برای رفتن به جبهه با برادرش محمدرضا بحث میکرد. هر کدام میخواست دیگری را قانع کند که بماند. مادر دخالت کرد و گفت: بحث نکنید. هر دو بروید. بچهها گفتند: نه! پدر تنها میشود. باید یکی از ما برود و یکی بماند. نهایتاً هم هر دو رفتند و به شهادت رسیدند.
هنگامی که برای خواستگاری به منزل دختر مورد نظر میروند ضمن صحبتها، مهمترین شرط رضا برای ازدواج، حضور در جبهه و رضایت همسر بابت این حضور بوده است، رضا میگوید الان جنگ مطرح است و پس از آن ممکن است به لبنان برویم.
به خواهرش گفت همسرت را تشویق کن به جبهه برود. خواهرش جواب داد شوهر من تازه از جبهه آمده است! رضا گفت به هر حال مانع رفتن او نشوید. او را تشویق کنید مجدداً به زودی به جبهه بازگردد.
وارد هر مجلسی که میشد آنقدر چهره و رفتارش مسرور و شاداب بود که هر کس غمی در دل داشت فراموش میکرد. صفای باطنی عجیبی داشت. در کنار او احساس خستگی و دلتنگی معنا نداشت. خدا در وجود او این جاذبه ها را قرار داده بود. اگر خودش هم غمی داشت،هیچگاه آثار آن در ظاهر او دیده نمیشد. وقتی به جمعی وارد میشد که در اثر اتفاقی، همه ناراحت بودند، با بیان یک جمله و یک رفتار دلنشین، روحیه همه را عوض میکرد.
شب شهادت امام حسن (ع) به مسجد رفته بود. بین دو نماز آقایی روضه امام حسن (ع) می خواند، گریهاش نمیگیرد. نماز عشاء را فُراد میخواند و به منزل میآید و میگوید: من چقدر دچار قساوت قلب شدهام که با شنیدن روضه امام حسن (ع) گریه نکردم. آن شب میهمان داشتند. به مهمانان میگوید بهتر است به جای صحبتهای معمولی و یا بگو و بخند، امشب روضه بخوانیم. خودش روضه میخواند و همه با هم گریه میکنند. آن شب رضا از همه بیشتر گریه کرد.
مدت کوتاهی از ورودش در حوزه علمیه میگذشت. یک روز به منزل آمد و گفت: مادر اقوام را دعوت کن من میخواهم برایشان صحبت کنم و روضه بخوانم.
مادر گفت: تو هنوز اول راه هستی. صبر کن قدری بگذرد( بعد منبر برو...) رضا گفت: نه، مادر! من باید شروع کنم، باید دلیر و شجاع باشم و باید یک مبلّغ برای اسلام باشم.
آن شب اقوام را دعوت شدند و بعد از شام، رضا برایشان در مورد غیبت و مذمّت این رفتار نکوهیده صحبت کرد و در پایان روضه کوتاهی هم خواند.
در «عملیات کربلای5» به او پیشنهاد میدهند تک تیرانداز باشد ولی رضا میگوید می خواهم «آر.پی.جی زن» باشم و کمر دشمن را بشکنم. در حین شلیک «آر.پی. جی»، به علت موج گرفتگی به موقع نتوانست نسبت به تغییرمکان اقدام کند و دشمن او را به رگبار بست.
دل نوشته ای از شهید رضا مختاری:
همیشه من خطا کنم؛ همواره توعطا کنی.
به اشک هر یتیم ما، به خون هر شهید ما، به کربلای جبههها، به خاک سرخ کشورم، به ناله نیمه شب پیر جماران، رهبرم، جز به تو نبوده است امید ما
رحیم من، غفور من، کریم من، اله من، به این گناه، به این خطا، تو را زنم صدا. خدا خدا خدا خدا.
کجا روم، کجا روم ، اگر مرا رها کنی
نه لایقم، نه قابلم، اگر مرا صدا کنی
کلام شهید:
امروز نمیتوانیم بنشینیم و با حرف و شعار، صدام، اسرائیل و آمریکا را محکوم کنیم. امروز روز عمل است باید در صحنه نبرد باشیم. یک وقت انسان با زبان به جنگ ظلم میرود و یک وقت باید اسلحه به دست گرفت و به جنگ ظالمین رفت. هر روز به مقتضای شرایط باید با سلاح مناسب به جنگ دشمنان دین و اسلام و نظام اسلامی رفت.
باید با قلب؛ زبان و سلاح در راه خدا جهاد کنیم. یاران امام زمان (عج) از هموطنان ما هستند. کسانی که باید زمینهساز حکومت امام زمان (عج) باشند در ایران هستند. باید قلوبمان را خانه مهر و محبت به اهل بیت(ع) و دشمن کفر و شرک کنیم. باید از خدا بخواهیم به خود واگذاشته نشویم. باید از خدا بخواهیم عاقبت ما را ختم به خیر کند.
قسمتی از وصیت نامه روحانی شهید رضا مختاری:
بسم الله الرحمن الرحیم
ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عند ربهم یرزقون
خدا را شکر می کنم که بار دیگر به بنده حقیر خودش توفیق جنگیدن در راهش را عطا کرد. ای مهربان، من بنده گنهکاری برای تو بودم و هستم. من بنده نافرمانی برای تو بودم. ای خدای مهربان که بارها به من کمکهای بزرگی کردی. ای خدای مهربان،چقدر مرا که غوطهور در گناه بودم کمک کردی. دستم را گرفتی ای خدا.
طلبه شهید رضا مختاری در سال 1345 در روستای «آب پنگوئیه» از توابع زرند استان کرمان متولد شد. در سال 1361 وارد حوزه علمیه شد و با شروع جنگ تحمیلی از طریق حوزه علمیه قم به جبهه رفت و بعد از چند ابر حضور در جبهه در «عملیات کربلای5» و منطقه شلمچه در اثر اصابت گلوله به ناحیه قلب به شهادت رسید.(ایسنا)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم