در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
همه افرادی که در زندگی مرتکب گناهان بزرگ میشوند و آینده خود را تباه میکنند حتما برای کارشان دلیل و علتی دارند که سبب پناه بردن آنان به تاریکی و خشم شده است. برای من و امثال من که چیز زیادی در زندگی برای از دست دادن نداریم گناه کردن سخت نیست. برای ما هر روز و هر دقیقه از ثانیههایی تشکیل شده که برای گذراندنش بناچار دروغ میگوییم، دزدی میکنیم و به پایینترین حد انسانیت میرسیم. آنچه درکش سخت و دردناک است علت رسیدن ما بهاین مرحله از زندگی است که سبب میشود انسانیت را زیر پا بگذاریم و همچون حیواناتی خونخوار برای زندهماندن به قتل و جنایت رو بیاوریم. من هرگز از خودم و زندگیام راضی نبودهام و سالهاست میدانم بالاخره روزی خواهد رسید که من برای تمام کارهای بدی که انجام دادهام مورد مواخذه قرار میگیرم و اکنون وقت آن فرا رسیده است. من آمادهام تا سزای اعمالم را ببینم.
آوی هاول، پسر 21 سالهای است که با همدستی یکی از دوستانش به قتل زوج جوانی که در ماه عسل خود به سر میبردند، اقدام کرده است. در اولین جلسه دادگاه، متهم اصلی آوی که با شلیک 5 گلوله، بن مولانی و کاترین مولانی را به قتل رسانده در برابر اعضای هیات منصفه ایستاد و از خود دفاع کرد. آنچه حتمی به نظر میرسد صدور حکم حبس ابد برای دو جوان خلافکار است که گرچه هر دو سن کمی دارند اما پرونده جنایاتشان آنقدر قطور است که هیچ جای دفاعی برای آنها باقینمیگذارد. آوی هاول همراه گانیل که اتهام همدستی در قتل را در پرونده دارد تا مدتی در بازداشت خواهند بود تا رای نهایی در مورد آنها صادر شود. تا آن زمان آنها فرصت دارند زندگی و گذشته تاریکشان را دوره کرده و از آن درس بگیرند.
چاره دیگری نداشتیم
من از 13 سالگی در کار خلاف بودم. این نه تنها شغل من، بلکه فعالیت همه پسرهای نوجوانی بود که اطرافم زندگی میکردند و برای سیر کردن شکمشان چارهای جز این نداشتند. در خانوادههای فقیر ما، سر بار بودن معنی ندارد و هرکس باید بداند چطور گلیمش را از آب بیرون بکشد و کاری کند که شب گرسنه سرش را روی بالش نگذارد. در جزیره ما در شرق دریایکارائیب، از تجملات خبری نیست. هرچه هست یا افرادی ثروتمند هستند که برای تفریح به این مناطق آمده و فاصله زیادی با ما دارند یا شهروندانی همچون ما هستند که برای گذران زندگی تلاش زیاد میکنند و دستمزد بالایی هم ندارند. برای من و امثال من چارهای جز کارهای خلاف و از جمله دزدی وجود ندارد و این را همه آنها که در پایتخت جزیره انتیگوا یعنی سینت جونز زندگی میکنند خوب میدانند.
در این جزیره که همه جمعیت آن تنها 90 هزار نفر است کار زیادی وجود ندارد. به گفته میانسالان، بعد از استقلال ما که مستعمره انگلیس بودیم در حدود 30سال قبل، مشخص بود اوضاع هرگز پیشرفت چندانی نخواهد کرد و مردمان زندگی ساده و بدون زرق و برق خود را با مشکل سپری خواهند کرد. من از خانواده فقیری بودم که حتی پدرم هم نتوانسته بود طی سالها زندگیاش، برای خودش دارایی دست و پا کند و خانواده اش را سروسامانی بدهد. پس من باید همراه 4 فرزند دیگر خانواده خودم کار میکردم و خرجم را در میآوردم. در این میان، دیدن توریستهای شادابی که تنها برای گذراندن چند روز به شهرمان میآمدند و پول خرج میکردند منظره آزاردهندهای بود. نمیتوانستم شادی آنها را ببینم چون من به عنوان شهروند این منطقه، از کمترین امکانات برخوردار نبودم. بعضیها را میشناختم که توانسته بودند با روی خوش، خودشان را به موسسات توریستی و هتلدارها نزدیک و شغلی به عنوان راهنما یا حتی کارگر دست و پا کنند، اما من نمیتوانستم.
می دانستم عقده و تنفر من نسبت به تمامی آن مسافرانی که زندگی بهتری از من دارند سبب میشود هرگز نتوانم به آنها لبخند بزنم یا حتی سرویس درخواستیشان را انجام بدهم. برای من تنها راه، خشونت تعریف شده بود که سالها آن را امتحان کرده و در آن استاد شده بودم.
قتل بیرحمانه در اتاق 402
تماس کارکنان هتل کوگس با ماموران پلیس، پرده از قتلی فجیع در اتاق زوجی جوان برداشت که به شکلی وحشیانه از پا در آمده بودند. اولین تحقیقات ماموران در محل نشان میداد این زوج که تنها 2 هفته قبل ازدواج کرده و برای ماه عسل به این جزیره آمده بودند با شلیک 5 گلوله حدود ساعت 3 نیمه شب به قتل رسیده و همه داراییشان ربوده شده است. صدای شلیک گلولهها را چند توریست که در رستوران نزدیک محل حادثه در حال غذا خوردن بودند شنیده و کارکنان هتل را در جریان قرار داده بودند. قبل از حضور کارکنان پشت در اتاق مرگ، قاتلان توانسته بودند فرار کنند و بدون هیچ سرنخی از محل دور شوند.
تلاش برای یافتن افرادی که این زوج پزشک انگلیسی را به قتل رساندند فورا آغاز شد و بالاخره دو جوان کم سن و سال به این اتهام دستگیر شدند. آوی هاول و همدستش گانیل پس از دستگیری اعتراف کردند برای بهدست آوردن پولهای نقد این زوج که تنها 500 دلار بوده به اتاق آنها حملهور شده و بناچار آنان را از پا در آوردهاند. اعتراف تکاندهندهای که توانست پروند مرگ این زوج را به جریان بیندازد و دادگاه را برای تصمیمگیری در مورد جوانان خلافکار و سابقهدار دست به کار کند. حداقل حکم حبس ابد و حداکثر اعدام برای این دو که سرقت را تنها عامل قتل عنوان کردهاند درنظر گرفته شده و رای نهایی بزودی صادر خواهد شد.
آنها مقاومت کردند
آنقدر دست به دزدیهای کوچک زده بودم که دیگر این کار برایم عادی شده بود و ترسی از هیچ چیز نداشتم. بهترین تفریح برایم جیببری از توریستهای بیخیالی بود که با جیبهای پر به خیابانها میآمدند و بدون توجه به شهروندان فقیر براحتی آنچه میخواستند میخریدند و خوشحال از جزیره خارج میشدند. کم کم این کار برایم عادی شد که با وجود دردسرهای زیادی که داشت اما دوست داشتم آن را ادامه بدهم. بارها به خاطر سرقتهای کوچک دستگیر شدم و پروندههایی برایم تشکیل شد، اما اهمیتی نداشت. آنچه مهم بود هیجان در دزدی و انگار انتقام گرفتن از آنهایی بود که وضع مالی خوبی داشتند و هرگز نمیتوانستد حال افرادی همچون من و خانوادهام را که روزها چیز زیادی برای خوردن نداشتیم، بفهمند.
وقتی کار به خشونت کشیده شد احساس کردم رفتارم وارد مرحله جدیدی شده که حتی خودم از آن احساس ترس میکردم. آنقدر بیباک بودم که دیگر اهمیتی نداشت افرادی که به دامم میافتند تا از آنها سرقت کنم چقدر آسیب میبینند و زجر میکشند. طرح دزدی از اتاقهای هتل گرانقیمت زمانی به فکرم رسید که یکی از دوستانم به من گفت فردی وجود دارد که در ازای گرفتن چند هزار دلار میتواند مارا با قایق دورکند و به کشوری دیگر برساند. این حرف باعث شده بود نقشههای جدیدی در ذهن خودم بسازم. آیندهای متفاوت از آنچه داشتم را برای خودم در نظر بگیرم. اما پولی که باید تهیه میکردم نمیتوانست از جیب بریهای کوچک از مردم و مغازهها تامین شود و باید راه دیگری پیدا میکردم. این بود که به دزدی از اتاقهای هتلها فکر کردم. میدانستم توریستها پول زیادی با خودشان میآورند و میتوانم با سرقت از آنان براحتی به آنچه میخواهم دست پیدا کنم. شبی که طرح اولین سرقت را اجرا کردم نمیدانستم قرار است چنین اتفاقی بیفتد و تا این اندازه گرفتار شوم. اسلحهای داشتم که یک سال قبل خریده بودم و میتوانست به کمکم بیاید. حدود ساعت 3 صبح بود که همراه دوستم وارد یکی از اتاقهای هتل شدیم. همانطور که فکرش را میکردم 2نفر ساکن اتاق با دیدن ما بشدت شوکه شده و شروع به داد وفریاد کردند. همدستم گانیل بناچار دست و پای آنها را بست و با هر بدبختی که بود رمز صندوق امانات اتاقشان را از آنها گرفت. وقتی تنها 500 دلار از آن بیرون آمد شوکه شدم.
بلیت هواپیمایشان نشان میداد 10 روز قبل وارد جزیره شدهاند و فردا قرار است به کشورشان بازگردند به همین علت همه پولهای نقدشان را خرج کرده بودند. از بدشانسی از زوجی سرقت کرده بودیم که چیز زیادی برایشان باقی نمانده بود. وقتی با تقلای مردی که سعی داشت با دست و پای بسته خودش را به من برساند مواجه شدم ناخودآگاه شلیک کردم. گلولهها بدون آنکه بخواهم شلیک میشدند و سر و بدن 2 بیگناه را هدف قرار میدادند. چند ثانیه بعد، دوان دوان از محل دور شدیم. دست و پایم میلرزید و نمیتوانستم نفس بکشم. مطمئن بودم خیلی زود به دام میافتیم و اشتباه نکرده بودم. انگار بدشانسی هرگز از شانههای من دورتر نشده است.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: