شاید بشناسدم ، شاید بشناسمش

هر مهر یادش می‌افتم و چشمم میان همه زن‌هایی که سر و وضع شان به خانم معلم‌ها شبیه است، می‌گردد که شاید بشناسمش، شاید بشناسدم، شاید...
کد خبر: ۴۲۹۸۱۶

او برای من، فقط یکی بوده است و من برای او یکی از صدها دختربچه بی‌دندان دوران خدمتش بودم که همه مثل هم گریه می‌کنند، همه مثل هم از مدرسه می‌ترسند، مثل هم می‌خندند و مثل هم، هنوز به زنگ تفریح اول نرسیده، ترس و غصه غربت در مدرسه از یادشان می‌رود.

دختر بچه‌ای بودم لاغر و ضعیف و یک خط در میان بیمار که درست نرسیده به نخستین روز کلاس اولم، کم‌پشتی موهای پرمانندم، پیرزن‌های فامیل را به فکر انداخت سرم را مثل پسرها بتراشند به این امید که دست‌کم موهایم در بزرگسالی پر پشت شوند.

گیس سپید کرده‌های فامیل، تصمیم شان را یکی دو روز مانده به پاییز عملی کردند و این‌گونه شد که تنها دختربچه بی‌موی مدرسه‌ام شدم و هربار ناظم اصرار می‌کرد در فضای بسته کلاس، مقنعه‌ها را برداریم وحشت می‌کردم.

از همان روزهای اول، خجالتم از سر ماشین انداخته‌ام باعث شده بود از بقیه بچه‌ها جدا شوم، کم حرف و غمگین و گوشه‌گیر بودم و لبه‌های مقنعه‌ام را با دو دست می‌گرفتم که مبادا کسی آن را از روی سرم پس بزند.

معلم کلاس اولم، نگران بود که خجالتم از سر بی‌مویم، باعث شود رغبت را برای درس خواندن هم از دست بدهم. تا روزی که به رسم روزهای پیش، پرده‌های کلاس را کشید و به کلاس اولی‌هایش اجازه داد مقنعه‌های‌شان را بردارند و مثل همیشه من، ترسیده و خجالت‌زده، مقنعه را روی سرم نگه داشتم.

آمد کنارم و دست کشید روی سرم. گفت «بی‌مویی که خجالت نداره! ببین!» مهلت نداد جوابش را بدهم. مقنعه‌اش را برداشت. سرش را ماشین انداخته بود. 40 چشم متعجب، با مردمک‌های تنگ شده، روی سر تراشیده خانم معلم گشتند.

صبر کرد تا چشم‌ها سر او را با دقت نظاره کنند و بعد مقنعه را سر کرد و رو به من گفت «دیدی؟ خجالت نداره! من هم مثل تو کچلم.» غربت و ترس و خجالتم همان وقت، مثل خاک تخته از در کلاس رفت بیرون و تقریبا یک هفته بعد، دیگر حتی یادم نمی‌آمد ترسم از چه بوده است.

حالا بیش از 2دهه از آن روزها گذشته است و من در مرور خاطرات گذشته از مادرم شنیده‌ام که او، معلم کلاس اولم، فقط به هوای من، سرش را ماشین انداخته بود، فقط به این خاطر که شاگرد ترسوی 7 ساله‌اش با بغض سر کلاسش ننشیند و از بی‌مویی سرش خجالت نکشد.

هر مهر یادش می‌افتم و چشمم میان همه زن‌هایی که سر و وضع‌شان به خانم معلم‌ها شبیه است می‌گردد که شاید بشناسمش، شاید بشناسدم، شاید... .

مریم یوشی‌زاده
گروه جامعه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها