دهقان فداکار را یادتان می‌آید؟

پاییز 1341: شب بود، سرمای پاییزی استخوان‌ها را می ترکاند. ابرهای سیاه در آسمان می‌دوید. آسمان آبستن حادثه بود. همه جا یخ‌زده بود. رد نگاه مرد دهقان که پس از یک روز سخت از مزرعه به خانه برمی‌گشت، ناگهان به دره کشیده شد، کوه ریزش کرده و ریل‌های آهنین را درهم شکسته بود.
کد خبر: ۴۴۴۳۳۵

صدای سوت قطار هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد، ضربان قلب دهقان جوان تند و تندتر می​زد، اژدهای آهنین می‌خرامید و نزدیک می‌شد، فاجعه‌ای در شرف وقوع بود.

صحنه‌های دلهره جلوی چشمانش رژه می‌رفت. اگر قطار از ریل خارج می‌شد، جان مسافران در خطر بود. مرد دهقان هراسان به هر سو می‌دوید، فریاد می‌‌کشید اما کسی آن را نمی‌شنید.

فریادهای او در کوه می‌پیچید، لکوموتیوران همچنان تلیک، تلیک‌کنان قطار را به فاجعه نزدیک می‌کرد. ریزعلی باید کاری می‌کرد، اضطراب و ترس همه وجودش را فرا گرفته بود.

فکری به سرش زد، پیراهنش را از تن ‌در آورد، آن را به چوبدستی خود بست و به آتش کشید و در آن سرمای جانسوز، عریان به سمت قطار دوید.

لکوموتیوران که بی‌خیال زیرلب آواز می‌خواند و ساعت ورود به ایستگاه را محاسبه می‌کرد، با دیدن مرد مشعل به دست تکانی خورد، ترمز قطار را کشید و اژدهای آهنین با صدایی گوشخراش بر ریل سرد و یخ زده متوقف شد؛ درست همان جایی که کوه ریزش کرده بود.

***

داستان دهقان فداکار را یادتان می‌آید؟ حالا چشمان ریزعلی خواجوی، همان دهقان فداکار کتاب فارسی سوم دبستان ما آب مروارید آورده است.

همسر او هم بیمار است و از درد کمر رنج می‌کشد، اما او هنوز هم بعد از گذشت 49 سال از آن شب سرد پاییزی با اشتیاق سخن می‌گوید.

وزارت بهداشت قول داده ریزعلی خواجوی و همسرش ـ که اکنون ساکن کرج هستند ـ تحت مراقبت‌های پزشکی قرار بگیرند تا در یکی از بیمارستان‌های استان البرز مراحل درمان را طی کنند و اگر نیازی بود به بیمارستان‌های مجهزتر اعزام شوند.

ریزعلی خواجوی بی‌تردید یک الگوست؛ الگویی برای نوعدوستی و ایثار و فداکاری، پس نباید تنهایش گذاشت، باید بیشتر تحویلش گرفت، حمایتش کرد، نشان افتخار بر سینه‌اش نشاند، به دیدنش رفت، تا ثابت شود نوعدوستی و انسانیت در عصر دود و آهن و گلوله هم فراموش نخواهد شد.

زهرا عرب - دبیر گروه جامعه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها