در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اولین گزینش موضوع برای تطبیق این فلسفهها (علیالخصوص بین اندیشمندانی مثل هایدگر و ملاصدرا)، طبیعتاً هم میبایست اینچنین میبود؛ زیرا هایدگر به عنوان فیلسوف فلسفه وجودی، شناخته میشود؛ اگرچه فلسفه او را با عنوان آغازگر فلسفههای هرمنوتیکی جدید هم میشناسند.
ملاصدرا نیز به فیلسوفی شهرت یافته است که مهمترین ابداعات فلسفی خود را در مباحث امور عامه وجود، ارائه نموده و آن مبانی را در مباحث متافیزیک، علمالنفس و دیگر فصول فلسفی به کار بسته است. یکی از مهمترین تحقیقات در مطالعه تطبیقی میان فلسفه اسلامی و فلسفه غرب به مقایسه ملاصدرا و هایدگر اختصاص یافته که توسط دکتر محمدرضا اسدی؛ رئیس گروه فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی تحت عنوان «حدیث آرزومندی» انجام گرفته است.
اسدی دارای تحصیلات عالی حوزوی و دانشآموخته دانشگاه و دارای دکترای تخصصی در رشته فلسفه تطبیقی است. «دانایی و معضل دینداری در دنیای جدید»، «فقر تفکر و متفکران فقیر»، «حدیث آرزومندی» از جمله کتابهای تألیفی و «پرسشی در باب تکنولوژی» و «پایان فلسفه و وظیفه تفکر» از جمله ترجمههای این محقق و استاد دانشگاه است. در آستانه برگزاری همایش روز جهانی فلسفه، درباره کتاب حدیث آرزومندی به گفتوگو با مولف این اثر پرداختیم.
در دوره جدید اندیشمندان بومی با جریانهای فکری عظیم و تأثیرگذار غربی مواجه شدند، ارزیابی شما از این مواجهه چیست. آیا این مواجهه به معنای پایان سنت فلسفی بومی ما و آغاز دورهای جدید در فلسفه برای ما است یا شاهد انشقاقی در حوزه تفکر فلسفی خواهیم بود و یا اینکه این وضعیت به خاطر قوت فلسفه اسلامی منجر به از بین رفتن اندیشه فلسفی غربی در ایران خواهد شد؟!
این مسأله به طور خاص برای هر پرسشگر در حوزه فلسفه و به طور عام برای کسانی که در حوزه علوم انسانی تأمل میکنند مطرح میشود که وقتی ما با غرب مواجهه پیدا کردیم ورای غرب صنعتی و تکنیکی، وقتی که با غرب فکری و فرهنگی مواجهه پیدا کردیم وضعیت ما در حوزه علوم انسانی چه خواهد شد؟ سوال را میتوان به صورت کلیتر هم مطرح کرد که اصلا به بحث تمدنی منجر شود یعنی گرچه سوال شما اختصاصا راجع به حوزه فلسفه است ولی این قابلیت را دارد که ساحات دیگری را هم در بر بگیرد تا راجع به آنها هم تأمل کنیم. شاید گستردهترین ساحت این پرسش این است که بگوییم که مواجهه فرهنگ اسلامی در جهان اسلام و نه لزوما فقط در ایران با جهان و تمدن غرب چه نتیجهای را در پی خواهد داشت، آیا این مواجهه منجر به این خواهد شد که کورسویی از چراغ تمدن و فرهنگ اسلامی در اشکال، شاخهها و اضلاع مختلف خود که تاکنون چیزهایی از آن باقی مانده ـ البته امروزه فرهنگ و تمدن اسلامی هنوز قدرت و تنومندی دوران اوجش را ندارد ـ به خاموشی بگراید یا نه؟! فرهنگ و تمدن اسلامی در درازمدت تاریخی مثلا 400، 500 یا 1000 سال آینده به سمتی حرکت میکند که سیطره و هیمنه غرب را فرو میشکند و یا نه در کنار یک دادوستد خیلی منطقی و معقول در تعامل با فرهنگ و تمدن غرب، فرهنگ و تمدن جدیدی را برای جهان به ارمغان خواهد آورد و این پرسش از نسبت ساحت تمدنی و فرهنگی اسلام با غرب کلیترین ساحت سوال شماست که میتوان مطرح کرد، اما اگر بخواهیم لایههای درونیتر، شخصیتر و متعینتر پرسش شما را تنظیم کنیم میتوانیم به بحث نسبت علوم انسانی در فرهنگ اسلامی و علوم انسانی غرب بپردازیم و اگر بخواهیم این را متعینتر و متشخصتر کنیم به صورت خاص به بحث از نسبت فلسفه اسلامی و فلسفه غرب بپردازیم. بنابراین سوال شما سوالی است که لایههای متنوع و مختلفی را دارد که هر کدام از این لایهها در جای خودش اهمیت توجهکردن و تأملکردن را دارد، اما برای این که دامنه بحث را آنقدر گسترده نکنیم، در عین حال که افق بحث گسترده است، تصور بنده این است بدون این که بخواهم پیشگویی یا پیشبینی انجام دهم که چه اتفاقی خواهد افتاد، فقط حدس میزنم با توجه به قراینی که در اختیار ما هست به نظر میرسد ما در رابطه با نسبت فلسفه اسلامی و فلسفه غرب مخصوصا در سه چهار دهه اخیر یعنی به طور خاص بعد از انقلاب اسلامی با توجه به حجم زیاد ترجمههایی که از فلسفه غرب داریم از یک طرف به تأملات جدی باب فلسفه غرب میپردازیم و از طرف دیگر به سمتی حرکت میکنیم که در آن یک داد و ستد جدی بین فلسفه اسلامی و فلسفه غرب در حال برقرار شدن است، البته منکر این نمیتوانیم شویم که فلسفه اسلامی از نقاط قوت و تواناییهای خاصی برخوردار است که این نقاط قوت و تواناییها به او کمک میکند که در مقابل فلسفه غرب همچنان عرض اندام کند و خودی نشان دهد.
در نهایت به نظر شما نسبت فلسفه اسلامی در تعامل با فلسفه غرب چه صورتی پیدا میکند و یا چه حدس و پیشبینی را برای دهههای بعدی میتوان در نظر گرفت؟
به نظر بنده فلسفه اسلامی تحت تأثیر فلسفه غرب به این سمت حرکت میکند که به ابعاد ملموستر و عینیتر حیات توجه معقول و جدی کند و از طرف دیگر فلسفه غرب تحت تأثیر فلسفه اسلامی میتواند بیاموزد که هنوز ابعاد انتزاعی حیات و ابعاد متافیزیکی حیات ارزش جدی برای تأملکردن دارند و ما نمیتوانیم به صرف اینکه در دورهای به نام دوره قرون وسطی مسائل انتزاعی و متافیزیکی را غرب تجربه کرده است، این نتیجه را بگیریم که فلسفه اسلامی نکته، فضا یا افقی را نمیتواند برای فلسفه غرب مطرح کند که شنیدنی و آموختنی باشد.
این داد و ستد در حال اتفاق افتادن است که فلسفه اسلامی مقداری زمینی شود و فلسفه غرب که کاملا زمینی و روزمره شده مقداری آسمانی شود. نهایتا این سوال مطرح میشود که آیا این داد و ستد طرف برنده یا طرف مغلوبی هم دارد؟ آرزوی بنده این است که طرفین داد و ستد به یک تعامل برسند نه به یک کشمکش.
شما در حوزه فلسفه تطبیقی پژوهش مهمی را در مقایسه بین هایدگر و ملاصدرا انجام دادهاید. در اینجا قصد دارم به بهانه مطالعات شما درباره فلسفه هایدگر این سوال را مطرح کنم که با توجه به اینکه ما سنت نقد متفکران مدرنیته را توسط خود فیلسوفان غربی میبینیم که بعد از جنگ جهانی دوم شدیدتر شده است و به نوعی جنگ و کشتار برای فیلسوفان غرب لزوم تجدیدنظر را در نگاه به انسان به وجود آورده است و جالب اینجاست که در این میان خیلی هم به هایدگر استناد و ارجاع داده میشود، در این جایگاه به خطر افتادهای که فیلسوفان غربی در مورد انسان احساس کردند هایدگر چه نقشی میتواند برای احیاء یا بازگشت شأن انسان در اندیشه فلسفی داشته باشد؟
حقیقت مطلب این است که خود هایدگر هم ادعایی ندارد که در شاکله تفکرات فلسفی خودش موضوع شناخت انسان محوریت دارد و مدعی نیست که دغدغه اصلی او انسانشناسی است، البته هایدگر مفصل از بیخانمان بودن انسان جدید صحبت کرده است و مفصل از کنده شدن انسان از زمین صحبت به میان آورده است، اما هایدگر اساسا از بحث «دازاین» و جهان داشتن دازاین فلسفهاش را آغاز کرده است، (البته هایدگر اول) هایدگر راجع به انسان کم صحبت نکرده است، ولی بهرغم این صحبتهای متکثر و متنوع هایدگر راجع به انسان، همه جا و همیشه دیدیم که هایدگر همه این بحثها را مدخل و مقدمه قرار میداده تا مخاطب خود را به یک وجودشناسی بکشاند، چه هایدگر اول و چه هایدگر دوم دغدغه اصلیاش وجودشناسی بوده است، اما هایدگر اول به انضمام دازاین و هایدگر دوم بدون دازاین میخواسته وجودشناسی کند، بنابراین باید به این توجه داشته باشیم که مسأله اصلی هایدگر انسانشناسی نیست، گرچه راجع به انسان و مشکلات انسان جدید زیاد صحبت کرده و فیالمثل تأکید کرده است که انسان جدید تکنیکزده است و خرد تکنیکی بر ابعاد حیات سلطه دارد، اما اینها را نباید به این معنا گرفت که هایدگر دغدغه انسانشناسی داشته است، بلکه او دغدغه وجودشناسی داشته است و البته در پرتو این وجودشناسی به مسائل انسانشناسی هم پرداخته است، پس دغدغه مادر(اصلی) را نباید فراموش کنیم و آن را با بحثهای انسانشناسی خلط کنیم.
آیا هایدگر در همان مواردی که انسانشناسانه صحبت کرده راه برونرفتی را برای انسان جدید از این وضعیت بحرانی ارائه داده است، یا نه؟
تلقی بنده این است که هایدگر راه حلی پیدا نکرده است، البته بسترهایی را در اختیار ما قرار داده است تا کمک کند که راه حل مناسب را پیدا کنیم، اما راه حلی در اختیار ما قرار نداده است. به تعبیر بنده صحبتهای هایدگر صحبتهای تمهیدی است، یعنی هایدگر به ما تذکر داده و متوجه خطر کرده است و ما را متوجه نقاط ضعف انسان جدید کرده اینها همه نگاههای تمهیدی است، یعنی در حال آماده و مهیا کردن ماست که به سمت یک مسیر برونرفت حرکت کنیم، اما آیا به طور مشخص این مسیر برونرفت را برای ما تعریف کرده است؟ به نظر من نه!، تعریف نکرده است. هایدگر به ما گفته که ویژگیهای تکنیک جدید چیست و تکنیک جدید انسان را بیخانمان کرده، او به ما گفته که هنوز باید در انتظار حضور خدایی باشیم. هایدگر به ما تذکر داده است که باید به تکنیک هم آری و همه نه بگوییم؟!، یعنی هم تکنیک را وارد زندگی کنیم و هم اجازه ندهیم که بر زندگی ما سلطه پیدا کند. هایدگر همه این موضوعات را بیان کرده، اما به نظر من اینها هیچ کدام راه حل موضوع نیست. اشاره کردن به درد و ابعاد مشکل ما را مهیا میکند که به سمتی که راهی را بیابیم حرکت کنیم، اما هیچ کدام از این موارد یک راه برونرفت برای بشر معاصر نیست. بنابراین در یک کلام هایدگر وضع مخاطرهآمیز بشر جدید را به خوبی و با دقت برای ما توجیه کرده و البته این کار چیز کمی نیست و بنده منکر ارزشهای این کار نمیشوم، ولی به طور متعین طرح این مطلب اشاره به راه برونرفت نیست.
تشخیص درد و عدم اراده درمان همان طور که در خیلی از متفکران به نیهیلیسم و افسردگی فکری کشیده شده آیا در هایدگر کشیده نشده است؟
فکر میکنم با توجه به آثار هایدگر مشکل بتوان یک جواب قطعی به این مطلب داد، چون بعضی از ابعاد تفکر هایدگر پاسخ مثبت به پرسش شما میدهد، یعنی نوعی نیهیلیسم را در درون خودش پرورش میدهد، اما شاید بتوانیم محورهایی از تفکر هایدگر را برجسته یا بر روی آن درنگ کنیم که پاسخ منفی به پرسش شما ندهد، یعنی آن جاهایی که هایدگر از وجود اصیل و از وجود رو به مرگ و از دازاینی که به ندای وجدان گوش میدهد صحبت میکند، گرچه این بحثها به لحاظ حجم، گسترده و مفصل نیست، ولی به لحاظ کیفی جایگاه ویژهای دارد، هایدگر شاید به لحاظ کمی از وجود معطوف به مرگ کم بحث کرده باشد، ولی توضیحی که راجع به وجود اصیل ـ که عبارت است از وجود معطوف به مرگ و وجودی که به مرگ توجه دارد و در حال حرکت به سمت مرگ است ـ میدهند آنقدر در تفکر او برجستگی دارد، که اگر ما بخواهیم آن را مبنای بحث قرار دهیم به نظر میرسد که هایدگر حرفهای جدی برای گفتن دارد که نه تنها ما را به سمت نیهیلیسم سوق نمیدهد، بلکه اتفاقا به سمت یک ارزشی توجه میدهد، گو اینکه خود هایدگر ادعا دارد بحثهای او در این زمینه اصلا ابعاد ارزشی ندارد البته بنده در مباحث مبنایی این بحث با هایدگر مشکل دارم و برخی از این نقدها را در کتاب حدیث آرزومندی مطرح کردهام.
بله، یادم هست که شما نقدی به این مسأله داشتید که هایدگر مدعی است که من بار ارزشی به اینها نمیدهم، ولی نظر شما این بود که بسیاری از اصطلاحاتی که هایدگر به کار میبرد بار ارزشی دارند!
این یکی از نقدهای جزئی است، یعنی اشکال (که البته اشکال بنده نیست فکر میکنم بخشی از متفکران که بر هایدگر تأمل میکنند همین انتقاد را دارند) این است که وقتی که هایدگر میخواهد ما را به سمتی سوق دهد که بحث من ارزشی نیست هیچ راهی را برای ما باز نمیکند که به طور معقول تلقی غیر ارزشی از بحث او داشته باشیم فیالمثل همواره تحذیر میدهد که بحث من راجع به وجود اصیل و غیر اصیل ارزشی نیست، ولی کلماتی که هایدگر به کار میبرد و مدعی است که اینها ارزشی نیستند نمیتواند محتوای ارزشی آنها را از چشم ما پنهان کند، این نقد را بنده دارم؛ اما چیزی که بیش از این نقد به کلمات هایدگر مطرح است و جای توجه دارد این است که آیا تا مادامی که نگاه پدیدارشناسانه به دازاین و حیات داریم همان طور که هایدگر نگاه پدیدارشناسانه خود را مبنا قرار داده، ساحت دیگری غیر از این ساحت پدیدار آمده حیات در اختیار فهم و ادراک ما قرار نمیگیرد تا بدانیم که یک جهانی پس یا بالاتر از این جهان باشد؟! آیا میتوانیم معنایی را برای حیات از طریق توجه دادن به مرگ در نظر بگیریم؟!
مثالی میزنم تا شاید بهتر بتوانم بحث خود را توضیح دهم؛ خیام قائل به این است که ما موجوداتی هستیم که به دنیا میآییم و میرویم و حیاتی هم بعد از مرگ نداریم و به قول نظامی اول و آخر این کهنه کتاب افتاده است، وقتی ما بعدیتی برای این حیات مادی قائل نیستیم از این مطلب خیام نتیجه «دم را غنیمت شمردن» میگیرد، منظورم این است که مقدمات استدلال هایدگر و خیام یکی است ولی نتیجه دو تا است. (حال که میگویم استدلال، بدیهی است که این تعبیر ماست، خیام که استدلال به معنای منطقی کلمه نمیکند که صغری کبری بچینند گرچه در برخی از تعبیراتش شاید بتوان صغری و کبری را هم مشخص کرد) اما خیام میگوید چون انسان موجودی است که کاملا در همین ساحت دنیا خلاصه میشود و جهان پس از مرگ و جهان بالاتری از جهان ماده وجود ندارد، پس شما دم را غنیمت شمار. از آن مقدمه به این نتیجه میرسد، اما هایدگر دقیقا با این مقدمه به نتیجه دیگری میرسد و میگوید ای انسانی که معلوم نیست حیات دیگری داشته باشی یا نه! (اینجا هایدگر لا ادری است و نمیگوید که ما جهان دیگری نداریم، روش پدیدارشناسانهاش به او اجازه نمیدهد که به صورت سلبی یا ایجابی بگوید که حیات دیگری هست یا نه و در این امر ساکت است)، ولی میگوید ای انسانی که در این حیات حضور داری و تا مرگ هم بیشتر ادامه نداری، بعد از مرگ را ما نمیدانیم هستی یا نه! اگر وضعیت این هست که در این دنیا هستی و تا مرگ هم ادامه پیدا میکنی اگر توجه به مرگ داشته باشی، دیگر وارد روزمرگی و ساحت هرزگی حیات نمیشوی. اشکالی که به هایدگر داریم این است که آیا تا مادامی که آن طرف چهره حیات را ندیدیم آیا نمیشود از مقدمات حرف هایدگر مثل خیام دم را غنیمت شمردن را نتیجه گرفت. به نظرم این نقد واردی به هایدگر است که با این مقدمات که انسان را یک وجود معطوف به مرگ میداند، نتیجه میگیرد که اگر «دازاین» توجه داشته باشد که وجودش معطوف به مرگ است وارد روزمرگی نمیشود و تبدیل به وجود اصیل میشود، ولی سوال ما دقیقا اینجاست که دازاینی که وجود معطوف به مرگ دارد چه الزام و اصراری دارد که به جای این که به وجود اصیل بپیوندد به این بغلتد که دم را غنیمت شمارد، میتواند مثل خیام بگوید که من که بالاخره میمیرم بگذار حداکثر لذت و استفاده را از این دنیا ببرم. هایدگر میگوید ضرورتا این نگاه وجود معطوف به مرگ ما را به این سمت حرکت میدهد که از روزمرگی فرار کنیم و به آن درنغلتیم در صورتی که ما میگوئیم بین این مقدمه و تالی، این ارتباط ضروری برقرار نیست.
شما در کتاب حدیث آرزومندی به معمای انسان اشاره داشتید که به نوعی مطابقت دارد با آن چیزی که در تاریخ فلسفه میبینیم و تا دورانی که فیلسوفان اگزیستانس میگویند انسان تعریفشدنی نیست و ماهیت ثابتی هم ندارد، سوالی که قابل طرح است این است که خصوصیت استثنایی انسان نسبت به سایر ماهیاتی که قابل تعریف هستند از نگاه فلسفی چه میتواند باشد؟، میتوانید بستر بحث را براساس فلسفه صدرا و هایدگر قرار دهید!
اتفاقا وجه مشترک هایدگر و صدرا در همین قسمت این هست که به زبان صدرایی انسان ذوعالم است، یعنی انسان صاحب عوالم و به تعبیر هایدگری کلمه انسان دارای اگزیستانس است؛ چون از نگاه صدرا و همین طور هایدگر انسان موجودی است که لایه لایه است و یا میتواند بشود، میتوانیم به تعبیر اگزیستانس کلمه بگوییم که ماهیتهای مختلف را میتوان بپذیرد که البته هایدگر ابا دارد که این تعبیر را به کار ببرد و میگوید تعبیر به کار بردن ماهیت تعبیر متافیزیکی است که من از آن گریزانم، ولی منظور روشن است و به هر حال چون هایدگر یک ماهیت ثابتی را برای انسان در نظر نمیگیرید مثل بحث علیت و جوهر، در نتیجه ما ماهیت متعینی نداریم که آن را مورد تحلیل قرار دهیم، بر این اساس هر لحظه انسان به شکل بت عیار درمیآید و چهرهنمایی و جلوهگری میکند و نهان میشود. بنابراین خصوصیت استثنایی انسان این است که انسان ماهیت متعینی ندارد بر خلاف بقیه موجودات که ماهیت متعین دارند، منتها تفاوت ملاصدرا و هایدگر در این است که ملاصدرا ماهیت متعین نداشتن را در ارتباط با وجود توضیح میدهد به این معنا که عوالم وجود متکثر است، یعنی نسبت تشکیکی دارد که شما کاملا با این نگاه آشنا هستید و به تناسب این که این انسان با این عوالم متکثر تشکیکی نسبت برقرار میکند ماهیتهایش هم متغیر میشود، ذوابعاد و ذواضلاع میشود، البته هایدگر این مرتبه تشکیکی را برای وجود قائل نیست، ولی بر این اساس و در پرتو نسبتی که دازاین با وجود برقرار میکند مخصوصا در هایدگر دوم میآید و ماهیت دازاین را تبیین میکند و توضیح میدهد.
به هر حال اگر بخواهیم بر این مبنا جواب بدهیم فصل مشترک این دو فیلسوف این است که هر دو فیلسوف خصوصیت استثنایی انسان را غیر متعین بودن هویت او تعریف میکنند به همین خاطر با یک پیچیدگی در توصیف انسان روبهرو هستیم و نمیدانیم انسان واقعا چیست بگوییم انسان حیوان ناطق است، حتی ملاصدرا هم تعریف حیوان ناطق از انسان را نمیپذیرد، یعنی به نظر ملاصدرا ناطقیت فصل مقوم انسان نیست، ناطقیت فصل منطقی انسان است، فصل مقوم انسان وجود است که وجود هم یک حقیقت ذومراتب و تشکیکی است. بنابراین به همان اندازه که وجود لایتناها مرتبه دارد انسان هم لایتناها میتواند چهرههای مختلفی را به خود بپذیرد و ابعاد مختلفی را در خود جلوهگر کند. بنابراین نمیتوانیم به طور مشخص و ثابت انسان را تعریف کنیم. موجودی که با لایتناها میتواند نسبت برقرار کند تعریف آن هم علیالقاعده لایتناها خواهد بود و تعریف لایتناها و متعدد از انسان یعنی بینهایت، تعریف داشتن از انسان.
اندیشههای هایدگر مسلما تأثیر زیادی روی بحثهایی داشته که اکنون فیلسوفان پستمدرن مطرح میکنند ولی این دغدغه وجود دارد که فلسفه اسلامی و فلسفه صدرا برای انسان امروز چه حرفی میتواند داشته باشد علیالخصوص که احساس میکنم که اکنون در غرب بر روی موضوعاتی از فلسفه اسلامی کار میکنند که گرچه ما اصل منابع را داریم ولی موضوعات جدید است مثل بحث معنای زندگی از منظر فیلسوفان اسلامی. آیا به نظر شما میتوان از فلسفه اسلامی و خصوصا فلسفه صدرایی پاسخهای کارآمد و کاربردی برای مسائلی که امروز مطرح است مانند مسائل محیط زیست و... پیدا کرد؟
به عنوان یک بحث کلیدی خدمتان عرض میکنم که میان مبانی فلسفه اسلامی که میتواند پاسخگوی مسائل انسان معاصر باشد با مبانی فلسفه صدرا تفکیکی قائل میشوم، متأسفانه مشکل ما این است که ما مبانی فلسفه اسلامی را با مبانی فلسفه صدرایی یکی فرض میکنیم چون اوج فلسفه اسلامی را در فلسفه صدرایی متعین کردیم، وقتی که به طور مشخص سوال میکنیم که آیا مثلا فلسفه اسلامی حرفی برای گفتن دارد در حوزه انسانشناسی جدید بلافاصله به طور طبیعی و اتوماتیکوار به ذهن متبادر میشود که آیا فلسفه صدرایی حرف جدیدی در حوزه مثلا انسانشناسی و یا انسان جدید دارد یا ندارد؟!
به نظرم باید ابتدا تکلیف خود را روشن و این دو را از همدیگر تفکیک کنیم؛ مبانی فلسفه اسلامی دقیقا با قید اسلامی، اسلامی که داریم از آن صحبت میکنیم اسلامی نیست که صرفا ملاصدرا به ما معرفی میکند، بلکه در نگرشها مرجعیتی به نام مرجعیت متون دینی مبنا قرار میگیرد با تکثر فهمهایی که البته اینجا از این متون وجود دارد این تکثر فهمها به ما خیلی کمک میکند، البته تکثر فهمهایی که مبتنی بر روش و متدی که اجتهادی صورت میگیرد نه این که به هر کثرت فهمی تن در دهیم و بپذیریم. تکثر فهم را در باب متن دینی برایش حجت قائل هستیم، یعنی اگر فهم، فهم روشمند باشد، ولو این که افکار، افکار متکثر باشند معتبر هستند، اگر این را پذیرفتیم بنابراین نباید بیاییم فلسفه اسلامی را متعین در فلسفه صدرایی کنیم.
فلسفه ا سلامی اصولی دارد که این اصول با ارجاع به نصوص دینی است که تعریف میشود، مثلا فرض کنید اگر گفتیم بنا بر فلسفه اسلامی در میان ساحتهای مختلفی که انسان دارد مهمترین ساحت انسان بنا بر فلسفه اسلامی ساحت معقول او است نه ساحت محسوس و معقولیت را آنچنان که از متون دینی استخراج میتوانیم بکنیم تعریف و تبیین کردیم نه آنچنان که ملاصدرا توضیح داده است یا آنچنان که در فلسفه سینوی توضیح داده شده است یا بنابر عقول قاهرهای که در فلسفه اشراق آمده است. همچنین نمیخواهم تفکیکی بحث کنم و به سمت نگاه تفکیکی پیش بروم، چون تفکیکیها موافق تکثر در فهم نیستند، ولی بنده با تکثر روشمند در فهم موافق هستم، اگر این مبنا را از ابتدای بحث مشخص کنیم میتوانیم بگوییم که فلسفه اسلامی حرفهای جدیدی برای انسان معاصر دارد، منتها یک نکته را فراموش نکنیم که تلقی ما این است که فکر میکنیم رجوع به نصوص ما را از رجوع به هویت انضمامی و عینی انسانی که بر روی آن دارد تحقیق صورت میگیرد بینیاز میکند، این یکی از آسیبهای تفکر انسانشناسانه ماست. بهرغم این که در قرآن کریم و روایات بسیار دعوت به تفکر انضمامی و عینی در طبیعت و تاریخ و... کردند، ولی نگاه میکنید که وقتی ما میخواهیم انسانشناسی کنیم و به سنت فلسفی خود نگاه کنیم چه مقدار به سراغ انسان خارجی، تاریخی، انضمامی رفتیم و آنرا تحلیل کردیم و چقدر به دنبال این بودیم که انسان را براساس آیات و روایات تعریف کنیم و بعد ماوراء طبیعی را مبنا قرار دادیم.
اتفاقا بنده میخواهم بگویم به عنوان مثال اگر اکنون فلسفه غرب به سراغ این میرود که نسبت جنسیت و معرفت را مورد بحث قرار دهد که آیا جنسیت انسان در فهم او تأثیر دارد؛ اگر زن باشد چیزهایی را به شکلی میفهمد و اگر مرد باشد همان چیزها را به شکلی دیگر میفهمد؟ آیا ورود به این بحثها منافی و معارض انسانشناسی اسلامی و فلسفه اسلامی است؟ به نظر من خیر! بلکه دقیقا در راستای مبانی فهم انسانشناسی فلسفه اسلامی است. مشکل ما این است که فکر کردیم اگر به سراغ متون دینی آمدیم و آن را مبنا قرار دادیم از نگاه انضمامی و عینی به انسان بینیاز خواهیم شد، در صورتی که آیات و روایات اصلا اینها را به ما نمیگوید و همواره ما را به سیر تاریخی، انفسی و عینی توأما دعوت میکنند.
سیرهای مختلف را آیات و روایات به ما نشان میدهد، ولی ما فقط بر روی نصوص دینی تمرکز کردیم و اینها را مانعهالجمع دانستیم، اگر مانعهالجمع ندانیم و به نظر من مانعهالجمع هم نیست غرب جدید و معاصر برای ما حرفهای گفتنی و شنیدنی زیاد دارد، البته منظورم این نیست که همه حرفهایشان را کامل و چشمبسته بپذیریم، ولی رویکرد انضمامی فلسفه غرب برای ما موضوعیت دارد، یعنی رویکرد انضمامی به انسان تاکنون در تفکر فلسفه صدرایی، سینوی و اشراقی مغفول واقع شده است اما رویکرد انضمامی در فلسفه اسلامی مغفول واقع نشده است. این رویکرد به طور عینی در غرب جدید اتفاق افتاده است. بنابراین این رویکرد مورد تأیید فلسفه اسلامی (و نه فلسفه صدرایی) نیز هست، گرچه ممکن است در مواردی به لحاظ مصداق با خیلی از نتایج تحقیقات در فلسفه غرب که در مقام تعارض با نصوص دینی قطعی قرار میگیرد، در تعارض باشد و ما اگر نص قطعی داشته باشیم در هنگام بروز این تعارضات آن دیدگاهها را کنار میگذاریم، ولی ما کاملا میتوانیم اصل رویکرد انضمامی داشتن را بنا بر مبانی فلسفه اسلامی نه فلسفه صدرایی بپذیریم.
سید حسین امامی
جام جم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: