گفت‌وگو با آلخاندرو گونزالس ایناریتو ، کارگردان فیلم زیبا

می‌خواستم درباره زندگی فیلم بسازم نه مرگ

تراژدی، قالب بیشتر فیلم‌های آلخاندرو گونزالس ایناریتو است. این کارگردان 47 ساله مکزیکی که با فیلم تحسین شده «بابل» نامزد جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی شد، این بار با ساخت فیلم «زیبا» یک بار دیگر در اوج حرفه خود قرار گرفته است.
کد خبر: ۳۷۹۵۹۳

او باز هم در یک فیلم دیگر سوال‌های بزرگ و پیچیده‌ای را مطرح کرده است: ما چرا باعث ناراحتی کسانی می‌شویم که دوست‌شان داریم؟ پا کردن در کفش دیگری چه حسی دارد و چه تاثیری می‌تواند بر دیدگاه ما داشته باشد؟ فیلم زیبا یک ملودرام تراژیک است که در آن «اوخبال» (با نقش‌آفرینی خاویر باردم 41 ساله) که پدری مهربان است سعی دارد در زندگی درهم و برهمش از پس مخارج ریز و درشت برآید که ناگهان به بیماری سرطان دچار می‌شود.

چرا این قدر به ملودرام‌های سیاه علاقه‌مند هستید؟

به نظر من داستان‌ها هستند که شما را پیدا می‌کنند. این طور نیست که شما داستان‌ها را پیدا کنید. من هم مثل هر کس دیگری یک عالم ایده و فکر در ذهنم چرخ می‌خورد، ولی معمولا به موضوعاتی توجه نشان می‌دهم که ناخوشایند هستند چون می‌خواهم به این وسیله تماشاگران فیلم‌هایم را به چالش بکشم. وقتی ایده‌های توی ذهنم را بسط و گسترش می‌دهم، همیشه موضوعات ناخوشایند هستند که در کانون توجه من قرار می‌گیرند و به مهم‌ترین عناصر داستان تبدیل می‌شوند. هرگز این طور نیست که بگویم: آها! این همان داستانی است که می‌خواهم! بسط و گسترش دادن ایده‌های داستانی زمان خیلی زیادی طول می‌کشد و برای من کار سخت و طاقت‌فرسایی است. من در این مورد یک روش ثابت ندارم و کار را کاملا برحسب تصادف و بدون پیروی از یک الگوی منظم و مشخص، انجام می‌دهم. وقتی شخصیت‌ها و داستان‌ها و مضمون‌های مناسب ،من را پیدا کردند، من تحت فرمان آنها هستم. این وضعیت مثل برقراری یک ارتباط است.

یقینا شما هرگز ایده یا افکار متهورانه کم نمی‌آورید. داستان فیلم «زیبا» شما را چگونه پیدا کرد؟

در مورد «زیبا» قصد من این بود که یک سوال ابدی و جاودانی را مطرح کنم: پس از این‌که می‌میریم چه اتفاقی می‌افتد؟ این عنصر متافیزیکی و جنبه معنوی داستان فیلم است. در ابتدای کار این انگیزه من برای نوشتن داستان این فیلم بود. نوشتن این داستان ارتباط خیلی زیادی با پدر بودن من داشت؛ می‌خواستم داستانی درباره رابطه یک پدر و 2 فرزندش بنویسم. می‌خواستم این موضوع را مورد کندوکاو قرار بدهم که اگر پدری بفهمد فقط 2 ماه زنده است چه اتفاقاتی ممکن است رخ بدهد و وقتی شمارش معکوس آغاز می‌شود فیلم کمی وارد عرصه ژانر «تریلر» می‌شود. بعد تمام این ایده‌ها را در متن دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم قرار دادم. می‌خواستم موضوعاتی مثل مهاجرت و قدرت سرمایه‌داری را در این داستان بگنجانم. مشکلات اجتماعی زیادی دامنگیر دنیای ما است و من می‌خواستم یک سری از دیالوگ‌های فیلم حول این موضوع باشد.

به نظر می‌رسد «مرگ» یک موضوع بسیار برجسته و تکرارشونده در آثار شماست.

من خودم صادقانه احساس می‌کنم که این فیلم بیشتر درباره زندگی است. فیلم برحسب اتفاق در حال مشاهده زندگی مردی است که به پایان عمر خود نزدیک شده. مرگ او تنها بخش کوچکی از داستان است. با این که بیننده فیلم یک جور‌هایی درمی‌یابد که شخصیت اصلی زود می‌میرد، نمی‌خواهم بگویم که مرگ او قابل پیش‌بینی است، بلکه می‌خواهم بگویم اجتناب‌ناپذیر است. من این فیلم را به شکل یک مرثیه می‌بینم، یک جور تجلیل زندگی در مقابل عزاداری. حتی وقتی که «اوخبال» فکر می‌کند که همه چیز برایش تمام شده، یک جور‌هایی عشق، رستگاری، بخشایش و شور و هیجان را پیدا می‌کند. او قادر است در مورد زندگی‌اش تفکر کند و به این نتیجه برسد که زندگی‌اش بی‌معنی نبوده است. واقعا امیدوارم مردم وقتی این فیلم را تماشا می‌کنند به این نتیجه برسند که بیشتر در تایید زندگی بوده تا اثری تاریک و سیاه. سعی کردم فیلمی درباره زندگی بسازم، ولی شاید موفق نشده باشم. [می‌خندد] بی‌دلیل نبود که اسم فیلم را «زیبا» گذاشتم.

چنین نکاتی برایم جالب هستند. آیا نقش «اوخبال» را مخصوصا برای «خاویر باردم» نوشتید؟

بله. من او را خیلی خوب می‌شناسم و با هم تصمیم گرفتیم مدتی با هم کار کنیم. البته تصمیم دشواری بود. همیشه وقتی نقشی را برای بازیگر خاصی می‌نویسی خودت را به مخاطره می‌اندازی.

من که نمی‌توانم به بازیگر دیگری به جز خاویر باردم برای این نقش فکر کنم. آن دو بچه‌ای که در فیلم نقش بچه‌های باردم را بازی می‌کنند نیز کارشان فوق‌العاده است.

بـرای هـدایت بازیگـران کم سـن و سال چه روشی دارید؟

واقعا باید محیط مناسبی برای‌ آنها فراهم کنید، یک محیط امن. من با بازیگران کم سن و سال مثل بچه‌ها رفتار نمی‌کنم، چون آن وقت آنها هم مثل بچه‌ها رفتار می‌کنند و این وضعیت وقتی دارید کار می‌کنید کمکی به شما نمی‌کند. آنها هم باید مثل بازیگران بزرگسال نقش خود را بازی کنند. من دریافته‌ام که اگر با بازیگران کم سن با احترام رفتار کنی، آنها هم با شما همکاری می‌کنند. خیلی مهم است که موقع کارکردن با بچه‌ها کار هدایت و کارگردانی‌تان را خیلی ساده و سرراست انجام بدهید. اگر کار‌ها را بیش از حد پیچیده کنید، فقط باعث گیجی آنها می‌شوید. اگر از آنها بپرسید: می توانی یک روزی را به یاد بیاوری که احساس حسادت کرده باشی؟ آنها بلافاصله متوجه منظور شما می‌شوند.

وقتی دست‌اندرکاران هالیوودی سعی می‌کنند شما را برای کارگردانی فیلم‌های مورد نظرشان استخدام کنند، معمولا چه جور پروژه‌هایی را به شما پیشنهاد می‌کنند؟

گونزالس ایناریتو: همیشه دوست داشته‌ام فیلم‌هایی درباره عواطف انسانی، تعارض‌های اجتماعی و آدم‌هایی بسازم که ارتباط‌های عمیق و پایدار با نزدیکان خود و دیگر مردم برقرار می‌کنند

معمولا فیلم‌های اکشن یا فیلم‌هایی که براساس کتاب‌های مصور نوشته شده‌اند. البته فیلمنامه‌هایی که به من پیشنهاد می‌شود چندان بد نیستند. خیلی احساس خوشبختی می‌کنم که همچنان برای پروژه‌های شخصی‌ام سرمایه‌گذار پیدا می‌شود و من می‌توانم با خیال راحت و خلاقیت کامل کارم را انجام بدهم. البته دوست دارم یک روزی پروژه‌ای را کارگردانی کنم که کس دیگری آن را ساخته و پرداخته کرده، ولی در صورت رخ دادن چنین اتفاقی، من شبیه نجاری می‌شوم که چیزی را می‌سازد که هیچ نقشی در طراحی آن نداشته است؛ چنین فیلمی با دیگر آثارم کاملا تفاوت خواهد داشت. واقعیت این است که من دوست دارم فیلم‌هایی درباره انسان‌ها، عواطف و تعارض‌های اجتماعی بسازم و اینها موضوعاتی هستند که سیستم فیلمسازی استودیویی معمولا از آنها فراری است.

البته اگر از جواب دادن به این سوال من طفره بروید ناراحت نمی‌شوم، ولی آیا برایتان امکان دارد چند تا از پروژه‌هایی را که برای کارگردانی به شما پیشنهاد شد و شما ردشان کردید، نام ببرید؟

[می‌خندد] به خاطر احترامی که برای نویسندگان و سینماگرانی که روی این پروژه‌ها کار کرده‌اند قائلم، ترجیح می‌دهم به آن فیلم‌ها اشاره نکنم. وقتی به شما پیشنهاد می‌شود که کارگردانی فیلمی را برعهده بگیرید حس بسیار دلچسبی به شما دست می‌دهد چون موید این است که کار شما دارد مورد تحسین قرار می‌گیرد. آنها پتانسیل مورد نظرشان را در شما می‌بینند و می‌دانند که شما می‌توانید اثر متفاوتی را رو کنید. من به طور اتفاقی ساخت فیلم‌هایی را برعهده می‌گیرم که برای ساخته‌شدن‌شان حدود 30 نفر باید جان بکنند. من به عنوان سازنده فیلم باید همه چیز را توجیه کنم: مثلا اینجا چرا دارم از تصاویر سیاه و سفید استفاده می‌کنم؟ چرا فلان شخصیت مثبت یا منفی است؟ چرا فلان فیلم باید پایان خوش داشته باشد؟ چیز‌هایی که از نظر شخص من سیاه و تاریک هستند برای خیلی‌ها آرامش‌بخش و امن هستند. دنیای پر از قهوه‌های شیرین را دوست ندارم. می‌خواهم فیلم‌هایی درباره زندگی واقعی بسازم؛ درباره آدم‌هایی که ارتباط‌های عمیق و معنی‌دار با دیگران برقرار می‌کنند. اینها چیز‌هایی هستند که من وقتی به خودم می‌آیم می‌بینم در آنها غرق شده‌ام.

فیلم «زیبا» به زبان اسپانیایی ساخته شده، بنابراین واضح است که زیرنویس دارد. تماشاگران آمریکایی که به دیدن فیلم‌های زبان اصلی عادت دارند، ممکن است از دیدن این فیلم استقبال نکنند حتی علی‌رغم این که شما در اینجا [آمریکا] کارگردان نامداری هستید؛ در این مورد چه نظری دارید؟

به نظر من قضیه پیچیده‌تر از این حرف‌هاست و فکر نمی‌کنم موضوع فقط زیرنویس باشد. ولی این یقینا موضوعی است که خیلی به آن فکر کرده‌ام. ظاهرا این قضیه بیشتر با ایده «غریبگی» و غیرخودی بودن ارتباط دارد. وقتی به کشور‌های دیگر می‌روم و با فرهنگ‌هایی آشنا می‌شوم که با فرهنگ خودم فرق می‌کنند، در مورد این که من کیستم دیدگاه بهتری به دست می‌آورم. من از این تجارب به عنوان آینه استفاده می‌کنم و در آن خودم را به وضوح می‌بینم. البته این تجارب نتیجه نهایی‌اش این است که همه ما انسان هستیم. البته شاید کسانی باشند که نمی‌توانند خودشان را در آینه و جود دیگران ببینند و این فقط به این علت است که فلان شخص قیافه متفاوتی دارد یا به زبان متفاوتی حرف می‌زند که البته من نمی‌توانم با این دیدگاه ارتباط برقرار کنم. این دیدگاه به نظر من خیلی مشکل‌ساز و ترسناک است. به نظرم به همین دلیل هم هست که هالیوود فیلم‌های عالی خارجی مثل «آدم مناسب را راه بده» را دوباره‌سازی می‌کند یا آن فیلم عالی آرژانتینی سال گذشته برنده اسکار بهترین فیلم خارجی شد.

فیلم «راز درون چشمان‌شان»؟

درست است. یا مثلا فیلم سوئدی «دختری با خالکوبی اژدها». چرا استودیو‌های فیلمسازی به جای این که کاری کنند مردم‌شان به فیلم‌های کشور‌های دیگر علاقه‌مند شوند، خودشان دست به دوباره‌سازی این فیلم‌های بزرگ می‌زنند؟

مطمئنم که علتش مسائلی مثل پول و قدرت ستارگان و در دسترس بودن است. ولی از این ایده «غریبگی» که مطرح کردید، خوشم آمد.

انگار که هالیوود این فیلم را می‌بیند و می‌گوید نه، این آدم‌ها مثل ما نیستند. بیایید از بازیگران سفید پوست استفاده کنیم و داستان را هم در جغرافیای آمریکا قرار بدهیم چون مردم آمریکا نمی‌توانند با این خارجی‌ها ارتباط برقرار کنند و این یک واقعیت بسیار شوک‌آور است. من اصلا این موضوع را درک نمی‌کنم. اگر مردم از دیدن یک چیز ناآشنا متعجب و غافلگیر بشوند، کار عمیق‌تری انجام نگرفته است؟ آیا مردم دوست ندارند چیز جدیدی را که قبلا هرگز آن را ندیده‌اند، کشف کنند؟

مجله آنتم 
مترجم: فرشید عطایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها