جام جم آنلاین : 14 سال پیش در روز 25 دسامبر سال 1989 میلادی نیکلای چائوشسکو رییس جمهور رومانی و همسرش پس از یک محاکمه کوتاه با حضور خیل جمعیت در روز جشن نوئل
کد خبر: ۳۴۰۳۳
تیرباران شدند.
گویی باید این ماجرا در خون خاتمه می یافت.مردم رومانی پس از اینکه 2 دهه را در ترس و وحشت رژیم دیکتاتوری کمونیستی چائوشسکو سپری کردند ، باور کرده بودند که برای خاتمه دادن به این کابوس باید بدن های نیکلا و النا
با گلوله سوراخ سوراخ شوند.
از جریان محاکمه و تیرباران فیلم برداری شد و فیلم آن در شب 26 دسامبر از تلویزیون دولتی رومانی چندین بار پخش شد.
در این هنگام بود که طرفداران چائوسشکو به ویژه افراد پلیس امنیتی مخوف رژیمش دریافتند که همه چیز پایان یافته واکنون زمان فرار فرا رسیده است.
اما چرا تقدیر چائوسشکو برخلاف سایر رهبران کشورهای کمونیستی بود؛ آیا او در پایان سال 1989 میلادی واقعیت
فروپاشی دیوار برلین ، سقوط رژیم های کمونیستی در لهستان
و چکسلواکی و سایر کشورهای اروپای شرقی را دریافته بود؛.
خیر ، او بار دیگر در 24 نوامبر همان سال پیروزمندانه به
دبیرکلی حزب کمونیست انتخاب شده بود و این «نابغه کارپات» ، «دانوب اندیشه» هرگز فکر نمی کرد ، در پایان
راه است.خیر ، ملتش او را دوست دارند ، زیرا ملت یعنی شخص وی.
چائوشسکو در جریان 20 سال حکومت مطلقه خود انواع مشقات
را به مردم رومانی تحمیل کرد.
او در روز 16 دسامبر صدای جرقه ای که در شهر تیمیسوارا
زده شد را نشنید.
هنگامی که ملتش در اعتراض به دستگیری کشیش لازلو توئکس مدافع اقلیت مجار ترانسیلوانی در این شهر دست به تظاهرات زدند.
چائوشسکو به ارتش دستور داد تظاهرات مردم را سرکوب کند.صدها نفر از مردم کشته شدند.
چائوشسکو در تلویزیون از ارتش برای سرکوب تظاهرات تقدیر کرد.
اما در فردای آن روز هنگامی که در بالکن کاخ خود در بوداپست قدم می زد فریادهای «مرگ بر چائوشسکو» را شنید.
ارتش آتش گشود.بوداپست به پا خواست.در 22 دسامبر وزیر دفاع خودکشی کرد.
پیکره اصلی ارتش به انقلاب پیوست و 3 روز بعد در یک پادگان نظامی پایان سرنوشت چائوشسکو رقم خورد.
به این ترتیب ، در روز 25 دسامبر سال 1989 میلادی ،
در روز کریسمس ، نیکلای چائوسشکو و النا همسرش پس از یک محاکمه کوتاه در حضور مردم تیرباران شدند.
مردم پس از 20 سال تحمل رنج و مشقت و زندگی مملو از هراس انتقام خود را گرفتند.
اما اگر چائوشسکو زودتر متوجه تغییر زمانه شده بود و
واقعیت پیرامون خود را درک کرده بود ، شاید پایان کار او با خون ختم نمی شد.