چه مدتی بود که مقتول را میشناختی؟
یکسال هم نمیشد، او چندماهی بود که مستاجر ما شده بود. به عنوان یک فرد مجرد خانه گرفته بود اما گاهی زنی را به خانه میآورد.
اختلافتان به خاطر چه چیز بود؟
به خاطر همین زن بود. ما به یک فرد مجرد خانه دادهبودیم اما او زنی را به خانه میآورد که هیچ نسبتی با او نداشت. این موضوع خیلی من و خانوادهام را اذیت میکرد.
شما از کجا مطمئن بودید که آنها نسبتی با هم ندارند؟
محسن به ما گفته بود که ازدواج نکرده و با کسی هم رفتوآمد ندارد. چون بیشتر اوقات مادرم در خانه تنها بود. برای ما خیلی اهمیت داشت کسی که مستاجر ما میشود مسائل آزاردهنده نداشته باشد تا مادرم اذیت نشود.
چه زمانی متوجه شدید که محسن با کسی رابطه دارد؟
چندبار زنی را به خانه آورد. وقتی مادرم از او پرسیده بود این زن کیست گفته بود که او خواهرم است. یکبار هم گفته بود که مهمان من است و چه کار دارید که او کیست. حرفهایی میزد که نشان میداد دروغ میگوید.
تو چرا در مسائل خصوصی او دخالت میکردی؟
نمیخواستم دخالت کنم. کاری که او میکرد بد بود.به ما دروغ گفته بود و داشت خانه ما را به یک مکان فساد تبدیل میکرد.
اما بعد از قتل معلوم شد که تو اشتباه میکردی؟
بله درست است من زود قضاوت کردم.
به هر دلیلی که تو و محسن با هم اختلاف داشتید چرا از او نمیخواستی خانه را ترک کند؟
چند ماهی بیشتر نمانده بود که دوره قراردادش تمام شود. ما دیگر نمیخواستیم خانه را به او اجاره دهیم. سعی میکردیم تحمل کنیم تا این مدت بگذرد.
بجز تو در خانه کسی نبود که با محسن در مورد این مشکلات صحبت کند؟
هربار که من و محسن با هم درگیر میشدیم قبل از آن او با یکی از اعضای خانواده من دعوا و جر و بحث کرده بود. بارها به محسن گفته بودم حق ندارد مادرم یا پدرم را درگیر کند و نباید به آنها توهین کند، اما محسن اصلا توجه نمیکرد که سن و سالی از پدر و مادرم گذشته است. او هرچه دوست داشت میگفت و بعد هم میگفت که به شما ربطی ندارد چه کسی در خانه من رفت و آمد دارد.
آخرین بار چرا با هم درگیر شدید؟
آخرین بارهم محسن قبل از من با مادرم درگیر شده بود و من خیلی ناراحت شدم. به خانه محسن رفتم و به بهانه اینکه چرا زنی غریبه را به خانه آورده است به او اعتراض کردم که پسر جوانی به من حمله کرد.
پسری که به تو حمله کرد چه نسبتی با محسن داشت؟
آنطور که بعد از قتل متوجه شدم پسرخوانده محسن بود. پسر زنی که به خانه محسن رفت و آمد داشت. او با شیشه به من حمله کرد.
چرا با پلیس تماس نگرفتی؟
خیلی عصبانی شده بودم. وقتی کسی دعوا میکند که دیگر به پلیس فکر نمیکند. اگر من میتوانستم درست فکر کنم که این اتفاق نمیافتاد. میرفتم از دستش شکایت میکردم و همه چیز تمام میشد، اما من اینکار را نکردم. اشتباه بزرگی کردم، خودم میدانم.
تو با پسرجوان درگیر بودی چطور شد که محسن را کشتی؟
از کاری که کرد عصبانی شدم. نمیخواستم با آن پسر درگیر شوم. به محسن گفتم این پسر را سرجایش بنشان و فردا خانه را ترک کن. پسر شیشهای را که دستش گرفته بود تا با آن به من حمله کند، شکست. من هم شیشه را از دستش گرفتم. محسن به من حمله کرد و نمیدانم چه شد که تیزی شیشه به گردنش برخورد کرد.
تو بعد از قتل فرار کردی، چرا؟
من قصد کشتن نداشتم. وقتی آن صحنه را دیدم خیلی ترسیدم.من حتی قصد زدن هم نداشتم.
اگر قصد کشتن نداشتی پس چرا به او حمله و بعد از زخمی کردنش فرار کردی، میتوانستی بمانی و او را به بیمارستان برسانی؟
از اتفاقی که افتاده بود خیلی ترسیده بودم. اصلا باورم نمیشد که اینکار را من کردهام. کارم خیلی بد بود. نباید اینکار را میکردم، اما به خدا ترسیده بودم.
چه زمانی دستگیر شدی؟
من به صورت خود معرف دستگیر شدم. یک روز که از این ماجرا گذشت بخاطر عذاب وجدانی که داشتم نتوانستم مقاومت کنم و خودم را به ماموران معرفی کردم. خیلی ناراحت بودم. نباید محسن را میکشتم.
بعد از اینکه محسن به قتل رسید مشخص شد زنی که در خانهاش بوده همسرش بوده است، چرا اجازه ندادی واقعیت را بگوید؟
راستش این زن مدتی بود که به خانه ما رفت و آمد میکرد و در آن زمان هیچنسبتی با محسن نداشت. تا اینکه بعد از مدتی تصمیم گرفته بودند با هم ازدواج کنند و از قضا همان شب قتل هم عقد کرده بودند. محسن به جای اینکه موضوع را به من توضیح دهد به سمتم حمله کرد و گفت که به تو ربطی ندارد.
تو فرصت حرف زدن به او دادی؟
من هم خیلی عصبی بودم اما محسن مرتب میگفت که به تو ربطی ندارد و چون چندبار هم در مورد آن زن دروغ گفته بود من دیگر به او اعتماد نداشتم و فکر میکردم کار خلاف میکند.
وقتی بازداشت شدی به ماموران چه گفتی؟
همه آن چیزی که اتفاق افتاده بود به ماموران گفتم. از اول تا آخر همه آن ماجرا را توضیح دادم. در دادگاه هم هر آنچه اتفاق افتاده بود گفتم. من اصلا نمیخواستم دروغ بگویم.
در بند اعدامیان بیشتر افرادی که زندانی هستند حکم در موردشان اجرا میشود اما تو توانستی رضایت بگیری، توضیح میدهی چطور اینکار را کردی؟
کار سختی بود. خیلی کار سختیبود، اما به نظر من اگر یک مجرم واقعا پشیمان باشد خداوند به او کمک میکند تا دوباره به زندگی برگردد. من هم واقعا پشیمان بودم. نمیتوانستم واقعیت را پنهان کنم و بخاطر کاری که کرده بودم خیلی پشیمان بودم و داشتم عذاب میکشیدم.
توضیح بده چه کردی؟
در تمام مراحل بازپرسی و بازجویی واقعیت را گفتم. حتی یک کلمه هم دروغ نگفتم و از اولیای دم درخواست کردم که من را ببخشند. به آنها توضیح دادم که یک خطا بود و من نباید در زندگی محسن دخالت میکردم. من این حرفها را از صمیم قلب زدم و به آنها گفتم اگر هم میخواهند من را قصاص کنند مقاومت نمیکنم اما درخواست میکنم من را ببخشند. حلالم کنند و درخواست کردم از عذاب وجدانی که دچارش هستم من را نجات دهند. البته خانوادهام هم خیلی تلاش کردند.
مادرم هر روز به خانه مادر محسن میرفت و درخواست میکرد که مرا ببخشند. 5سال طول کشید تا آنها باور کنند که من پشیمان هستم و من هم تلاش کردم که در این مدت هرچه بیشتر به خدا نزدیک شوم. واقعا توبه کرده بودم. تا قبل از اینکه بازداشت شوم نماز نمیخواندم اما در زندان نه تنها نماز واجب و مستحبی میخواندم نیمی از قرآن را هم حفظ کردم. من فقط قرآن را حفظ نکردم، به دستورات خداوند هم عمل میکردم و همین موضوع خیلی به من آرامش میداد. شاید اگر واقعا توبه نمیکردم خداوند در دل اولیایدم نمیانداخت که من را ببخشند. این توبه واقعی بود که باعث شد من از قصاص نجات پیدا کنم.
اگر مجرمان واقعا پشیمان شوند و اولیایدم باورکنند آنها را میبخشند؟
من در این مدت متوجه شدم واقعا نجات در راستی است و آدمها تا زمانی که درست زندگی نکنند و راست نگویند در زندگیشان موفق نمیشوند.
حالا تصمیم داری وقتی بیرون آمدی چه کنی؟
تصمیم دارم درست و آرام زندگی کنم و از این به بعد به فکر مادرم و پدرم باشم. خانوادهام را دوست داشته باشم و در کنار آنها خوشحال باشم. پدر و مادرم داراییشان را به خاطر من از دست دادند.
من باید کار کنم تا خسارتی را که به آنها وارد کردم جبران کنم. این کوچکترین کاری است که میتوانم در برابر آزاری که به آنها وارد کردم انجام دهم.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم