«عروس غاز» دیگر خوزستان را برای گذراندن زمستان نمیپسندد، او حالا وقتی سفرش را از سیبری شروع میکند از بالای تالابهای خوزستان رد میشود و کیلومترها آنطرفتر در سواحل رود نیل فرود میآید؛ «عروس غاز» فهمیده است که تالابهای خشک و نیمهجان خوزستان برای زندگی دیگر جای مناسبی نیست. «غاز پیشانیسفید» هم همان کار «عروس غاز» را میکند. او سالهاست که خوزستان را از مسیر مهاجرتش حذف کرده است، درست مثل «اردک مرمری» که برای دیدن جوجهآوریاش کافی بود به تالاب هورالعظیم یا شادگان بروی، اما حالا خشک شدن این تالابها ردپای او را هم پاک کرده است.
«پلیکان پاخاکستری» هم حق دارد که دیگر به خوزستان نیاید، آنها خوب یادشان مانده که پارسال چطور 6 جفت از همنوعانشان نزدیک خرمشهر تخمگذاری کردند، اما پدر و مادرها در دام صیادان افتادند و تخمها هیچ وقت فرصت جوجه شدن پیدا نکردند؛ پلیکانهای پا خاکستری از شکارچیان وحشت کردهاند.
و اما نیزارهای اطراف تالاب شادگان و هویزه و دشتهای اطراف تالاب هورالعظیم دیگر «لیکوهای خوزی» را مخفی نمیکنند. لیکوها دیگر به خوزستان نمیآیند چون پناهگاههایشان در این استان به قدری تغییر وضعیت داده و به اندازهای با پسابهای کارخانه نیشکر ملوث شده که امکان تولید مثل و جوجهآوریاشان در این مناطق را از بین برده است. لیکوها اگر بخواهند به مهاجرت به خوزستان پایبند باشند باید قید تکثیر نسل را بزنند.
اما اگر پرندهها به خوزستان نیایند، طبیعتش دیگر برای دیدن لطفی ندارد؛ آن هم با رود کارونی که بوی فاضلاب میدهد و به خاطر ساخت مزارع پرورش ماهی غیرمجاز، زخمهای عمیقی برداشته است.
خشکسالی دلیل اول پرندهها برای نیامدن به خوزستان است؛ اما مگر آنها میتوانند افزایش رفت و آمد کشتیها و قایقها به تالابها، گسترش سازههای صنعتی و زمینهای کشاورزی یا تغییر کاربری پنگاهها و تصرف اراضی را فراموش کنند؟ آیا پرندههای مهاجر حاضرند نیازشان به آب، غذا، امنیت و پناهگاه را فدای وفاداری به خوزستان کنند؟
مریم خباز / گروه جامعه
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم