در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چطور شد که سراغ رمالی رفتی؟
من در خانه زنی کار میکردم که فال قهوه میگرفت. من خدمتکارش بودم. سرش حسابی شلوغ بود و بدون وقت قبلی هیچکس را قبول نمیکرد. کارهایی را که او میکرد و حرفهایی را که به مشتریان میزد یاد گرفتم و بعد به سرم زد خودم این کار را بکنم، برای همین در خانه پدرم شروع به رمالی کردم البته با فال قهوه کاری نداشتم چون در محل ما این روش جواب نمیداد.
چطور دستگیر شدی؟
5 نفر از مشتریانم از من شکایت کردند و به زندان افتادم. آن موقع درآمد خوبی داشتم. پدر و مادرم هم با کارهایم مخالفتی نداشتند. آنها خرافاتی هستند و فکر میکردند من واقعا رمالی یاد گرفتهام و حرفهایم درست است.
وقتی به زندان افتادی والدینت از تو حمایت کردند؟
پدرم خیلی دنبال کارهایم را گرفت. میخواست از شاکیان رضایت بگیرد، اما 3 نفر حاضر نبودند رضایت بدهند. یکی از آنها به خاطر توصیههای من کارش به جایی رسیده که از شوهرش جدا شده بود. فقط یکی از برادرانم با کارهای من مخالف بود و میگفت این کارها کلاهبرداری است، پدرم فکر میکرد برایم پاپوش دوختهاند اما حقیقت این بود که من کلاهبرداری کرده بودم.
زندان برایت چگونه گذشت؟
ـ خیلی سخت. اینکه آدم نمیتواند آزاد باشد و هرجا که میخواهد برود و هر کاری که میخواهد بکند سخت است، اما سختتر از آن تحمل کردن رفتار بقیه زندانیان است. در زندان برای اینکه دوام بیاوری باید پوست کرگدن داشته باشی. همه آدم را اذیت میکنند. اگر عضو باندهایشان بشوی که دیگر کارت زار است، اگر هم نشوی میگویند جاسوس هستی و اذیتت میکنند. خدا را شکر من فقط یک سال آن تو ماندم وگرنه میپوسیدم شاید هم خودم را میکشتم.
در زندان بیشتر به چه چیزهایی فکر میکردی؟
من زمانی میخواستم پولدار شوم برای همین هم آن بلا را سر خودم و مردم آوردم، اما در زندان به این نتیجه رسیدم که آدم بهتر است با کمیها بسازد ولی این طور خودش را گرفتار نکند. واقعا ارزشش را ندارد. سالم زندگی کردن از هر چیزی بهتر است، برای همین هم به خودم قول دادم وقتی بیرون آمدم دیگر سراغ این کارها نروم.
از روزهای اول آزادیات تعریف کن.
از زندان به خانه پدرم رفتم. روزهای اول کار خاصی نکردم و همهاش در خانه بودم. مشکل اینجا بود که چند نفر از مشتریان سابقم از در و همسایه بودند و دیگر نمیتوانستم در محل رفت و آمد کنم، انگشتنما شده بودم برای همین خودم را در خانه زندانی کردم، اما بعد از یک هفته تصمیم گرفتم دنبال کار بروم. میتوانستم به خانه همان زنی که قبلا برایش کار میکردم برگردم، ولی نمیخواستم این کار را بکنم برای همین به یک شرکت خدماتی رفتم و در آنجا مشغول شدم و در خانههای مردم نظافت میکردم. کار سختی بود و خیلی اذیت میشدم، ولی چارهای نبود. یکی از بدترین اتفاقاتی که برایم افتاد این بود که از خانه یکی از مشتریان طلا گم شد و آنها مرا متهم کردند، چون سابقهدار بودم یک هفته بازداشت شدم تا اینکه صاحبخانه طلاها را پیدا کرد و رضایت داد و من بیرون آمدم. او حتی یک عذرخواهی ساده هم از من نکرد.
بعد از آن اتفاق به شغل قبلیات برگشتی؟
نه پیش خودم فکر کردم این دفعه شانس آوردم که طلاها پیدا شد، اما اگر یکدفعه دیگر این اتفاق بیفتد کسی حرفهایم را باور نمیکند برای همین گفتم باید دنبال کار دیگری بروم و 2 ماه دنبال کار گشتم. من دیپلم نداشتم و برای همین پیدا کردن کار برایم سخت بود. تصمیم گرفتم درس بخوانم و مدرکم را بگیرم. یک سال خانهنشین شدم و درسم را تمام کردم، اما بعد از آن باز هم کاری گیر نیاوردم و دوباره به یک شرکت خدماتی رفتم. البته این بار قبل از اینکه کارم را در خانهها شروع کنم ماجرای گم شدن طلاها را تعریف میکردم و میگفتم چون دنبال دردسر نیستم هر چیز باارزشی که دارند جدا بگذارند تا بعدا گم نشود و تقصیر من بیفتد.
چند سال به این کار ادامه دادی؟
تا 2 سال پیش در خانههای مردم کار میکردم، اما از 2 سال قبل که ازدواج کردم دیگر کار نمیکنم. شوهرم، برادر یکی از مغازهداران محلمان است. وانت دارد و با وانت کار میکند و درآمدش بد نیست. او دوست ندارد من خانههای مردم کار کنم. غیرتش قبول نمیکند، برای همین هم فعلا خانهداری میکنم. البته بچهام هم به زودی به دنیا میآید و آنقدر سرم شلوغ میشود که دیگر به کار کردن فکر نمیکنم. خدا را شکر زندگیام روبهراه است و از آن فلاکت نجات پیدا کردهام و تا آخر عمرم هیچوقت کاری نمیکنم که گذرم به کلانتری و دادگاه بیفتد.
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: