وقتی جلال از جبروت می‌افتد!

کد خبر: ۴۵۷۴۶۹

صبح‌ها تا لنگ ظهر می‌خوابد، بعد عنق و بی‌حوصله از خواب بیدار می‌شود، موتورش را برمی‌دارد و می‌رود بیرون. گاهی رفیق‌هایش هم می‌آیند به دیدنش، همه شبیه خودش. سر و وضع آشفته دارند، شل و ول راه می‌روند و شل و ول حرف می‌زنند. آمادگی دارند که به هر چیز و هر کسی بخندند و غیر از خودشان با کسی قاطی نمی‌شوند.

جلال با همسایه‌ها رابطه‌ خوبی ندارد. چند بار همسایه‌ها جمع شده‌اند و شکایتش را به پدرش کرده‌اند. شاید به همین خاطر است که غیر از من و یکی دو نفر دیگر توی محل با هیچ‌کس سلام و علیک نمی‌کند. وقتی باقی همسایه‌ها می‌خواستند به خاطر مزاحمت‌های جلال و رفقایش، بروند پیش پدرش و از او شکایت کنند، با آنها همراه نشدم. این‌طوری است که سایه من را مثل بقیه با تیر نمی‌زند. گاهی هم توی کوچه که همدیگر را می‌بینیم،‌ فرصتی پیش می‌آید چندجمله‌ای همکلام شویم.

توی محله پیچیده جلال با رفقاش مواد هم مصرف می‌کنند. همسایه بغلی می‌گفت، خرابه سر کوچه پاتوقشان است و گفت‌ که می‌خواهد بزودی گزارششان را به پلیس بدهد چون حرف زدن با پدرش سودی نداشته که هیچ، جلال را جری‌تر هم کرده است. پدرش هم از دستش عاصی شده است اما می‌گوید کاری از دستش برنمی‌آید و حریف این پسر نمی‌شود.

پدر جلال نقاش ساختمان است. به سختی خرج خانواده 8 نفره‌اش را در می‌آورد و هیچ عجیب نیست که اوضاع و احوال پسر‌بزرگش، اسباب درماندگی او را فراهم کند و نتواند کاری برایش انجام دهد.

جلال به زور تا کلاس سوم دبیرستان درس خوانده، بعد هم سربازی‌ رفته و حالا یک سالی است که همین‌طور عاطل و باطل و‌ بیکار و بی‌عار ول می‌گردد و وقتش را با دوستانش می‌گذراند. دارد زمان را خرج می‌کند که زندگی‌اش پیش برود. همین‌طور روزها بگذرند تا ببیند چه پیش می‌آید. در زندگی‌اش کاری نمی‌خواهد بکند، برنامه‌ای ندارد. خودش هم می‌داند با این اوضاع، چیزی عوض نمی‌شود. زندگی‌اش همینی است که هست.

واکنش بیشتر مردم موقع مواجهه با جوان‌هایی مثل جلال، مشابه هم است. ما سعی می‌کنیم تا حد ممکن فاصله‌مان را با آنها حفظ کنیم. اگر بتوانیم بدمان نمی‌آید که آنها جلوی چشممان نباشند، مجبور نباشیم قیافه‌ آشفته‌شان را ببینیم یا حرف‌های نامربوطشان را بشنویم یا حتی به یادشان بیفتیم. دوست نداریم فکر کنیم این جور آدم‌ها هم وجود دارند. نه تنها وجود دارند، بلکه بخشی از ما هستند، جزیی جدایی‌ناپذیر از ما و جامعه‌مان، اما چون نمی‌خواهیم آنها را بپذیریم، حذفشان می‌کنیم یا کاری می‌کنیم که خیلی جلوی چشممان نباشند. بفهمند که از جامعه ما نیستند، بفهمند انگل‌های جامعه‌اند، اما وقتی تعداد آدم‌هایی مثل جلال آنقدر زیاد شد که نتوانیم از جلوی چشممان بگذاریمشان کنار، به همه جلال‌ها و مثل جلال‌ها آیا می‌توانیم اسم انگل بدهیم و خودمان را از آنها جدا کنیم؟ با ندیدن و انگل‌ خواندن آنها، مشکل حل می‌شود؟

2: قصه دیگران

فکر می‌کردم مشکل جلال و آدم‌هایی مثل جلال این است که هیچ هدفی را در زندگی‌شان دنبال نمی‌کنند، هیچ ایده‌ای برای آینده ندارند و تنها به سپری شدن امروز وهمان لحظه‌ فکر می‌کنند. هدف‌ها هستند که به زندگی ما جهت می‌دهد و جلوی هدر رفتن زمان و بطالت دوره جوانی را می‌گیرد.

البته حدسم اشتباه نبود. جلال و دوست‌هایش دور هم جمع می‌شدند، توی شهر بی‌هدف می‌چرخیدند، کارهای بیهوده می‌کردند تا زمان بگذرد. وقتی از خودمان انتظاری نداریم به جایی برسیم یا کاری بکنیم، گذر زمان اهمیتش را از دست می‌دهد. در این شرایط بعید نیست که روزهای زندگی‌مان را عاطل و باطل سپری کنیم و دست به هر کاری بزنیم تا زمان بگذرد و حتی‌المقدور هم خوش بگذرد.

داشتن یک هدف ما را وادار می‌کند که تلاش کنیم، بجنگیم، عمرمان را در جهتی خاص که معطوف به همان هدف می‌شود، صرف کنیم. ارزیابی‌ که از خودمان داریم هم بر پایه همین هدف صورت می‌گیرد. می‌نشینیم با خودمان حساب می‌کنیم که با در نظر گرفتن زمانی که صرف کرده‌ایم و کوششی که به خرج داده‌ایم، حالا‌ در این لحظه چقدر به هدفمان نزدیک شده‌ایم؟ چقدر موفقیت به دست آورده‌ایم؟ این مایه رضایت ما از خودمان خواهد بود که احساس کنیم هر روز و هر لحظه داریم به سمت یک هدف حرکت می‌کنیم و به آن نزدیک می‌شویم. در جوانی معمولاً این هدف‌ها و هدف‌گذاری‌ها اهمیت بیشتری دارند. چون آینده ما را می‌سازند و باعث می‌شوند نگاه روشن‌تر و امیدوارانه‌تری به زندگی‌مان داشته باشیم.

هدف‌ها لزوماً رویاهای بلندپروازانه نیستند. همین سؤال ساده که در کودکی از بچه‌ها می‌پرسند «وقتی بزرگ شدی می‌خواهی چه کاری شوی»، نوعی پرس و جو درباره هدف‌ماست. هدف ما می‌تواند رسیدن به یک جایگاه شغلی‌ دست یافتن به یک موقعیت اجتماعی و اقتصادی خوب،‌ ‌ مهارت یافتن در یک فن یا هنر،‌ ‌‌رسیدن به یک زندگی خانوادگی و عاطفی مطلوب، ‌ کسب علم و خیلی چیزهای دیگر باشند.

مشکل جلال و آدم‌هایی مثل او این است که هیچ هدفی به زندگی‌شان رنگ و طراوت نمی‌دهد. زندگی آنها از نگاه خودشان در جهت مشخصی حرکت نمی‌کند. این که آنها آدم‌هایی هستند بی‌هدف، شاید تا حد زیادی تقصیر خودشان باشد. شاید آن‌طور که خیلی‌ها می‌گویند این جور آدم‌های به قول معروف علاف، به تن‌آسایی و تنبلی و مفت‌خوری عادت کرده‌اند و دوست ندارند به هدفی که باید برای رسیدن به آن تلاش کرد، تن بدهند.

اما این همه قضیه نیست. درست است که هدف‌ها در ذهن افراد جامعه شکل می‌گیرند اما همه آنها تحت تأثیر شرایط فرهنگی و اجتماعی جامعه به وجود می‌آیند. نه تنها شرایط فرهنگی- اجتماعی مشخص می‌کنند افراد به چه اهدافی فکر کنند و چه ایده‌آل‌هایی را برای زندگی‌شان در سر بپرورانند، اصل و اساس زندگی هدف‌مند نیز در شرایط فرهنگی- اجتماعی خاصی ممکن و ارزشمند می‌شود.

زندگی هدفمند ویژگی جامعه امیدوار است. طبیعی است جوانان جامعه‌ای به هدف‌هایشان فکر می‌کنند و حاضرند برای رسیدن به این اهداف کوشش کنند‌ که به آینده امیدوار باشند. زندگی هدفمند در جامعه‌ای پرورش پیدا می‌کند‌که روح امیدواری به آینده در آن حاکم باشد و در پس بطالت و بی‌هدفی زندگی جلال و آدم‌هایی مثل جلال،‌ نوعی ناامیدی و سرخوردگی از آینده وجود دارد.

یکی از دلایل شکل‌گیری روحیه‌ ضد اجتماعی گروه‌های مخفی ـ که عموما نیز جوانان اعضایشان را تشکیل می‌دهند ـ این است که آنها به دلیل طرد شدن از جامعه، تعلقی هم به آن احساس نمی‌کنند و خود را جزیی از آن‌ نمی‌دانند

شاید جلال هم برای خود آمال و آرزوهایی داشته است که می‌توانسته او را بسازد، به زندگی‌اش جهت و به هویتش معنا بدهد،‌ اما شرایط برای او و امثال او چنان سخت ، تاریک و ناامیدکننده بوده که آنها را سرخورده کرده و به بطالت کشانده است. شاید جلال هم مثل خیلی از جوان‌های همسن و سالش برای رسیدن به اهدافش تلاش هم کرده، اما با سدهای سخت و بی‌رحم واقعیت‌های بد مواجه شده و امیدش را از دست داده است.

همسایه‌ها می‌کوشند هر طور که شده محله را از وجود جلال‌ها پاک کنند. گویی همه چیز محله سفید و پاکیزه است و تنها جلال، لکه‌ ننگی است که باید پاکش کرد، اما واقعیت این است که با محو کردن جلال هیچ چیز درست نمی‌شود. جلال و جلال‌ها جزیی از واقعیت ما به عنوان یک ملت هستند. امکان داشت هر یک از ما ـ اگر در شرایط دیگری بودیم ـ به سرنوشت جلال دچار شویم. به غیر از پاک کردن صورت مساله، برای حل آن چه می‌شود کرد؟ به این بیندیشیم.

طرد از جامعه

یکی از واکنش‌هایی که ما در برابر کسانی‌ که هنجارهای اجتماعی مورد علاقه‌مان را زیر پا می‌گذارند، این است که از آنها فاصله بگیریم و طوری با آنها برخورد کنیم که از آدم‌های درستکار و پیرو هنجارها ـ که ما هستیم ـ‌ جدا شوند.

حتماً شما هم دیده‌اید کسی را که به دلیل اعتیاد، بزهکاری یا مسائلی از این دست‌‌ به قول معروف انگشت‌نمای خاص و عام شده‌اند. همه با آنها برخورد تحقیرآمیزی دارند،‌ سعی می‌کنند حتی‌الامکان از آنها دوری کنند و به حسابشان نیاورند. ما این‌جور آدم‌ها را به جمع‌های خودمان راه نمی‌دهیم، با آنها گرم نمی‌گیریم تا هم خودشان بفهمند با ما فرق دارند و فاصله‌شان را با ما حفظ کنند و هم آدم‌های اطراف خودمان یک وقت خیال نکنند ما با آنها مراوده‌ای داریم و با آنها از یک قماشیم.

این روش ممکن است افراد مورد نظر را از جامعه طرد کند، باعث گوشه‌گیری‌شان شود و به محدود شدن روابط اجتماعی‌شان بینجامد، اما لزوماً اخلاق و رفتار آنها و راهی را که در پیش گرفته‌اند، تغییر نخواهد داد. بر‌عکس، در بسیاری از موارد این جور آدم‌ها با طرد از جامعه به جمع‌هایی خاص و مخفی‌ روی می‌آورند که با آنها اشتراک بیشتری دارند و طردشان نمی‌کنند. گروه‌های زیرزمینی خلافکار و منحرف به همین ترتیب شکل می‌گیرند. کسانی که جامعه آنها را نمی‌پذیرد، دور هم جمع می‌شوند و روابطشان را به همدیگر محدود می‌کنند.

روشن است که فعالیت‌ گروه‌های مخفی بسیار خطرناک‌تر و آسیب‌زننده‌تر از رفتار کسانی است که در متن جامعه با دیگران در ارتباط هستند و در روابط اجتماعی پذیرفته می‌شوند. خاصیت گروه‌های مخفی بزهکار این است که بیشترشان ویژگی‌های ضد اجتماعی دارند. آنها ناخودآگاه می‌کوشند به جوهره اجتماع آسیب بزنند و ممکن است در این راستا به کارهای مختلفی از تخریب وسایل عمومی گرفته تا قتل و غارت دست بزنند.

یکی از دلایل شکل‌گیری روحیه‌ ضد اجتماعی گروه‌های مخفی ـ که عموماً نیز جوانان اعضایشان را تشکیل می‌دهند ـ این است که آنها به دلیل طرد شدن از جامعه، تعلقی هم به آن احساس نمی‌کنند و خود را جزیی از آن‌ نمی‌دانند. پس آسیب زدن به جامعه نه تنها باعث ناراحتی‌شان نمی‌شود، بلکه بسیاری‌ از آنها در پی این هستند که از جامعه‌ای که طردشان کرده، انتقام بگیرند.

شاید وقت آن رسیده باشد که به جای طرد و حذف این دسته از افراد،‌ بکوشیم بیشتر آنها را ببینیم، بیشتر مشکلات و مسائلشان را درک کنیم و آنها را از خودمان بدانیم.

سالار کاشانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها