع شد، در جریان بازی غرق شدم و اصلا نفهمیدم زمان چه جوری گذشت. کل بازی مثل یک لحظه سپری شد، تا این که داور سوت را کشید و ما برنده شدیم.
مثل این که جواب تمام سختی هایی را که کشیده بودم ، گرفتم.

کدام سختی ها؛
به خاطر فوتبال درسم را کنار گذاشتم. صبح تا بعدازظهر کنار دست پدرم کار می کردم و عصرها می رفتم تمرین.
پیش خودم می گفتم حالا که قید درس خواندن را زدم باید در فوتبال به یک جایی برسم. سال 81 کار را هم کنار گذاشتم و هدفم را رسیدن به تیم ملی قرار دادم.

تا این که بالاخره به تیم ملی امید دعوت شدی؛
این کاش دعوت نمی شدم!

چرا؛!
چون من را وارد حاشیه کردند و بعد خطم زدند. وقتی از تیم امید خط خوردم ، خیلی از لحاظ روحی افت کردم و در استقلال هم نتوانستم مثل سابق بازی کنم.
کار به جایی رسید که امیرخان به من گفت طرف با انجام 30بازی ملی مغرور نمی شود، اما تو با 2 روز تمرین کردن با تیم ملی ، دیگر دل به بازیهای باشگاهی نمی دهی!

حالا واقعا مغرور شده بودی؛
نمی دانم ، شاید! به هر حال استقلال و تیم ملی با هم فرق می کرد و فشار تمرینات هم متفاوت بود. اما به هر حال تجربه خوبی بود.

در پایان از کسانی بگو که در پیشرفتت تاثیر بسزایی داشتند...
اگر بخواهم نام ببرم یک فهرست طولانی می شود. اولین مربی من مجید مال میر بود که خیلی برایم زحمت کشید. آقای محصص هم خیلی به گردن من حق دارد. نیمی از پیشرفتم را مدیون ایشان هستیم.

رضا پورعالی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها