فرجام علاقه‌ای ‌یکطرفه

ظهر یکی از روزهای تابستان خبر دادند که زنی جسد یک دختر را داخل یک گودال در اطراف خانه‌اش پیدا کرده‌ است. بلافاصله به‌همراه افسر ویژه قتل اداره آگاهی به محل رفتم. جسد متعلق به دختری حدود 19 یا 20 ساله ‌بود. ساعت مچی سبزرنگ و مانتوی صورتی رنگ و شلوار لی تنگی به تن داشت. وضعیت جسد نشان می‌داد چند روزی از مرگش گذشته و جسد در حال از بین رفتن بود.
کد خبر: ۴۶۸۱۵۹

زنی که جسد را پیدا کرده‌ بود مورد بازجویی قرار دادم، گفت که در واقع او جسد را پیدا نکرده. مرد نمکی که پلاستیک جمع می‌کرده و با چرخ دستی‌اش کار می‌کرده این جسد را پیدا کرده‌ است.

این زن گفت: من داشتم با دخترم از خرید برمی‌گشتم که یکدفعه مردی هراسان جلوی ماشینم دوید، بوق زدم متوقف شد. خیلی ترسیده‌ بود با ناراحتی و ترس به من گفت که جسدی داخل گودال است، من به سمت گودال رفتم، دیدم که درست می‌گوید. بلافاصله به‌خانه رفتم و موضوع را به کلانتری خبر دادم.

جسد به پزشکی قانونی انتقال یافت و من هم به ماموران دستور دادم که هرچه زودتر تحقیقات خود را برای شناسایی جسد آغاز کنند. ماموران متوجه‌ شدند که این دختر دانشجوست و چند روزی است که گمشده و خانواده‌اش به ماموران خبر دادند که دخترشان گمشده‌ است.

با شناسایی مادر این دختر او برای شناسایی جسد به پزشکی قانونی فراخوانده‌ شد، وقتی جسد را دید تایید کرد که او دخترش است.

این زن دخترش را شقایق معرفی کرد و گفت که 2 سال بود وارد دانشگاه شده‌ و داشت درس می‌خواند. این اواخر با پسری آشنا شده‌ بود که می‌گفت قصد دارند با هم ازدواج کنند، اما من هیچ ‌وقت آن پسر را ندیدم.

مادر شقایق در مورد گم‌شدن دخترش گفت: آن شب خانه خاله‌اش بود، آن طور که خواهرم می‌گوید صبح زود خانه را ترک کرده و دیگر هم برنگشته ‌است. بعد از آن من به محل کارش و چند جای دیگر سرزدم، اما فایده‌ای نداشت. ردی از او پیدا نکردیم حتی به سراغ پسری رفتم که شقایق به او علاقه‌مند بود، او گفت که مدتی است با شقایق رابطه‌ای ندارد و نمی‌داند او کجاست.

پرونده وارد مرحله پیچیده‌ای شده‌ بود. از مادر شقایق خواستم تا شماره تلفن آن پسر را بدهد تا از طریق شماره تلفن آدرس را به دست آوردیم. من دستور بازداشت کیان پسر جوان را صادر کردم و ماموران را فرستادم تا او را بیاورند. 2 ساعت بعد کیان به اتفاق افسر پرونده وارد اتاقم شد. قبل از این‌که از آن پسر بازجویی کنم به افسر پرونده گفتم که باید گزارشش را از این بازداشت به من بدهد و بعد من بازجویی را آغاز کنم. در گزارش افسر پرونده آمده‌ بود که وقتی وارد خانه کیان شده‌اند، او بشدت مضطرب شده و ادعا کرده که شقایق را دوست نداشته و این شقایق بوده که به دنبال او بوده ‌است. او ادعا کرده‌ بود که هیچ ‌عکسی از شقایق ندارد، اما ماموران در کتابخانه او چند عکس از این دختر پیدا کرده‌اند. همچنین مشخص شد که مادر کیان یک پیکان و خودش یک اپل دارد. در داخل اپل دستکشی پیدا شده که کیان مدعی‌ است دستکش‌ها را به خاطر کارهایی که برای ماشین انجام می‌دهد داخل ماشین گذاشته‌ است. ماموران تار مویی روی آن دستکش پیدا کرده ‌بودند. من زیر گزارش دستور دادم که تار مو را برای آزمایش به پزشکی قانونی بفرستند و بعد تحقیقاتم را از کیان آغاز کردم.

او خودش را مهندس کامپیوتر معرفی کرد و گفت که با شقایق آشنا بوده‌ اما قصد ازدواج نداشته‌ است. گفت 2 هفته‌ است با شقایق ارتباطی ندارد.

بازجویی از کیان تنها کاری نبود که ما در این پرونده انجام دادیم. تحقیقاتی دیگر هم انجام دادیم که نشان می‌داد کیان واقعیت را نگفته‌ است و با گفته‌های مادرش تناقض دارد. کیان مدعی‌شده‌ بود چند روز قبل ماشینش پنچر شده و به همین خاطر دستکش خاکی در ماشینش بوده ‌است، اما وقتی به او گفتم که لاستیک ماشینش بررسی شده و هیچ پنچری روی آن پیدا نشده ‌است، گیر افتاد و نتوانست حرفی بزند.

دستور دادم در مورد ساعات کاری او تحقیق شود. صاحبکارش گفته ‌بود که کیان یک مهندس حرفه‌ای است و از کارش راضی است و خیلی هم منظم کار می‌کند، اما یک هفته پیش یک روز به طور ناگهانی دیر کرد. وقتی آمد خیلی آشفته ‌بود، از آنجایی که این اتفاق خیلی تکرار نمی‌شود توبیخش نکردم.

بالاخره بعد از چند روز بازجویی، مهندس جوان لب به اعتراف گشود و گفت: در دانشگاه با شقایق آشنا شدم. او دانشجوی سال پایینی بود و من داشتم ترم آخر را تمام می‌کردم. شقایق دختر زیبایی بود و پسران زیادی به او توجه می‌کردند، اما من به او توجه نمی‌کردم. خیلی سعی کرد خودش را به من نزدیک کند و بالاخره هم با هم دوست شدیم. او می‌خواست با من ازدواج کند، اما من اهل ازدواج نبودم. چند باری بهانه آوردم و در نهایت تصمیم گرفتم بگویم که اگر می‌خواهد با من ازدواج کند باید بداند که اهل ازدواج نیستم و آنقدر عاشق او نیستم که با او ازدواج کنم. شقایق می‌گفت که باید به خواسته‌اش عمل کنم. من برایش یک گردنبند خریده‌ بودم که مثل آن را برای خودم هم خریده‌ بودم. می‌گفت این یعنی ما باید با هم ازدواج کنیم.

روز حادثه دنبالش رفتم تا به او بگویم دیگر نمی‌خواهم به این رابطه ادامه دهم، اما شقایق زیر بار نمی‌رفت. گفت حالا که من می‌خواهم همه چیز تمام شود پس بهتر است جایی خلوت برویم و با هم صحبت کنیم. به‌سمت خانه من رفتیم. من یک آپارتمان داشتم که به آنجا نمی‌رفتم و خالی بود به آپارتمان رفتیم او گفت می‌خواهم آبرویت را ببرم و آبروریزی کنم. فریاد زد. نقطه ضعف من را می‌دانست دستم را روی دهانش گذاشتم تا صدایش را دیگران نشنوند، اما وقتی دستم را برداشتم جان داده‌ بود.

خیلی ترسیده‌ بودم و نمی‌دانستم چه کنم. به شرکت رفتم و سعی کردم طوری رفتار کنم که کسی چیزی نفهمد. بعدازظهر برگشتم. جسد هنوز در آپارتمان بود. او را برادشتم و داخل گونی گذاشتم و در چاه انداختم.

این جوان اعتراف مقرون به واقع داشت. جزئیات را بازسازی کرد و بعد هم محاکمه شد. شقایق و کیان هر دو فنا شدند و علت این فنا شدن رفتارهای هیجانی و احساسی آنها بود.

منصور یاورزاده ـ قاضی بازنشسته

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها