توی زندگی ،بازیگر خوبی نیستم

رزیتا غفاری ، اولین بار وقتی ترم اول دانشکده بود، برای سریال «در پناه تو» تست داد و روی قاب کوچک تلویزیون ظاهر شد. بعد از آن ، او را در فیلمها و مجموعه های دیگری همچون در قلب من
کد خبر: ۳۳۴۳۵
، هتل کارتن ، شوکران ، یکی بود، یکی نبود، همسفر، آوازه خوان ، بیگانه ، شب آفتابی ، روشن تر از خاموشی و این اواخر، سریال یکی مثل من دیده ایم که در ماه رمضان هر شب پخش می شد.
او نقشش را در این سریال این طور توضیح می دهد: نقش زن فداکار و زجر دیده ای را بازی می کنم که از خودش و زندگی اش گذشت می کند و با حفظ معصومیت برای از دست ندادن چیزهایی که دارد و به دست آوردن چیزهایی که شاید برای دیگران ارزشی نداشته باشد، به آب و آتش می زند و از جانش مایه می گذارد.
حضور او در دفتر روزنامه برای انجام این گفتگو هم خالی از فداکاری نیست.
2 روز بیشتر از اتمام تصویربرداری این سریال نگذشته. او سخت مریض است. صدایش به زور در می آید و مرتب سرفه می کند و اگر نبود یک لیوان آب گرم ، این مصاحبه هم انجام نمی شد.

نام و چهره شما برای مخاطبان سینما و تلویزیون آشناست ، ولی وقتی به کارنامه تان نگاه کنیم ، می شود گفت بازیگر کم کاری هستید.
پیشنهاد زیاد است ، ولی وسواسی دارم که باعث می شود هر کاری را قبول نکنم. باور کنید خیلی وقتها که پای سریال های تلویزیون می نشینم ، حس می کنم قبلا آن را دیده ام.

دلیل این کم کاری چیست؛
نسبت به فیلمنامه خیلی حساسم. ضمن این که باید ببینم این کار به من چیزی اضافه می کند یا نه ؛ یعنی روی شخصیت من رزیتا غفاری تاثیر می گذارد یا نه.
به کارگردان هم باید اعتماد کنم. همه اینها باعث می شود یا اصلا کار نکنید یا کم کار باشید. تا الان هم یکی دو تا کار بیشتر از دستم در نرفته ، ولی یکی مثل من ، از آنهایی است که از تجربه اش پشیمان نیستم.

از بازی در «یکی مثل من» بگویید.
خیلی منتظر بودم تا با آقای شامحمدی کار کنم. ایشان 2اپیزود از مجموعه کلانتر را به من پیشنهاد کرده بود، که چون دوست نداشتم در نقش زن خلافکار سریال «تب آفتابی» جا بیفتم پیشنهادش را رد کردم ؛ ولی همان شبی که کلانتر را دیدم ، تماس گرفتم و گفتم ناراحتم از این که در نقش پیشنهادی اش بازی نکرده ام ، تا این که قسمت شد این کار را با هم انجام بدهیم ، بدون این که حتی فیلمنامه را هم بخوانم.
چون آقای شامحمدی فیلمنامه هر قسمت را شب قبل می نوشت و ما فقط 2 روز با آنتن فاصله داشتیم.

یعنی از قبل یک فیلمنامه کامل و مدون وجود نداشت؛
نه و این خیلی خوب بود؛ چون ایشان با طرز بازی ما هم آشنا شده بود و دیالوگ هایش را سکانس به سکانس از زبان ما می نوشت و این کار را خیلی زنده می کرد.
من خودم هم گاهی چیزکی می نویسم و برای همین متعجب می ماندم که آقای شامحمدی چقدر سریع و چقدر درست تصمیم می گیرد.
با این که مثلا شب قبلش نخوابیده بود، فکرش درست کار می کرد و این برایم خیلی جالب بود.
2روز بعد هم کارمان را توی تلویزیون می دیدیم.

همیشه فکر می کنم بهترین مثال برای یک کار تصویری با این شکل ، همین کار خودمان در روزنامه است ؛ یعنی یک شبانه روز کار که مخاطب نتیجه اش را بلافاصله می بیند.
بله ، مثال خوبی است. در کار تصویری این جوری هم حال و هوای همان موقعیت و همان روز به بیننده منتقل می شود و او با کار احساس دوری نمی کند.
مثلا این طور نیست که در تابستان ، بازیگر را با کلاه و کاپشن و لباس پشمی ببیند، یا برعکس. این یک قسمت دیگر هم دارد و آن التهاب و اضطرابی است که مثلا در روزنامه برای رساندن خبر و مطلب وجود دارد و البته روال منطقی و سیکل طبیعی خودش را طی می کند؛ ولی درباره کار تصویری این تضمین وجود ندارد و به خاطر تعدد مراحل فنی ، ممکن است کار به موقع نرسد.

با این التهاب و اضطراب چه جوری کنار می آمدید؛ التهاب و اضطراب که البته وجود داشت ؛ ولی نکته جالب ماجرا اینجاست که کارگردان حاضر نبود به هیچ بهانه ای حتی از یک پلان و یا تعداد برداشت هایش بگذرد.
طبعا به بچه های گروه فشار می آمد و همه مریض شده بودیم. زمان زیادی جلوی دوربین بودیم و این جسممان را ضعیف کرده بود.
علاوه بر این ، یک سرماخوردگی هم افتاده بود توی گروه و شبها همه توی بیمارستان زیر سرم بودیم. گروه تولید و تدارکات خیلی با ما همکاری کرد و مدام بازیگران را به بیمارستان می برد و می آورد. چون بازیگرانی که جلوی دوربین نبودند، توی بیمارستان بودند.

پس با آمبولانس رفت و آمد می کردید. این باعث نشد به کار لطمه بخورد؛
نه ، تحمل می کردیم تا کار خوب از آب در بیاید. گروه خیلی خوبی بود و خیلی به هم وابسته شده بودیم.
ضمن این که با وجود حساسیت هایم حس می کردم همه چیز در این سریال درست است و این خیلی لذت بخش بود.

با این که زیاد از کار فاصله نگرفته اید، چه خاطره ای از آن در ذهنتان مانده؛
خیلی وقت ها خود بازیگر می داند چه خطایی می کند؛ خطاهایی که ممکن است به چشم هیچ کس نیاید؛ ولی بعضی جاها هم که من فقط یک لحظه در بازی غافل می شدم ، کارگردان با یک نگاه یا لبخند تذکر می داد و من خجالت می کشیدم.
دیگر این که از 2 روز پیش تا حالا داریم روی موبایل هایمان برای هم پیغام می فرستیم و به هم خسته نباشید می گوییم و واقعا حالمان بد است که کار تمام شده.

YEKIMESLEHMAN4

خبر دارید مردم چقدر از کار خوششان آمده و با آن ارتباط برقرار کرده اند؛

من همیشه سر صحنه بودم و فرصت نداشتم ببینم کار چقدر مخاطب داشته.
ولی به عنوان مثال ، توی همین مدت به من تلفن شد برای این که واسطه یک اعدام بشوم. خانواده آقایی که قرار است قصاص بشود، با من تماس گرفتند و التماس کردند که قتلش عمدی نبوده و من واسطه بشوم و از خانواده مقتول رضایت بگیرم.

شما چه عکس العملی نشان داده اید؛
نمی دانم باید چکار کنم. به خدا سپرده ام.

در ماه رمضان پارسال هم شما را در سریال شب آفتابی دیدیم. بازی در همچین مجموعه هایی چه خصوصیتی دارد؛
من کارهای مناسبتی را خیلی دوست دارم ؛ چون حال و هوایش با بقیه کارها فرق می کند و باعث می شود کار خوب در بیاید.
همین حال و هوای فیلمبرداری در ماه رمضان و این که بازیگر با زبان روزه می رود جلوی دوربین و این که خانواده ها بعد از افطار کار ما را می بینند، همه اینها خیلی تاثیر می گذارد.

بازیگر پر وسواسی مثل شما در فواصل بیکاری اش چه می کند؛
اصلا نمی توانم بیکار بنشینم. اگر 2 روز بی کار باشم ، افسرده می شوم. سعی می کنم با کارهایی که دوست دارم ، خودم را سرگرم کنم.
با شعر یا نوشتن نمایشنامه و فیلمنامه ، یا مجسمه سازی و طراحی صحنه.

راستی تا حالا کار صحنه ای نداشته اید؛
خیلی دوست دارم ؛ ولی صبر کرده ام تا درست انتخاب کنم ، ضمن این که دارم روی چند نمایشنامه ای که نوشته ام ، کار می کنم تا بهترینشان را کارگردانی کنم.

امیدوارم این سوال کلیشه ای که فعالیت هنری را چه جوری شروع کرده اید، خیلی برایتان آزاردهنده نشده باشد.
بعد از دیپلم ، اول با سفالگری شروع کردم و بعد رسیدم به مجسمه سازی. توی دانشگاه هم مجسمه سازی و کارگردانی را با هم قبول شدم ، ولی با مشورت پدرم کارگردانی را انتخاب کردم ، چون ایشان عقیده داشت می توانم در کنار کارگردانی ، به کلاسهای خصوصی مجسمه سازی بروم ، ولی عکسش نمی شود.
برای کارگردانی کلاس تخصصی نیست. بنابراین مجسمه سازی را در کنار کارگردانی و بازیگری ادامه دادم و تا حالا چند تا نمایشگاه هم گذاشته ام.
حالا هم هر وقت بیکار می شوم با چوب و گچ و گل مجسمه می سازم.

پس در انتخاب این راه از نظر خانواده مشکلی نداشتید؛
من همیشه خودم جوری تصمیم می گرفتم که انگار آنها تصمیم گرفته اند. داشتن این سیاست خیلی مهم است.

در مجسمه سازی دنبال چه می گردید؛
برای یک هنرمند فرقی نمی کند که دارد چکار می کند. مهم این است که دارد کار هنری انجام می دهد و چیزی خلق می کند.
درون او عشقی وجود دارد که باید آن را جوری تخلیه کند و راضی شود. من هم این کار را هر بار با یک وسیله انجام می دهم.
مجسمه سازی یکی از همین وسیله هاست.

پس به طور خاص روی بازیگری تعصب ندارید؛
نه ، اصلا. من دوست دارم زندگی کنم و از زندگی ام لذت ببرم. من عاشق زندگی ام.

مسلما این عشق از اول وجود نداشته که حالا متوجه بودنش شده اید و فهمیده اید قبلا نبوده.
همین طور است. حالا که بازتابش را در زندگی ام می بینم ، حس می کنم باید آن را زیادتر کنم و از بقیه جوانها هم بخواهم تجربه اش کنند؛ یک جور احساس معنوی که کمک می کند دنیا را سرانگشتشان بچرخانند و به هر چیزی که می خواهند، برسند.
البته من الان همان قدر که زیبایی ها را می بینم ، تلخی ها را می بینم و حتی به کوچک ترین بهانه ای برای آنها گریه می کنم.
اصلا هم دست خودم نیست ، همان طور که خیلی زود خنده ام می گیرد.

پس اصلا بازیگر خوبی نیستید!
نه ، اصلا.

برای رسیدن به این موقعیت ، چه سیکلی را طی کرده اید؛
ما دینمان را از پدر و مادرمان ارث برده ایم. کسی که در این زمینه خیلی به من کمک کرد، خاله ام بود. او مرا به کلاس قرآن برد و باعث شد من آن را از اول تا آخر مثل یک رمان بخوانم.
از آن به بعد روی ذهن من خیلی تاثیر گذاشت و احساس کردم چقدر دارد به من درس زندگی می دهد.

این تاثیرها چه جوری نمود پیدا می کرد؛
باهر سختی که برایم پیش می آمد، کنار می آمدم. آن زمان پدرم دیالیز می شد و من و مادرم در خانه تنها زندگی می کردیم و این خیلی سخت بود.
همین طور خیلی سخت بود که 80 -90 کیلو وزن پدرم را روی شانه هایم تحمل کنم و ببرمش بیمارستان و تا صبح از صدای خرخرش نتوانم بخوابم.
این مال زمانی است که او سر کار هم نمی رفت و همه چیز دست به دست هم داده بود. خدا رحمتش کند.

حالا با سختی ها چطور کنار می آیید؛
وقتی در سختی یا شادی قرار می گیرم ، آن را گذرا می بینم و می دانم قرار است بگذرد.
وقتی هم گذشت ، خدا را شکر می کنم که به من کمک کرد تا توانستم خیلی قشنگ آن را پشت سر بگذارم. بعد هم احساس می کنم بزرگ تر شده ام ؛ رشد کرده ام و پاک تر شده ام و دیگر همان آدم قبل از آن سختی نیستم.

ولی خیلی ها اعتقاد دارند که جوانان نسل ما تنبل شده اند و از سختی ها فرار می کنند.
فکر نمی کنم. اصل ماجرا تفاوتی داشته باشد. چون آدمها با هم تفاوتی ندارند. مهم این است که خدا آنقدر در زندگی ام نقش اساسی و مهمی بازی می کند که امکان ندارد چیزهایی را که می خواهم از او درخواست نکنم.
می دانم که بهترین آن چیز را به من می دهد و دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست.
یک بار باید امتحان کرد؛ ضرر ندارد. من در شروع هر پلان تا اسم خدا را به زبان نیاورم ، جلوی دوربین نمی روم. بلند هم می گویم که به ته ته دلم رسوخ کند و مطمئن جلو بروم و آرامش و اعتماد به نفس پیدا کنم.

ماجرای درخواست آن خانواده برای این که برایشان از خانواده مقتول رضایت بگیرید، کی پیشنهاد شد؛
حدود یک هفته پیش چند شب نمی توانستم بخوابم.

تا کی فرصت دارید؛
نمی دانم ، شاید 10 - 12 روز.

فکر می کنید ماجرا به کجا بینجامد؛ تصمیمتان چه باشد؛
نمی دانم. خیلی سخت است ، واقعا نمی شود گفت. چون تصمیم نهایی را خدا می گیرد. ولی امیدوارم هیچ خونی به ناحق پایمال نشود.

جابر تواضعی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها