داستان زندگی یک زندانی سابق

خوشحالم که نان حلال می‌خورم

بازگشت به زندگی سالم برای بسیاری از افرادی که زندان را تجربه کرده‌اند کار آسان و ساده‌ای نیست. «تیمور ـ م» مردی 41 ساله است که 5‌/‌1 سال را در زندان گذرانده و اکنون 17 سال است که راه دیگری را تجربه می‌کند. او می‌گوید: 22 سالم بود که به زندان افتادم. آن زمان سربازی‌ام را تمام کرده بودم و کار به درد بخوری پیدا نمی‌کردم البته توقعم هم بالا بود. با این که فقط دیپلم داشتم می‌خواستم یک کار دفتری و کلاس بالا گیر بیاورم .بعد از مدتی ناامیدی با یکی از بچه محل‌ها شروع به سرقت کردیم بیشتر لاستیک و ضبط ماشین می‌دزدیدیم تا این که هر دو نفرمان گیر افتادیم.
کد خبر: ۳۸۹۱۳۰

تیمور بعد از دستگیری تازه متوجه خطاهایش شد. او توضیح می‌دهد: من از زندان خیلی می‌ترسیدم اما به هر حال چاره‌ای نداشتم. پدر و مادرم هم کاملا با من قطع ارتباط کرده و حاضر نبودند مرا ببینند یا حتی تلفنی صحبت کنند .من به رد مال محکوم شده بودم و آه در بساط نداشتم اما بالاخره بعد از 5‌/‌1 سال آزاد شدم.

اولین شب آزادی برای تیمور بسیار سخت بود. او نمی‌توانست شاید هم نمی‌خواست به خانه پدری‌اش بازگردد .از طرفی جای دیگری هم برای ماندن نداشت. مرد میانسال می‌گوید: آن شب را در پارک خوابیدم باز خدا را شکر که تابستان بود و می‌شد هوای پارک را تحمل کرد. صبح روز بعد از گرسنگی احساس ضعف می‌کردم و با پولی که داشتم فقط دو وعده غذا گیرم می‌آمد. دل را به دریا زدم و صبحانه خوردم بعد راه افتادم در خیابان‌ها تا شاید کاری پیدا کنم.

این ماجرا 3 روز ادامه پیدا کرد تا این که بالاخره اولین روزنه امید برای تیمور به وجود آمد او ماجرای آن روز را این طور توضیح می‌دهد: همین طور داشتم از خیابان رد می‌شدم که مردی صدایم زد و گفت کار می‌کنی؟ من هم از خدا خواسته جواب مثبت دادم و به مغازه او رفتم. آنجا را تازه سنگ کرده بودند و می‌خواستند وسایل و ویترین را بچینند. من هم کمک‌شان کردم تا آخر شب سرم گرم بود و بعد هم به اندازه یک روز حقوق پول گیرم آمد. ضمن این که ناهار و شام را هم همانجا خوردم .روز بعد دوباره از همان خیابان رد می‌شدم که آن مرد مرا دید و پرسید هنوز دنبال کار می‌گردیم؟ من هم جواب مثبت دادم .او تلفنی با کسی صحبت کرد و یک آدرس به من داد.

تیمور وقتی به آن آدرس رفت خانه‌ای در حال ساخت را دید و فهمید باید آنجا کارگری کند اما مخالفتی نکرد .از آن به بعد او مشغول بود تا این که تصمیم گرفت سراغی از خانواده‌اش بگیرد. زندانی سابق می‌گوید: می‌ترسیدم به خانه‌مان بروم. اول تلفن زدم و مادرم وقتی صدایم را شنید به گریه افتاد .به او گفتم آزاد شده‌ام و الان سر کار هستم. او هم دعوتم کرد به خانه بروم. پدرم رفتار بدی با من نداشت سرد بود اما توهین نکرد. از آن شب به بعد من در خانه خودمان‌ماندم.

تیمور یک سال بعد وقتی کار ساختمان تمام شد با دعوت سرکارگر، کاری تازه را شروع کرد. او 8 سال به این شغل ادامه داد تا این که به این نتیجه رسید که وقت پیشرفت فرا رسیده است. او می‌گوید: خیلی کارها را یاد گرفته بودم از گچ‌کاری و رنگ تا برق‌کاری و نصب کابینت. گچ‌کاری را به عنوان شغل انتخاب کردم و به قول معروف اوستا کار شدم. البته مغازه نداشتم و بیشتر از این و آن سفارش می‌گرفتم اما الان دو سال است که مغازه کوچکی در شهریار اجاره کرده‌ام و خدا را شکر خرجم را در می‌آورم.

تیمور هنوز ازدواج نکرده است. او حسرت روزهایی را می خورد که پشت میله‌ها گذراند اما از این‌که توانست خودش را اصلاح کند خوشحال است و می‌گوید: درست است که زندگی‌ام بخور و نمیر و کارم سخت و پرزحمت است اما همین که نان حلال می‌خورم خیلی ارزش دارد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها