در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
از وقتی که پدرم فوت کرده بود مادرم شرایط سخت تری داشت و دیگر اصلا نمی توانست به کارهای خانه رسیدگی کند. بیشتر، خواهرانم بودند که به ما رسیدگی میکردند. پدرم مغازه کوچکی داشت و ما برای اینکه بتوانیم خرجی خانواده را تامین کنیم باید آن مغازه را رونق میدادیم. مادرم در آن مغازه سبزی میفروخت و برادر بزرگم هم به او کمک میکرد. من پسر کوچک خانواده بودم و کسی از من نمیخواست که کار کنم. اوایل مدتی در مغازه بودم و به مادرم کمک میکردم اما وقتی دیدم برادر بزرگم آنجاست دیگر نرفتم.
وجود من در خانواده آنقدر بیاهمیت بود که اگر به خانه هم نمیرفتم، کسی نگران نمیشد. البته من هرگز این کار را نکردم و همیشه مادرم را در جریان میگذاشتم.
کمکم مادرم آنقدر درگیر زندگی شد که من را فراموش کرد. بیشتر روزهایم را با دوستانم میگذراندم. گاهی که پول میخواستم از مادرم پول میگرفتم. احساس تنهایی باعث شد تا بیشتر از همیشه به سمت دوستانم کشیده شوم. من روزهای خوبی را با آنها میگذراندم و شیطنتهای زیادی میکردیم و خاطرات زیادی با هم داشتیم.
این نوجوان از اولین درگیریاش میگوید: با دوستم بودم که اولین درگیری من در طول عمرم شروع شد. پسر جوان به من حمله کرد و من که بشدت عصبی بودم و میترسیدم، چاقو بیرون آوردم و پسر جوان را زخمی کردم، اما او نمرد.
بعد از آن دیگر من ترسم ریخت و بچهها که خیلی از شجاعت من میگفتند کاری کردند که من شدم رئیس و برای خودم گردن کلفتی میکردم. هر چند وقت یکبار دعوا میکردیم و وقتی کسی از ما میترسید خوشمان میآمد.
تا اینکه با نوجوانی هم سنو سال خودم آشنا شدم. بعد از مدتی متوجه شدم او زورگیری میکند. از آن به بعد زورگیری را هم آغاز کردم.زندگی ام از خانواده جدا شده بود. چون زورگیری میکردم پول داشتم و دیگر از مادرم پول نمیگرفتم. او هم از من نمیپرسید که چطور خرجی خودم را تامین میکنم.
این نوجوان از اولین باری که خانوادهاش در جریان کارهای او قرار گرفتند میگوید: یکی از اهالی محل آمد و شکایت من را به مادرم کرد. آن زمان هنوز مشخص نشده بود که من زورگیری میکنم.
البته خیلی هم زورگیری نمیکردیم. گاهی از آنها پول میخواستم و خودشان میدادند. کم کم اهالی از وجود من ناراحت شدند و از اینکه سر خیابان میایستم بدشان می آمد و شاکی میشدند البته من جلوی آنها کم نمیآوردم. یکی دوبار اول مادرم عصبانی شد و تهدیدم کرد اما بعد که دید نمی تواند حریف من شود به همسایهها میگفت که خودتان هرکاری دوست دارید بکنید.
تا اینکه مدتی بعد دستگیر شدم البته مدت زمان زیادی طول نکشید. من چند روزی در بازداشت ماندم و مادرم توانست شاکی من را راضی کند و وقتی او رضایت داد از زندان بیرون آمدم. در این سالها چند خواهر و برادرم ازدواج کردند اما رفتن آنها باعث نشد در رفتار مادرم با من تغییر ایجاد شود ومن همچنان تنها ماندم و شرارت و ایجاد مزاحمت برای دیگران برایم تفریح بود.
اینبار اما ماجرا جدی است و ماموران اعلام کرده اند که منتظر شاکیهای من هستند و منمی دانم چون دشمنان زیادی داشتم حتما افراد زیادی از من شکایت میکنند و امیدوارم خداوند من را کمک کند تا از بازداشت رها شوم و بتوانم درست زندگی کنم.
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: