‌شرمسارم و برایم دعا‌ کنید

«امیلی خیلی خوب می‌دانست که از لحاظ موقعیت مالی در چه شرایطی هستم و با وجود این اطلاعات بود که با من ازدواج کرد. وقتی به او گفتم چنین موقعیتی ندارم که خانواده‌ام در ازدواج کمکم کنند به من گفت این موضوع اصلا برایش اهمیت ندارد و آنچه مهم است زندگی ما دو نفر کنار یکدیگر است. آشنایی و ازدواج من و همسرم تنها 6 ماه طول کشید، اما تداوم چندانی نداشت.
کد خبر: ۳۵۸۳۲۶

ما حدود 5 ماه پس از عروسی از یکدیگر جدا شدیم و از همان وقت نفرت و کینه عجیبی از امیلی به دل گرفتم. او جوانی‌ام را از بین برد و در عرض یک‌سال توانست مرا از یک پسر تقریبا عادی به مردی گوشه‌گیر و عصبی تبدیل کند. از نظر من هیچ‌کس جز امیلی در این ماجرا مقصر نبود.»

کوین شافر، دانشجوی کالج کیت بری آمریکا به اتهام به قتل رساندن همسر سابق خود، امیلی 19 ساله دستگیر و دادگاهی شده است. با وجود تشکیل شدن 2 جلسه دادگاه، هنوز هیچ حکمی برای او صادر نشده و وکیلش سعی دارد با اثبات مشکلات روحی در موکلش او را از دریافت حکمی سنگین معاف کند.

کوین اعتراف کرده که تنها چند هفته پس از قطعی شدن متارکه با همسر جوانش به منزل مسکونی او رفته و با فشار دادن گلویش به زندگی او پایان داده است؛ قتل بی‌رحمانه‌ای که سبب شد صدها دانشجوی کالجی که این دو جوان در آن درس می‌خواندند در بهت و ناباوری فرو روند.

«ما در محوطه کالج با هم آشنا شدیم. من چیزی به تمام شدن درسم نمانده بود،‌ اما امیلی تازه اول راه بود.

او دختری شلوغ و پرجنب و جوش بود که رفتارهایش شباهت زیادی به کودکی من داشت. آشنایی ما به خاطر تنها بودن من خیلی زود جدی شد تا جایی که تنها 4 ماه بعد، به او پیشنهاد ازدواج دادم. امیلی که صاحب خانواده‌ای پرجمعیت با وضعیت مالی خوبی بود با این پیشنهاد موافقت کرد.

من در همان زمان آشنایی برایش توضیح داده بودم که سال‌ها قبل مادر و پدرم را از دست داده‌ام و با پولی که برایم به ارث گذاشته بودند، زندگی می‌کردم. عموی جوانم تنها کسی بود که به عنوان یک بزرگ‌تر با من در ارتباط بود و در مورد مسائل مالی زندگی به من مشاوره می‌داد.

امیلی متوجه بود من با وجود آن که ارثیه نسبتا خوبی داشته‌ام در طول زمان مقدار زیادی از آن را از دست داده‌ام و دیگر بجز پولی که خرج تحصیلم را می‌داد پس‌انداز دیگری ندارم.

او با همه این شرایط مرا پذیرفت و حتی زمانی‌که پدرش گفت او نمی‌تواند با مردی نسبتا فقیر همچون من زندگی کند، مخالفت کرد و حتی آنها را تهدید به ترک کردن همیشگی کرد.

به نظر می‌رسید این دختر مرا به خاطر شخصیتی که داشتم، دوست داشت و از این که با من ازدواج می‌کرد، خوشحال و راضی بود. به من می‌گفت شرایطی که در بچگی و نوجوانی داشته با این‌که همیشه در رفاه و آسایش بوده، اما به نظر بسیار کسل‌کننده بوده و مطمئن است زندگی ‌کردن با پسری همچون من می‌تواند او را خوشبخت کند، احساسی که تنها چند ماه بعد به طور کامل از او رخت بربست و ادعا کرد که از من متنفر است.»

کوین پس از دستگیری توسط ماموران پلیس، بدون لحظه‌ای درنگ به جرمی که مرتکب شده بود، اعتراف کرد.

او توضیح داد که پس از درگیری لفظی با این دختر جوان که مدام از او می‌خواسته هر چه زودتر آپارتمانش را ترک کند، به سویش حمله‌ور شده و با فشار دادن گلویش او را خفه کرده است. این پسر جوان که از مرگ همسر سابقش مطمئن نبود،‌ دقایقی بعد چندین ضربه چاقو نیز به بدن این دختر وارد کرد تا اطمینان پیدا کند که او برای همیشه مرده است.

بنابه آنچه در پرونده قتل این دختر آمده حدود 15 دقیقه بعد از ارتکاب به قتل، کوین جسد امیلی را در وان حمام منزل رها کرده و بسرعت از خانه خارج شده است.

صبح روز بعد یکی از دوستان امیلی که معمولا شب‌ها را در خانه او می‌خوابید از سفر به خانه برگشت و با جسد بی‌جان این دانشجوی جوان مواجه شد. ماموران پلیس چند ساعت پس از حضور در محل و بررسی آپارتمان، کوین شافر را که دوستان نزدیک امیلی معرفی کرده بودند به عنوان مظنون اصلی نام برده و تلاش برای دستگیری او را آغاز کردند. ساعاتی بعد، کوین که تلاشی برای فرار از دست ماموران پلیس هم نکرده بود در حالی که با لباس‌های خونین روی کاناپه‌ای در منزل مسکونی‌اش نشسته بود، دستگیر شد. شافر که از ارتکاب این جنایت ابراز پشیمانی می‌کرد خیلی زود به قتل همسر سابق خود اعتراف کرد و گناه قتل او را به گردن گرفت. «تصورم از ازدواج با امیلی این بود که خلأ این چند سال زندگی‌ام پر‌خواهد شد. می‌دانستم دختری پرشور و نشاط همچون او می‌تواند مرا به ادامه زندگی امیدوار کند. حقیقت زندگی من این بود که همیشه سعی داشتم با ورزش، روحیه‌‌ام را قوی نگه دارم و هرگز به مشکلات و نقاط منفی زندگی‌‌ام فکر نکنم.

گرچه ظاهر بیرونی‌ام پسری پرشور و نشاط بود و اطرافیان فکر می‌کردند هرگز غمی در زندگی‌ام وجود ندارد، اما خودم می‌دانستم که در عمق وجودم، احساس تنهایی شدیدی دارم که هرگز از روحم خارج نمی‌شود. در اوج خوشحالی باز هم تصور می‌کردم هر لحظه ممکن است مثل گذشته خبر بدی به من بدهند که باز هم زندگی‌ام را دگرگون کند. درگذشت پدر و مادرم در سن و سال کمی که داشتم اثر بدی روی من گذاشته بود و فکر می‌کردم با امیلی که دختری سرزنده بود و یک زندگی عادی، می‌توانم به ثبات برسم، اما جدایی ما همه محاسباتم را به هم ریخت. هر چه سعی می‌کردم رابطه‌مان را پس از ازدواج مثل روزهای اول نگه دارم، انگار امکان‌پذیر نبود و همیشه موضوعی وجود داشت که باعث می‌شد امیلی همواره از من ناراضی باشد. بیشتر بحث و جدل‌های ما بر‌سر مسائل مالی بود. مدام به امیلی می‌گفتم که می‌دانست من مثل پدر ثروتمندش نمی‌توانم همه آنچه را که او در زندگی می‌خواهد برایش فراهم کنم، اما با این حال همیشه به من سرکوفت می‌زد و می‌گفت تصورش از زندگی مشترک با من یک اتفاق پرهیجان بوده که با وارد شدن به آن متوجه شده کاملا اشتباه می‌کرده است.

از نظر امیلی من پسری افسرده بودم که احتیاج به کمک داشتم و ازدواجم با او یکی از اشتباهات زندگی‌ام بود. بحث و جدل‌های روزانه ما سرانجام باعث شد برخلاف میل باطنی‌ام با طلاقمان موافقت کنم و زندگی جوانمان خیلی زودتر از آنچه که حتی اطرافیان تصورش را هم نمی‌کردند، خاتمه یافت. با وجود بحث‌هایی که با امیلی داشتم، قانع شدم که من از لحاظ روحی بیمار هستم و به همین دلیل بلافاصله پس از جدایی به یک روانپزشک مراجعه کردم. او گفت که همسرم درست تصور کرده و من به افسردگی خفیفی مبتلا هستم که در صورت مداوا نشدن شرایطم بدتر خواهد شد. با تجویز داروی ضدافسردگی این پزشک مرا روانه خانه کرد تا جلسه بعدی در مورد بهتر شدن وضعیت روحی‌ام با یکدیگر صحبت کنیم، اما مشکل از آنجا شدت بیشتری گرفت که من شروع به خوردن بیش از حد این قرص کردم.

با وجود این که می‌دانستم خوردن قرص ضدافسردگی همراه با نوشیدن مقدار زیادی مشروبات الکلی نمی‌تواند کار مناسبی باشد، اما آن را انجام می‌دادم و کم‌کم متوجه شدم از لحاظ عقلی کاملا دچار مشکل جدی هستم. احساسی که داشتم، احساس فردی تهی از مغز بود که انگار روی ابرها راه می‌رود. شبی که این واقعه عجیب رخ داد، باز در همان حال بودم که سراغ امیلی رفتم و از او خواستم با من صحبت کند، اما متوجه شده بود حالت عادی ندارم،‌ با این حال مرا به خانه‌اش راه داد. به خودم که آمدم، جسد بی‌جانش روی زمین افتاده بود. چند دقیقه بعد از خیره شدن به او از آنجا خارج شدم و در خانه‌ام به انتظار پلیس نشستم. من هم مثل وکیلم معتقدم مشکلات روحی و مصرف قرص‌های ضدافسردگی که 2 برابر تجویز پزشکم از آنها مصرف می‌کردم، باعث چنین واقعه تلخی شده که از آن شرمسارم. از خانواده امیلی می‌خواهم مرا ببخشند و برایم دعا کنند».

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها