در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
با این توصیفها جای تعجبی باقی نمیماند که مادرم همه عمرش از من به عنوان بدترین و بازیگوشترین فرزندش یاد کند که از نظر او همه صفات بدی که پدرم داشت را به ارث برده بودم. برخلاف من، 3 فرزند دیگرش همگی بچههای بسیار خوب و سر به راهی تربیت شدند که بعد از اتمام دوران دبیرستانشان یک به یک در دانشگاههای معتبر پذیرفته شده و اسباب افتخار مادرم را فراهم کردند. میدانستم این رفتارها و تبعیضها بالاخره جایی سبب میشد که من عصبی شده و عملی عجیب مرتکب شوم. تلافی احمقانهای که بالاخره در سن 36 سالگی و در حالی که مادرم تصور میکرد نهایتا بزرگ و عاقل شدهام دست به انجامش زدم. دیوید چارلز کلارک مرد مجرد 36 سالهای است که به اتهام دزدی کردن از منزل مادر 56 سالهاش دستگیر و راهی دادگاه شده است. دیوید متهم است با در دست داشتن یک اسپری فلفل وارد منزل مادر ثروتمندش شده و با تهدید او به مرگ و بستنش به صندلی، این زن میانسال را بشدت ترسانده و در نهایت با برداشتن پولهای نقد و جواهرات با خودرو مادرش از محل سرقت فرار کرده است. ساعاتی بعد از این اتفاق، با ورود یکی دیگر از فرزندان خانم ماری کریستین به خانه که از ترس بشدت شوکه شده و زبانش بند آمده بود بلافاصله ماموران پلیس در جریان سرقت قرار گرفته و پرونده قطوری را بر علیه دیوید که مادرش به خوبی چهرهاش را دیده بود، تنظیم کردند. تنها یک هفته وقت لازم بود تا این مجرم فراری که با خودرو گرانقیمت مادرش در یکی از شهرهای دورافتاده کلورادو تصادف کرده و خسارات زیادی به بار آورده بود، دستگیر شود. «ازدواج پدر و مادرم در سن 18 سالگی صورت گرفت و تنها یک سال به طول انجامیده بود. تولد من که از نظر مادرم همیشه مهمانی ناخوانده به شمار میآمدم در همان یک سال صورت پذیرفت. رفتارهای لاابالی پدرم که همیشه و همه وقتش را با دوستانش میگذراند سبب شد تا پدربزرگم به هر قیمتی شده سبب جدایی والدینم شود و مادرم را برای ادامه دادن تحصیل و ورود به دانشگاه به واشنگتن بفرستد. در مدت بسیار کوتاهی بعد از جدایی پدر و مادرم من که نزد پدربزرگ و مادربزرگم زندگی میکردم بیمار شدم و مادرم به ناچار بار دیگر به کلورادو بازگشت. او که بسیار نگران سلامتی من بود با وجود آنفلوآنزا تشخیص داده شدن بیماریام که تبی بالا همراه داشت فورا مرا به اورژانس یک بیمارستان برد و همانجا با دانشجوی پزشکی جوان که سالهای آخر درسش را میگذراند آشنا شد. آشنایی آنها بار دیگر به ازدواج انجامید و من که از نظرش پسری ناخوانده و بدقدم هستم سبب خوشبختی او در سالهای بعدی زندگیش شدم.»
ماموران پلیس به محض ورود به منزل خانم ماری کریستین که به خاطر ترس از کشته شدن برای دقایقی حتی توانایی حرف زدن نداشت بلافاصله تحقیقات خود را آغاز کردند. چشمان بسیار قرمز و ملتهب این زن میانسال حاکی از آن بود که فرد مهاجم با اسپری فلفل از پشتسر به او حمله کرده تا با کور کردن موقتیاش بتواند چهرهاش را مخفی نگه دارد. اما خیلی زود پلیس متوجه شد که مادربزرگ آسیبدیده، گرچه حال بسیار بدی داشته اما توانسته قبل از دست دادن کامل دید، خیلی خوب پسر بزرگ 36 سالهاش را شناسایی کرده و به عنوان متهم اصلی پرونده به ماموران معرفی کند. با وجود مشخص شدن هویت دزدی که دستکم 30 هزار دلار پول نقد را از گاوصندوق ربوده بود، ماموران کاری جز ردگیری این متهم نداشتند.
دیوید چارلز کلارک متهم است با در دست داشتن یک اسپری فلفل وارد مــنزل مـــادر ثروتمندش شده و با تهدید او به مرگ و بستنش به صندلی، این زن میانسال را بشدت ترسانده و در نهایت با برداشتن پولهای نقد و جواهرات با خودروی مادرش از محل سرقت فرار کرده است.
«مادرم بعد از ازدواج دومش بلافاصله بچهدار شد و فکر میکنم از همان زمان بود که بیتوجهیهای دائمیاش به من آغاز شد. بچهتر که بودم، مدام متوجه میشدم که غذا خوردن و حمام رفتن دیگر خواهر و برادرهایم به من ارجح است و حتی گاهی اوقات هیچ کس نیست که حتی از من بپرسد آیا چیزی خوردهام یا حتی حالم خوب است یا نه. پدر ناتنیام به خاطر درآوردن پول بیشتر مدام در بیمارستانها بود و مادرم به ناچار از دو پرستار خانگی کمک میگرفت که آنها هم بعد از انجام دادن کارهای سه خواهر و برادرم دیگرم اگر وقت اضافهای میآوردند، نیمنگاهی به من میکردند. رفتار بیتوجه مادرم نسبت به من بشدت ناراحتم میکرد و سعی میکردم با انجام دادن کارهایی که او را عصبی میکرد، جلب توجه کنم، اما این کار نه تنها باعث شد او به من نظری نیندازد، بلکه مرا بچه شروری بخواند که همه صفاتی که در پدرم از آنها تنفر داشته به ارث بردهام. از نظر او من بیتوجه، بیمسوولیت و بدرفتار بودم و لجوج بودنم باعث میشد که خواهر و برادرانم هرگز نتوانند رابطه خوبی با من برقرار کنند. این مشکلات تا زمانی که من بزرگتر شدم و به دبیرستان راه یافتم ادامه داشت. رفتارهای خانوادهای که در آن بزرگ شده بودم، نتیجهای جز جدا شدن روحی من از آنها و زندگی مستقل در اتاق اختصاصیام نداشت.»
«دیوید» برای اولین بار زمانی که 17 ساله بود به جرم دزدیدن خودروی پدر دوستش روانه بازداشتگاه شد. این اتفاق سبب شد که خانم «ماری کریستین» که هرگز در زندگیش تصور نمیکرد به پاسگاه پلیس راه پیدا کند، بیش از پیش از او روی برگرداند و ناامید شود. با تلاشهای وکیلی که پدرخوانده دیوید برایش گرفته بود، آنها توانستند اتهاماتش را پاک کرده و با پرداخت جریمهای سنگین ماجرا را فیصله دهند، اما برای دیوید که انگیزه زیادی برای زندگی درست و عاقلانه نداشت، این بازداشت اول کار بود.
«بعد از دستگیر شدنم به اتهام رانندگی و فرار با خودروی پدر یکی از دوستانم بود که متوجه شدم تنها راه آزار مادرم سرکشی کردنهای بیشتر است. سالهای بعد زندگیم را بدون آنکه هرگز لحظهای به فکر پول درآوردن یا پیشرفت باشم، مدام در رستورانها و مهمانیهای مختلف گذراندم و با مصرف کردن کوکائین سعی میکردم ناراحتیهای روحی را که از بچگی با خودم داشتم تحمل کنم. تا 6 ماه پیش من 3 بار دیگر به اتهامات مختلف شبهایی را در بازداشت سپری کردم؛ اما هرگز مثل زمانی که برای اولین بار دستگیر شدم، دیگر مادرم را برای آزاد شدن یا ملاقات ندیدم. او دیگر هرگز سراغم نیامد و تنها با فرستادن وکیلی که هزینهاش را خودش پرداخت میکرد، هر بار مرا از مخمصهای که در آن گرفتار شده بودم، نجات میداد.
هزینه زندگی پر از ریخت و پاشی که حتی لذتی از آن هم نمیبردم هم به عهده مادرم بود که ماهانه به شماره حسابم واریز میکرد. خوشبختانه 3 خواهر و برادر کوچکترم که از بچگی تفاوت زیادی با من داشتند، همگی افرادی موفق و پولداری شدند که میتوانستند مادرم را برای همه عمرش خوشحال و راضی نگه دارند؛ کاری که من هرگز نتوانستم آن را انجام بدهم. آخرین بار، دیوید 6 ماه قبل از ارتکاب به این سرقت عجیب، باز به اتهام همراه داشتن مقدار بسیار جزئی کوکائین در خودرویش دستگیر شد.
این بار مادرش با وجود آن که مثل همیشه با پرداخت کردن پولهای هنگفت توانست نجاتش دهد، تصمیم گرفت یک بار برای همیشه او را تنبیه کند؛ کاری که میدانست با انجام دادنش، ضربهای مهلک به زندگی پسرش میزند؛ اما این ضربه میتواند لااقل او را از منجلابی که در آن غرق شده، بیرون بکشد و وجدانش را بیدار کند.
ماری کریستین به طور ناگهانی همه حسابهای بانکی پسرش را بست و دیگر حتی یک دلار برای هزینههای جاری این مرد 36 ساله بیکار پرداخت نکرد. روزی که متوجه شدم حاضر نیست حتی اجاره آپارتمانم را پرداخت کند، دیوانه شده بودم. در طول عمرم هرگز کار نکرده و نمیدانستم بدون آن پولها چطور باید زندگی کنم.
او حتی به خواهر و برادرانم هم توصیه کرده بود، هیچ قرضی به من ندهند و بگذارند خودم مشکلم را حل کنم. احساس تنفر عجیبی نسبت به مادرم داشتم و بالاخره تصمیم به انتقام گرفتم. با طراحی نقشهای یک شب با شکستن شیشه پذیرایی منزل مجلل مادرم وارد خانهاش شدم و با اسپری فلفل به سویش حمله کردم. او هیچ مقاومتی در برابر من نکرد و براحتی بعد از بستن او به صندلی، تمام دارایی که در خانه داشت، دزدیدم. اکنون که فکر میکنم شاید مقاومت نکردنش به خاطر شناختن چهره من بود و احتمالا آنقدر شوکه شده که حتی حاضر به مقابله هم نشده است؛ اما باید بداند کاری که من کردم، عکسالعمل سالها بدرفتاری او با من بود.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: