‌یادمان نرود

همیشه می‌توان انتخاب‌کرد

کد خبر: ۴۰۶۹۳۱

یکی از مدیران خوش‌سابقه در کار و کسب، اعتقاد داشت ما در طول زندگی هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شویم با یک انتخاب مواجه هستیم. به عبارت دیگر همیشه یک سوال در برابر ماست؛ این‌که امروز چگونه باشیم؟ بر اساس این سوال، ما هر روز می‌توانیم روحیه‌ای زنده و موفق و پرنشاط را برگزینیم یا این‌که روزی را همراه با ناخشنودی، ناراحتی و غم و غصه آغاز کنیم.

او خود همیشه روزش را با این سوال شروع می‌کرد و همیشه پاسخش این بود که می‌خواهم امروز سرزنده، پرنشاط و با روحیه باشم.

این موضوع چنان بر زندگی او تاثیر گذاشته بود که به فردی با ابعاد شخصیتی خاص و مثبت تبدیل شده بود، همه دوستانش وقتی با مشکل و مساله‌ای مواجه می‌شدند سراغ او می‌رفتند. هر وقت محل کارش را تغییر می‌داد، گروه زیادی از همکارانش با او به محل جدید می‌رفتند. آنها کار کردن با او را به حقوق و امکانات بیشتر ترجیح می‌دادند.

این برنامه همیشگی او بود تا این‌که یک شب اتفاق وحشتناکی برایش پیش آمد، او فراموش کرد درپشتی مغازه را قفل کند. وقتی مشغول جمع‌کردن پول‌ها بود، چند دزد سراغش آمدند و برای به دست‌آوردن پول‌ها او را با گلوله به سختی زخمی کردند.

خوشبختانه صدای شلیک‌ها چند نفری را به آنجا کشاند و آنها او را به بیمارستان رساندند.

دوستی که برای عیادتش به بیمارستان رفته بود، از دکترش می‌شنود وقتی او را به آنجا رسانده‌اند، حال بسیار بدی داشته و زنده ماندن او بیشتر به معجزه‌ای شبیه بوده است. وقتی آن دوست شرح ماجرا را از خودش می‌پرسد، چنین می‌شنود: وقتی گلوله‌ها وارد بدنم شدند و دزدها فرار کردند، بشدت خونریزی داشتم، با خودم گفتم یا باید تسلیم شوم و بمیرم یا مبارزه کنم و زنده بمانم.

به بیمارستان که رسیدم از حرف‌های پزشکان متوجه شدم حالم وخیم است و آنها فکر می‌کنند من زنده نمی‌مانم. تنها چند جمله توانستم بگویم، به آنها گفتم هی، من هنوز زنده‌ام پس مرا مانند یک زنده جراحی کنید نه مثل یک مرده!

وقتی هم عمل جراحی تمام شد و به‌هوش آمدم، به خودم گفتم، هی پسر تو باید زنده بمانی، پس مبارزه کن. حالا هم که زنده هستم و برای بازگشت به کارم روزشماری می‌کنم.

او ادامه داده بود: همیشه فکر می‌کنم اگر در زندگی من اتفاق بدی هم روی بدهد، می‌توانم نقش یک قربانی را بازی کنم یا این‌که از آن اتفاق درس بگیرم و برای زندگی بهتر از آن استفاده کنم.

حالا هم همین اتفاق افتاده و من آماده‌ام تا یک‌بار دیگر زندگی را تجربه کنم.

با مرور این داستان، به این فکر کردم که چه خیل عظیمی از انسان‌ها با اتفاقی کوچک در زندگی، خود را می‌بازند و تمام درها را روی خود بسته می‌بینند. فکر کردم چرا ما این‌گونه به زندگی نگاه نمی‌کنیم.

هر صبح، وقتی چشم روی جهان باز می‌کنیم، باید بدانیم خداوند فرصت دیگری در اختیار ما گذاشته است.

پس یادمان نرود از این فرصت برای بهتر زندگی کردن، بهتر بودن و بهتر همراهی کردن استفاده کنیم.

یادمان نرود، زندگی راهی است که باید پیمود؛ چه بهتر که با نشاط و سرزندگی همراه باشد.

علی مهربان

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها