در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
این داستان هم بیانگر این واقعیت است که خواستههای مردم تمام شدنی نیست. پس اگر به آنها بیش از حد بها دهیم، فقط خودمان ضرر کردهایم. شاید فردا برای تغییر شیوه زندگی خیلی دیر باشد، پس از همین امروز شروع کنید.
* * *
پدر، مرد زحمتکشی بود که در یک نان فروشی کار میکرد. او از صبح تا غروب نانها را به مشتریها تحویل میداد تا بتواند زندگی خوبی برای همسر و 3 فرزندش فراهم کند. البته مرد بعد از کار هم به خانه برنمیگشت. او عصر تا شب هم به کلاسهای مختلف میرفت، به امید اینکه بتواند علم یا مهارتی بیاموزد و از این وضعیت رها شود. او دوست داشت پیشرفت کند و بتواند شغلی بهتر بیابد، شغلی که وضعیت بهتری برای بچههایش ایجاد کند. به همین دلیل هم کمتر روزی میشد که پدر همراه بچههایش غذا بخورد و کنار خانوادهاش باشد. او سخت کار میکرد و درس میخواند تا بتواند زندگی خوبی برای خانوادهاش ایجاد کند؛ زندگیای بدون غم و غصه پول.
هر وقت هم که بچهها یا همسرش گله میکردند که او پیش آنها نیست، پدر میگفت این کارها را فقط برای خوشبختی آنها انجام میدهد، اما با اینکه این جملات را میگفت، خودش هم همیشه مشتاق بود زمان بیشتری را با خانوادهاش بگذراند. بالاخره ماهها به همین شکل گذشت تا روز امتحان فرا رسید؛ پدر در امتحانی که تصور میکرد برایش آینده بهتری فراهم میکند، شرکت کرد و موفق شد. در حقیقت نهتنها توانست امتحان را بخوبی پشت سر بگذارد، بلکه نمره او با دیگر شرکتکنندگان تفاوت قابل ملاحظهای نیز داشت. به همین دلیل پس از گذشت مدت کوتاهی از امتحان، توانست شغل دیگری پیدا کند و به عنوان سرپرست ارشد در سازمانی مشغول به کار شد.
پدر حقوق خوبی میگرفت و وضعیت زندگی آنها تغییر چشمگیری پیدا کرده بود؛ حالا رویای بچهها به واقعیت تبدیل شده بود و آنها میتوانستند بهتر زندگی داشته باشند؛ غذاهای خوشمزه، لباسهای نو و زیبا، سفرهای متعدد و....
با این وجود، این خانواده باز هم نمیتوانستند زیاد پدر را ببینند و هنوز هم جمع خانوادگی برای آنها مفهومی نداشت. پدر همچنان سخت کار میکرد تا در شغلش پیشرفت کند و بتواند مدیر مجموعه شود. با این فکر و خیال، پدر دوباره در یک دوره آموزشی ثبتنام کرد تا طعم مدیریت را نیز بچشد. بازهم اعضای خانواده از پدر خواستند زمان بیشتری را با آنها باشد، اما جواب مثل همیشه مشخص بود؛ این کارها همه برای خود آنها بود.
پس از چند ماه، دوباره سختکوشی پدر به نتیجه رسید و او در کارش ارتقا پیدا کرد. حالا وضعیت مالی آنها آنقدر خوب بود که پدر میتوانست مستخدمی برای کمک به همسرش استخدام کند و خانه سه خوابه خود را با آپارتمانی بهتر تعویض نماید.
اما پدر که تاکنون بارها لذت پیشرفت را چشیده بود، باز هم تصمیم گرفت کار کند تا به مقامی بالاتر برسد. او کار کرد، دوره دید و باز هم کار کرد. در تمام این مدت نیز هدفش کمک به خانواده بود و فراهم کردن زندگی بهتر برای آنها. حالا پدر، مسوولیت بیشتری داشت و حتی یکشنبهها هم به محل کارش میرفت، اما باز هم آنها زمان بسیار کمی را با هم بودند.
البته این مرتبه هم سختکوشیهای پدر جواب داد و او موفق شد. حالا خانهای شیک و مجلل نزدیک به ساحل خریده بودند؛ خانهای با چشماندازی بسیار زیبا. اولین یکشنبهای که همگی در خانه جدید دور هم جمع شده بودند، پدر اعلام کرد که تصمیم خودش را گرفته و دیگر نمیخواهد کار کند و دورههای آموزشی مختلف را بگذراند. او میگفت از ارتقا پیدا کردن خسته شده و حالا دیگر نمیخواهد پیشرفت کند. این جملات را گفت و به خانوادهاش قول داد از این به بعد زمان بیشتری را با آنها بگذراند.
البته پدر تمام این حرفها را گفت، ولی فردا صبح دیگر از خواب بیدار نشد. او پیرتر و خستهتر از آن بود که بتواند به زندگی ادامه دهد.
* * *
شاید این داستان، تلخ و ناراحتکننده به نظر بیاید، اما شاید باعث شود خیلی از ما متوجه اشتباهاتمان شویم. شاید فردا خیلی دیر باشد پس از همین امروز، وقتی را برای خانواده و بودن کنار آنها اختصاص دهید.
مترجم: زهره شعاع / academictips.org
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: